اجابت

بسم الله النور

عصرهای چهارشنبه در خانه گلبانو…

.

.

هر هفته، عصر چهارشنبه که از راه میرسید، گلبانو اسپند دود میکرد و سفره سفید کوچکی پهن میکرد. توی یک ظرف خرما میچید و روی سفره میگذاشت. کتاب دعایش را باز میکرد و شروع به خواندن حدیث کسا میکرد. حدیث که تمام میشد، آرام برای خودش ذکر مصیبت میگفت و اشک میریخت. اذان که میشد، اشک هایش را پاک میکرد و به خدا میگفت:« یعنی میشود یک روزی در خانه ام یک روضه واقعی بگیرم و مردم در این مجلس شرکت کنند؟»

سالها گذشت و گلبانو ساکن جایی شد که مردمش برای رفتن به مجالس دعا و ذکر مصیبت اهلبیت ارزش و حرمت قائل می شدند. گلبانو تصمیم گرفت مجلسی در خانه اش به پا کند. با آقایِ مسجدِ محل درباره ی تصمیمش صحبت کرد. گلبانو نگران این بود که کسی به خانه اش نیاید. چون اولین باری بود که برای مجلسش روضه خوان دعوت میکرد و نذری میپخت. آقای مسجدِ محل گفت:« ملاک قبولی روضه زیادی جمعیت نیست. این مجالس مستمع خاص خودش را دارد. در روایتی است که ملائک از آسمان می آیند در مجالس عزای سید الشهدا شرکت میکنند.» گلبانو دلش قرص شد و به بازار رفت تا مواد لازم برای پخت و پز نذری اش تهیه کند. اما کبوترها که حرفهای گلبانو و آقای مسجد محل را شنیده بودند، خبر روضه ی خانه گلبانو را به همه ی شهر رساندند.

عصر چهارشنبه از راه رسید. روضه خوان شروع کرد به خواندن دعا و روضه. هنوز هیچکس نیامده بود. گلبانو حرفهای آقای مسجد را در ذهنش مرور میکرد و دلش را آرام میکرد. تا اینکه مهمانها یکی یکی آمدند. گلبانو باورش نمیشد که یک مجلس روضه واقعی را در خانه اش به پا کرده است. تا نزدیکیهای اذان دم در خانه ایستاد و به مهمانها خوشامد میگفت. وقتی مطمئن شد کس دیگری نمی آید، وارد مجلس شد. آنچه را که می دید، باورش نمیشد. خانه اش به یک مجلس روضه ای تبدیل شده بود که جای سوزن انداختن هم نبود. اوج ذکر مصیبت روضه خوان بود و گلبانو احساس میکرد خانه اش روی ستونهای خودش بند نیست. صدای بالِ کبوترها از همه جا به گوش میرسید.

گلبانو گوشه ای از خانه نشست و به اشکهایش اجازه باریدن داد. اذان که شد، اشکهایش را پاک کرد و به خدا گفت: « خدایا شکرت بخاطر این نعمت. می شود یک روزی صاحب یک حسینیه واقعی شوم؟»