گلهای بی بی – قسمت اول

بسم الله النور

بی‌بی تصمیم گرفته بود قسمتی از باغچه حیاط خانه اش را گلهای رنگارنگ و سبزی بکارد. تخم گلها  و سبزیها را از عطاری محل خریده بود و خاک مرغوب را از روستا با خودش آورده بود. همه میگفتند: « بی‌بی چه دل خجسته ای دارد. اینهمه عمر، گلی توی باغچه اش نکاشت، حالا سر پیری به فکر کاشت گلهای رنگارنگ و سبزیهای جورواجور افتاده.»
اما با این وجود کسی دلش نمی آمد بی‌بی را در این کار تنها بگذارد. بهانه ای پیدا میکردند تا درِ خانه‌اش را به صدا درآورند و به نحوی توی کاشت گلها کمکش کنند. آخر بی‌بی خیلی پیر بود و لرزش دستانش، کارها را به سختی پیش میبرد. دلِ بی‌بی از اینهمه رفت و آمد جوانهای محل به خانه‌اش و همدلی آنها شاد می‌شد و آنها را دعا می‌کرد.
روزها گذشت و تخم گلها و سبزیها جوانه زدند و قد کشیدند. در یکی از روزهای دلچسب بهاری، چند غنچه ی خوشرنگ لابلای برگها و ساقه ها چشمک زدند. بی‌بی با دیدن غنچه ها ذوق کرد و دستهایش را به سمت آسمان بلند و از خدا بابت این زیبایی تشکر کرد. چند روز بعد، گلهایی که شکفته بودند را به آرامی چید، تا به زودی از کنارش ساقه ای دیگر بروید و گل تازه دیگری جای آنها غنچه کند. خارهای ساقه گلها را تراشید، با آبپاش قطره های آب را روی گلبرگها نشاند و گلها را لای یک پارچه پیچید. سبزیها را هم چید و آنهایی که سالم بودند را جدا کرد و لای پارچه دیگری پیچید. چادرش را به سر کرد و از خانه بیرون رفت.
صبح های پنجشنبه، در میدان محل، خانمهای خانه دار چادری به پا میکردند و هنرهای دستشان را به نمایش میگذاشتند و رهگذرها با دیدن آنها به وجد می آمدند و ازآنها خریداری میکردند. از شیرینی و غذاهای رنگارنگ گرفته تا دوختنی و بافتنی و تزیینی. آن روز، جمعِ خانم های خانه دار، یک عضو جدید داشت و او کسی نبود جز بی‌بی قصه‌مان.
بی‌بی جایی نزدیک ورودیِ چادر را انتخاب کرد و پارچه ی  گلهایش را پهن کرد و گلها را مرتب کنار هم چید. سبزیها را هم جداگانه دسته دسته کنار هم گذاشت. هرکس از آنجا میگذشت، بی‌بی با لبخند دلنشینش به آنها سلام میکرد و میگفت:« گلها و سبزی باغچه ام را آورده ام. اگر نمیخواهید بخرید حداقل بیایید نگاهی به آنها بیاندازید تا دلتان باز شود.» رهگذرها با دیدن گلها و سبزیهای با طراوت و خوشرنگ و بوی بی‌بی سر ذوق می آمدند و وارد چادر میشدند و همین باعث میشد تا از بقیه محصولات هم دیدن کنند. انگاری وجود نازنینِ بی‌بی موجب رونق بازارچه ی پنجشنبه صبح های خانم های خانه دار شده بود.
اما باز هم همه میگفتند:« آخر این چه کاری است که بی‌بی میکند؟ بچه هایش که مرتب به او سر میزنند و حواسشان به بی‌بی است که محتاج و درمانده نماند. چرا به خودش زحمت میدهد؟»
مدتها گذشت و بی‌بی به این کارش ادامه می‌داد. جوانهای محل هر روز به خانه بی‌بی می آمدند و در آبیاری باغچه به او کمک میکردند. کم کم وضع طوری شده بود که اگر باغچه هم نیازی به مراقبت نداشت، باز هم جوانها درِ خانه بی‌بی را به صدا در می‌آورند و پای صحبتهای او می‌نشستند. بی‌بی درآمدش را از فروش گلهای باغچه اش جمع می‌کرد. برای همه سوال بود که بی‌بی با این پولها میخواهد چه کار کند و چرا خرجی نمیکند و همچنان به کارش ادامه میدهد.
کم کم جوانهای محل و خانمهای خانه دار هم تشویق شدند باغچه های بی حاصلِ خانه شان را گلکاری کنند و سبزی بکارند. صفا و صمیمت حیاط خانه بی‌بی آنقدر خواستنی بود که کسی دلش نمی‌آمد لحظه ای آنجا را ترک کند. برای همین همه محل تصمیم گرفتند توی خانه هایشان این صفا و صمیمیت را بیافرینند. طولی نکشید که حیاط همه خانه های محل پر از عطر سبزی تازه و گلهای خوشرنگ شده بود. اما فقط همین نبود. مردم محل انگاری یواش یواش تغییر کرده بودند. مهربانتر شده بودند. حوصله و صبرشان بیشتر شده بود. اما هیچکس نمیدانست که مقصود بی‌بی از این گلکاری پرسروصدایش در حیاط خانه خودش، همین بوده که این بذر همدلی را در قلبهای مردم محل بکارد و چیزهای دیگر… .
جوانهای خوش ذوق به حیاط خانه هایشان اکتفا نکردند. توی کوچه پس کوچه های محل و دور تا دور میدان محل باغچه درست کردند و شروع کردند به کاشت گل و گیاه. کل محل یک حال و هوای دیگری به خود گرفته بود. اما بی‌بی همچنان پنجشنبه ها به چادر میدان میرفت و گلها و سبزیهایش را میفروخت و پولهایش را جمع میکرد. برای مردم محل هم همچنان این سوال بود که با این پولها میخواهد چکار کند و چرا خرجی نمیکند.
.
ادامه دارد…