تولد زهرا

بسم الله النور

۲۰ آذر تولد زهرا بود.

.

.

کسانی که من را از کودکی میشناسند، این اخلاق من را خوب می دانند. همکلاسیهای ۱۲ سال دوره مدرسه ام هم تایید میکنند. وقتی کسی را دوست دارم و میخواهم محبتم را به او نشان دهم، برای تولدش غافلگیرش میکنم. از همان دوران دبستان. همیشه نزدیک به خرداد که میرسید، پول توجیبی هایم را جمع میکردم که برای سمیه و زهرا، دوستان دوران دبستانم، کیک تولد و کادو بخرم و زنگ تفریح برایشان جشن بگیرم. سالهای بعد برای دوستان دیگرم هم چنین میکردم. حتی برای تبریک سال نو کارت پستالهایی تهیه میکردم و برای کسانی که دوستشان داشتم و همکلاسی من نبودند، قبل از تعطیلات عید نوروز به آنها هدیه می دادم. در واقع اینکار قبل از اینکه آنها را خوشحال کند، خودم را خوشحال میکند و از اینکه باعث شادی دیگری میشوم احساس خوشایند به من دست میدهد. احساس بودن را میتوانم درک کنم. دیدن برق چشمها در مواجهه با کادو، چقدر دوست داشتنی است. شاید کمی خودخواهانه به نظر بیاید ولی اینکار را بیشتر برای رضایت خاطر خودم و شادمانی خودم انجام میدهم تا دیگران.

هدیه دادن هم همینطور است. کمتر کسی است که نداند من آنقدر که به هدیه دادن به عزیزانم علاقمند هستم و راضی و خوشحالم میکند، به هدیه گرفتن نیستم. البته که هدیه را خیلی دوست دارم. مخصوصا هدیه گرفتن از آدم های دوست داشتنی و مهم زندگی ام برایم اوج شادی است اما هدیه دادن را خیلی دوست دارم. اینکه به دنبال انتخاب چیزی برای هدیه به کسی که دوستش دارم باشم و مخصوصا از مرحله کادوپیچی بسیار لذت میبرم. از کودکیهایم هم به یاد دارم همیشه برای عیدهای فطر، قربان، غدیر، مبعث و نوروز و همچنین برای تولدهای اعضای خانواده ام، کادو های کوچکی میگرفتم و به آنها هدیه میدادم. در آن سن و سال، هر چه خودم دوست داشتم و به اندازه ی پول تو جیبیهایم بود میخریدم. مثلا آدامس، استیکر، مداد با طرح بدنه مختلف، شکلات و چیزهایی که در سوپرمارکت نزدیک خانه مان وجود داشت و قیمت کمی داشت. گاهی اوقات هم که پول نداشتم، کاردستی برایشان درست میکردم. یا نقاشی میکشیدم و نامه می نوشتم. خانواده ام هم با دیدن این هدایای کوچک ذوق میکردند و خوششان می آمد.برای همین بیشتر مشتاق به انجام این کار میشدم. مخصوصا که پدرم و دایی ام در این کار الگویم بودند. بعدها که خواهرها و برادرم ازدواج کردند و بچه دار شدند، تهیه هدیه برای خواهرزاده ها و برادرزاده ها برایم لذتبخش ترین کار دنیا بود.

گویی با هدیه دادن به دیگران، دلم را آبیاری میکنم تا دانه های محبتی که در دلم خفته اند، جوانه بزنند و من را جوانتر و شادابتر کنند. اما همیشه و به همه کس هدیه دادن جالب نیست. هر چقدر هم دلم نسبت به محبتشان لبریز باشد و بخواهم ابراز کنم و تنها راه ابرازی که دلم آرام میگرد هدیه دادن یا غافلگیری است؛ اما گاهی اوقات این هدیه دادن ها موجب سوء تفاهم میشود. گاهی اوقات کسانی که با روحیاتم زیاد آشنا نیستند این کار را به حساب دیگری میگذارند. از اینکه این هدیه دادن ها جنبه دادو ستدی به خود بگیرد متنفرم. از اینکه چون من هدیه ای داده ام پس سر فرصت به تلافی از آن،  هدیه پس داده شود که حساب بی حساب شود، ناراحت میشوم. از اینکه به جبران هدیه ای که تقدیمشان کرده ام، بخواهند هدیه ای پس دهند تا از سر خود واکنن بدم می آید. از اینکه فکر کنند هدیه میدهم تا هدیه به من بدهند غمگین میشوم. از اینکه طرف مقابلم این حس خالصانه سرشار از محبتِ من را بگذارد به حساب اینکه میخواهم او را شرمنده کنم یا منتی بگذارم، دلخور میشوم. این کوچکترین و راحتترین شادی است که فرد میتواند برای خودش بیافریند و ناراحت کننده است که با برداشت های اشتباه این شادی نابود شود و آدمی به سمتی سوق دهد که احساسات و محبتش را سرکوب کند و کم کم هدیه دادن برایش کاری عبث جلوه کند.

برای همین گاهی اوقات به جای هدیه کار دیگری انجام میدهم که باز هم برایم خوشایند است. همین کاری که وقتی کوچک بودم و پول کم می آوردم. با دستهایم معجزه شادی در دیگران را فراهم میکنم. خب این هم یکی دیگر از راههای ابراز محبتِ من به دیگران است که دلم را آرام میکند. مثلا زمانی را صرف درست کردن شیرینی خاص یا آشپزی برای عزیزانم کنم و یا عروسکی بسازم و یا چیزهای دیگر. خاطر طرفم باید خیلی عزیز باشد که زحمت کاری را به خود بدهم و از انجام دادنش شاد شوم.  هر چند گاهی اوقات باز هم سوء تفاهم هایی وجود دارد. ممکن است کسی این کار مرا به جای اینکه به حساب محبت بگذارد، به حساب این بگذارد که میخواهم توانایی هایم را به رخ وی بکشم و فخر بفروشم. بالاخره آدم ها با افکارهای مختلف و فرهنگهای متفاوت، با هم فرق دارند. این روش هم همیشه جواب نمیدهد. این روش فقط برای کسانی جواب میدهد که خیلی خیلی نزدیک باشند و با روحیاتم کاملا آشنا باشند تا سوءتفاهمی ایجاد نشود و ارزش کار هنری را بدانند.  خودم هم چنینم. وقتی کسی اختصاصا برای من با دستهایش چیزی درست میکند، محال است که بغض از سر شادی نکنم و خوشحال نشوم.

همه این توضیحات را دادم که درباره ۲۰ آذر ۹۶ بگویم؛

۲۰ آذر تولد زهرا بود. زهرا یکی از همکلاسیهایم است که در این دو سال رفت و آمد به کلاسها در مشهد با هم دوست شدیم و شاید بتوان گفت اولین دوستِ صمیمیِ مشهدی من است. ۲۰ آذر تولدش بود. برایش کیکهای لقمه ای پختم و با شمع و کادو بردم سر کلاس و غافلگیرش کردم. خیلی خوشحال شد. بی نهایت خوشحال شد. و من از خوشحالی او چندین برابر خوشحال شدم. مخصوصا اینکه میدانستم کیک شکلاتیهای من را خیلی دوست دارد.

همان روز بعد از کلاس زهرا پرسید: «الهام تولدت ۱۹ دی بود درسته؟» خشکم زد. با خودم گفتم زهرا به فکر جبرانِ این غافلگیری افتاده و میخواهد به هدیه ام به چشم دادوستد نگاه کند. برای همین از اخلاقم برایش گفتم و تاکید کردم که این کار را برای این انجام ندادم که تو هم موقع تولدم مرا غافلگیر کنی و خودت را به زحمت بیاندازی. برایش توضیح دادم که دوست ندارم محبتهایمان جنبه دادوستد به خودش بگیرد و خوبیهایی که در حق من کرده بود را یادآوری کردم و گفتم چون خاطرش برایم عزیز است و بعد از دو سال دوستیِ واقعی، این کوچکترین کاری بود که میتوانستم انجام دهم تا محبتم را ابراز کنم.

۱۹ دی پیام تبریک تولدم را از زهرا دریافت کردم. ۲۰ دی همدیگر را دیدیم و بعد از امتحان، با هم رفتیم کافه کتاب آفتاب. قراری که از ابتدای دوستی بین من و زهرا برقرار شد به اینصورت بود که هربار برای ناهار یا عصرانه به رستوران یا کافه ای میرویم، یک بار او حساب کند و بار دیگر من حساب کنم. آن روز هم نوبت زهرا بود و ما قهوه و باقلوای روز تولدم رو خوردیم و زهرا حساب کرد و تمام شد.

و من خوشحال بودم از اینکه هیچ دادوستدی در کار نیست و دوستی مان به همان روال همیشگی باقی خواهد ماند. یک دوستیِ خوب که هروقت دست تنها هستم، مثل خواهر کنارم هست و هروقت چیزی لازم دارم و در دسترسم نباشد، برایم فراهم میکند. وجود همچه دوستی در شهری که از خانواده و دوستانم دورم و هنوز به آن عادت نکرده ام، نعمت است و چیزی بالاتر از نعمت.

تعطیلات بین دو ترم از راه رسید و علیرغم اصرار زهرا برای قرار ملاقات قبل از مسافرتم، اما فرصتی پیش نیامد و من به مسافرت رفتم. وقتی برگشتم، زهرا را دعوت کردم خانه. زهرا آمد با یک کادو.

از دو هفته قبل از تولدم با سوالهای عجیب و غریب زهرا درباره بافتنی مواجه بودم. میگفت میخواهد برای خودش ژاکتی ببافد. از من نظر میخواست. من هم میگفتم باید ببیند چه مدلی راحتتر است و چه طرحی بیشتر مورد پسندش است. زهرا میدانست که رنگ صورتی دوست دارم و پلیور بافتنی صورتی هم دوتا دارم. میگفت اگر تو جای من باشی به جز صورتی چه رنگی انتخاب میکنی. و من خیلی ساده جواب سوالهایش را میدادم. حتی تعداد حلقه هایی که باید برای میل بافتنی می انداخت هم پرسید و من از همه جا بیخبر با اینکه مهارتی در بافتنی نداشتم سعی میکردم جواب سوالش را پیدا کنم. عکس از چند رنگ کاموا برایم فرستاد و پرسید که کدام قشنگتر است و من راهنمایی اش کردم.

و آن روز زهرا با یک ژاکت بافتنی بنفش خیلی خوشرنگ و بلند با طرحی خاص و شیک به خانه ام آمده بود. چقدر این هدیه برایم ارزشمند بود. نه اینکه اولین هدیه ای باشد که از زهرا به یادگار میگرفتم اما با اینکه از تولدم گذشته بود و هدیه تولد برایم معنایی نداشت اما این کار دستش من را به وجد آورد. زهرا گفت هدیه را خودش با دستهایش درست کرده که خیال من راحت باشد که جنبه دادوستدی ندارد. یک ژاکت یک دست بدون هیچ بریدگی که بخواهد به هم وصلشان کند و من با اینکه از بافتنی به جز «دو رو و دو زیر» چیز دیگری سر در نمی آورم، با دیدن آن هدیه متوجه شدم چه زحمتی بابتش کشیده است.

اما اینکه چرا با زهرا صمیمی شدم با اینکه اختلاف سنی مان حدود ۹ سال است، آن هم قضیه ای دارد که اگر بخواهم بگویم متنی طولانی خواهد شد. پس آن مطلب را میگذارم برای پست دیگری.