اردیبهشت است…

بسم الله النور

محصولات اردیبهشت کوچه مان
.

.

چند وقتیست که توی کوچه و یا وقتی سوار اتوبوس هستم، توی بلوار، پسربچه ها را میبینم که سطل سفید ماستی به دست دارند و با هیجان خاصی مشغول جمع کردن توتهایی هستند که زیر درختهای توت سفید و قرمز ریخته شده. آنهایی که قدشان کمی بلندتر است، دستشان را به شاخه ها نزدیک میکنند و آنهایی را که رسیده از شاخه جدا میکنند و با خوشحالی درون سطلشان می اندازند. دیدن این صحنه برایم خوشایند و پر از حسهای خوب است.

چند روز پیش که اصفهان بودم هم شاهد این صحنه ی بانمک بودم. باران گرفته بود. چند پسربچه و دختربچه مشغول جمع کردن توت ها بودن و صدای خنده شان، فضا را پر کرده بود. شاد و خوشحال، یکی توی سطلشان می انداختند و یکی توی دهانشان میگذاشتند. به یکی از آنها گفتم:« همینجوری نخوریدا، بشوریدشون بعد بخورید. مریض نشید یه وقت.» با همان لهجه شیرین اصفهانیشان جوابم دادند که :« خانم خب الان بارون اومد همشون رو شست. تمیز شدن دیگه.» نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم. سری تکان دادم و سوار ماشین شدم. در حالیکه قند توی دلم برایشان آب شد.

امروز عصر در راه برگشت به خانه، دلم خواست بچه بودم و سطل سفید ماستی در دستم میگرفتم و می افتادم به جانِ درختهای توت کوچه و رسیده ترینهایشان و پر آب ترینشان را میچیدم. با خودم گفتم سطل را بیخیال. حداقل همین چیدن را تجربه کنم و حسهای خوب را به خودم هدیه بدهم. کنار درخت توت قرمز ایستادم. درخت زیاد ارتفاع نداشت. تک و توکی توت درشت و رسیده داشت. چندتاییشان را جدا کردم. بیشترشان سهم پسربچه هایی شده بود که روز قبل شاهد جمع آوریشان بودم. کمی جلوتر رفتم. دو درخت توت سفید بلند در انتظارم بودند. درختهای توت سفید در کوچه زیاد است. اما دوتای آنهاست که توت های آبدار و درشت و بدون نقطه سیاه دارد. چند تایی که رسیده بودند تا آنجاییکه قدّم میرسید و آسیبی به شاخه ها وارد نمیشد، چیدم و توی مشتم جمع کردم. فقط خدا میداند چه حس نابِ کودکی در دلم به جوش و خروش درآمد.

زیر درخت توت که می ایستی، انگاری باران توت سفید است. آنهایی که رسیده اند و سنگینی میکنند، خودشان از شاخه جدا میشوند تا بار اضافی نباشند اما افسوس که روی آسفالت کوچه می افتند. این میوه های خوشمزه ی دلبر، حیف نیست که سرنوشتشان له شدن زیر پای عابران پیاده باشد؟ کاش میتوانستم یکی از آن پارچه های گلگلی ام را میبردم و برای مدت طولانی زیر درخت آن را میگرفتم و به توتها خوشامد می گفتم و کاش همه این توت ها لبخند شیرین آدمها که بعد از خوردنشان روی لبهایشان مینشانند را تجربه میکردند.

توی کوچه مان چند تا پیچ امین الدوله هم هست. این موقع سال پر از یاس میشوند و وقتی از کنارش عبور میکنی، سرمست میشوی. حیف که عمرشان کوتاست. برای همین چندتایی یاس هم چیدم و با خودم به خانه آوردم و با همین چند تا یاس خانه را پر از عطر یاس کردم. عطر یاس مرا به یاد روزهای کودکی ام در ابوظبی می اندازد. کورنیش پر بود از یاس. کلاس اول ابتدایی هم که بودم وقتی لباس مدرسه ام را تنم میکردم و آماده میشدم، قبل از رفتنم دو تا پیس از عطرِ «خواهر بزرگه» که بوی یاس میداد روی لباسم میزدم. برای همین این رایحه مرا بیشتر به آن دوران میبرد.

از اینها گذشته، انگاری اردیبهشت آمده تا آدمهایی مثل من را مجنون کند. نمیدانم تقصیر زیباییهای این ماه است یا تقصیر شهرداری مشهد. توی اتوبوس و قطار و تاکسی که نشسته ام، از کنار بلوارها و فلکه های خیابان که میگذریم، گلهای رز صورتی و قرمز و سفید چنان زیبا و متناسب کاشته شده و گلهای واشده چنان دلبری میکنند که از شدت زیباییشان دلم میلرزد. درختهایی که چوب بودند و سنگینی برف روی خودشان تحمل میکردند، چنان سرسبز و دلنشین شده اند که هوش از سرم میبرند. اینها همه زیباییهاییست که خودِ بشر برای زیباسازی فضای شهری بوجود آورده است و اینهمه دلنشین شده اند. با خودم فکر میکنم اگر روزی گذرم به یکی از آن طبیعتهای ناب بیافتد آنوقت چه حالی پیدا میکنم. اصلا ظرفیت دیدنشان را دارم؟ همین الان وقتی عکسهایی از طبیعت زیبا و مدهوش کننده ی شهر رامسر را میبنم، گویی که قلبم میخواهد از جا کنده شود.

ممنونم خدای مهربانم برای اینهمه نعمتهای زیبا!