قاصد خوش خبر

بسم الله النور

ElhamBanoo.Comفقط کافی است که باور کنیم او مهربان است و ما را دوست دارد.

.

.

 

عرفه بود. روزی که خداوند بندگانش را به دعا و عبادت دعوت کرده است. روز قبلش، امام جماعت مسجدِ محل، بعد از نماز مغرب، توصیه کرده بود کسانی که میتوانند این روز را روزه بگیرند و بسیار دعا کنند. گلبانو که به تازگی خبر ناگواری شنیده بود، با خودش فکر کرد عرفه چه روز عظیمی است. بهترین زمان برای نزدیکتر شدن به خدا و آرام گرفتن دلش بود.

همه‌ی روز را دعا کرد. نزدیک اذان مغرب، سفره ی افطار را پهن کرد. یک استکان چای داغ و نبات خراسان. یک ظرف پنیر و گردو و کمی ریحان باغچه. یک کاسه انار دانه شده با دستهای مادربزرگ. پنجره را باز کرد تا صدای اذان همچو نسیمی بپیچد در دل خانه. کنار سفره نشست و منتظر آوای خوش مؤذن ماند.

غم توی دلش سنگینی میکرد و هر چند ثانیه یکبار با یادآوری‌اش، اضطراب به چهره ی گلبانو می‌آورد. احساس کرد آنطور که باید دعا نکرده و صدایش را به گوش خدا نرسانده است. با خودش فکر کرد باید جدی تر دعا کند طوری که کاملا مطمئن شود اتفاق بدی که قرار است رخ دهد، به وقوع نپیوندد. جز دعا و نذر کار دیگری از دستش بر نمی آمد. روی کاغذ نوشت،

از امشب:

  • چهل شب قبل از خواب، سوره حشر
  •    یک دور قرآن در چهل روز
  • چهل شب نماز استغاثه به خدا
  •      هفت روز متوالی روزه داری

نگاهی به کاغذش انداخت و با خودش فکر کرد حسابی محکم کاری کرده است و بعد از چهل روز، حتما خدا نگاهش میکند و حاجتش برآورده میشود. هنوز به اذان مانده بود و چای اش سرد شده بود. چای را در قوری ریخت و استکان را از چای داغ پر کرد. کسی در درونش داد زد چهل روز دیگر؟ خدای تو بعد از چهل روز قرار است به دادت برسد؟ اصلا تو که هستی که برای خدا مدت تعیین میکنی؟ مگر نه اینکه بندگانش را در این روز به دعا و مناجات دعوت کرده؟ پس چطور ممکن است امروز صدایت به گوشش نرسد و بعد از چهل روز برسد؟

استکان چای از دستش افتاد و چای داغ ریخته شد روی انارهای قرمز. دستهای چین خورده ی مادربزرگش را به یاد آورد که داشت انار را دانه میکرد و برایش حکایت انار و وزیر ناصبی تعریف میکرد. حلیه ای که وزیر ناصبی در بحرین بوسیله ی یک انار علیه شیعیان به کار برده بود و شیعیان از حاکم شهر خواستند سه روز به آنها مهلت دهد تا راه چاره بیابند. از بین افراد خود سه نفر که از همه عارف تر و زاهدتر بودند، انتخاب کردند و هر شب یکی از آنها را به بیابان فرستادند تا با تضرع و استغاثه، امام زمان خود را ملاقات کنند و راه چاره را جویا شوند. شب اول و دوم خبری نشد اما شب سوم، امام زمان به دیدار شخصی که به بیابان آمده بود رفت و راه حل را به او گفت.

حکایت که به اینجا رسید، گلبانو از مادربزرگش پرسیده بود پس چرا امام دو شب قبل به داد شیعیانش نرسید؟ و مادربزرگ پاسخ داده بود که مشکل از خود ماست. ایمان ناقص خود را میگذاریم به حساب اینکه خدا و ائمه سرشان شلوغ است و صدای ما به گوششان نمیرسد. همان شخص سوم هم این سوال را از امام پرسید. امام به او پاسخ داد که « خودتان از حاکم سه روز فرصت خواستید. اگر در همان مجلس حاکم، مرا صدا می‌زدید و می‌گفتید یا صاحب الزمان! همان جا راه حل را به شما می‌نمایاندم.»

چیزی در دل گلبانو تکان خورد. الله اکبر مؤذن بلند شد و گلبانو مبهوت به انارها نگاه میکرد. اذان رسید به فراز «اشهد ان علیا ولی الله» و اشکهای گلبانو جاری شد. دستهایش را برد بالا و با همه ی وجودش، با همه اطمینان خاطر و ایمان و امید، از خدا خواست مشکلش را آنطور که خودِ خدا صلاح میداند، حل کند. خدا را به روز عرفه و زبان روزه اش قسم داد و تک تک امام ها را واسطه قرار داد و با همه وجودش از خدا یاری خواست و صبر و آرامش طلبید.

اولین لقمه ی افطار را که در دهانش گذاشت، شادی در رگهایش دوید. احساس سبکی کرد. قلبش آرام بود و غم جایی نداشت. ایمان و باور داشت که خدواند حرفهایش را شنیده و به دادش میرسد. میدانست اگر قسمتش وقوع آن اتفاق بد هم باشد، خدواند به او  صبر و ایمان هدیه میکند.فردای همان روز، قاصدی زنگ خانه ی گلبانو را به صدا در آورد. یک قاصد خوش خبر.

 

.

.

پی نوشت:

۱- حکایت انار و وزیر ناصبی

۲- «دعا سلاح مومن است.» پیامبر اکرم (ص)  -اصول کافی/ ج ۴/ ص ۲۱۳