مهمانهای کوچولویِ من

بسم الله النور

چند روزی میزبانِ کوچولوهایِ دوست داشتنی بودم.

.

.

برادرم دو پسر دارد و دو دختر. تعطیلات تابستان امسالِ بچه ها، مسافرت به ایران بود. بچه ها علاقه زیادی به ایران دارند و نزدیکِ هر تعطیلاتی که میشود، دلشان میخواهد به ایران بیایند و خوش بگذرانند. حتی ایران را بیشتر از لبنان دوست دارند؛ با اینکه مادرشان لبنانی است. تا قبل از این سفرشان، فقط اصفهان را دیده بودند. امسال اما علاوه بر اصفهان، شهرمان در جنوب، تهران و مشهد را هم دیدند؛ و این برایشان خیلی تجربه ی مهمی بود که سه شهر دیگر را برای اولین بار میبینند.

قرار نبود به مشهد بیایند. خانواده ملاحظه حالم را میکردند. به اصرارِ من، پدرم قبول کردند چند روزی بچه ها را به مشهد بیاورند. این اولین باری بود که به خانه عمه الهام شان می آمدند. میخواستم یک خاطره ی خیلی خوبی در ذهنشان ثبت کنم. قبل از آمدنشان، جاهای دیدنی و تفریحی که مناسب سن و حال بچه ها بود، لیست کردم. برنامه ریزی کردم و اگر نیاز بود بلیت تهیه کنم، اینترنتی خریداری کردم. لیست ناهارهایی که باید میپختم هم نوشتم، پتو و لحاف های اضافه را آماده کردم و منتظر آمدنشان شدم.

در خاطرم بود وقتی مادر یا پدری جایی کاری دارند که مجبورند فرزندشان را برای چند ساعتی به خاله، عمه یا همسایه مورد اعتمادشان بسپارند، آن خاله یا عمه یا همسایه چقدر هوای آن کودک را دارد، حتی بیشتر از فرزندان خودش. همیشه این جمله به یاد دارم که مثلا فلانی مادرش اینجا نیست، بیشتر هوایش داشته باشیم تا غریبی نکند. حالا من هم باید کاری میکردم که بچه ها غم به دلشان نیاید. هر چند تا وقتی مجرد بودم و امارات زندگی میکردم، بچه ها خیلی دوست داشتند به خانه پدربزگشان بیایند و معمولا آخر هفته ها مهمانمان بودند اما مسافت آنقدر کم بود که انگاری از خانه ای به خانه دیگری رفته اند.

برادرزاده هایم با خانواده ی پدری شان و مخصوصا با من خیلی راحت هستند و احساس غریبی نمیکنند، اما باز هم دور از پدر و مادرشان بودند و دلم نمیخواست حتی ذره ای دلتنگی به سراغشان بیاید و احساس غریبی کنند. غریب بودن خیلی سخت است. همه حواسم را جمع کردم که مبادا از چیزی ناراحت شوند، دلشان بگیرد یا غصه به قلبشان راه پیدا کند که از آمدنشان به اینجا پشیمان شوند. مبادا طوری برخورد کنم که به جای اینکه مشکلاتشان را به من که نزدیکشان هستم بگویند، به پدر و مادرشان بگویند که دور هستند. مبادا در دلجویی و حمایت کردن و توجه بهشان کوتاهی کنم که غم در دلشان جمع شود و بعد مجبور شوند سفره دلشان را برای پدر و مادرشان باز کنند که آنها را هم غصه دار کنند و فکر کنند امانت دار خوبی برای فرزندانشان نبودم.مهمتر اینکه خاطره خوبی از مشهد آمدنشان برایشان باقی بماند و  باز هم بخواهند به خانه ام بیایند.

و شد همان که باید میشد. بچه ها عاشق مشهد هم شدند. با یک عالمه خاطرات خوش، همه با هم به اصفهان رفتیم و پلویِ (ولیمه) مشهدی شدنشان را خوردیم. این اولین سفر زیارتی بچه ها بود و حرم امام رضا (ع) اولین مکان زیارتی بود که می دیدند. از رسم و رسومات ماست که وقتی کسی (مخصوصا بچه ها) برای اولین بار به زیارت میرود و برمیگردد، بزرگترها ولیمه میدهند و شاباش میریزند. حالا باید چهار تا مشهدی تحویل پدر و مادرشان دهیم. برای من هم خاطرات خوبی به جا ماند. از نقاشی ها و داستانهایی که دخترها برایم کشیدند و نوشتند تا عکسهای چند نفره مان و روزهایی که در کنار هم گذراندیم.

نکته مهم این قضیه این بود که به توانایی های خودم در داشتن و جمع و جور کردن چهار بچه همزمان پی بردم.حالا که برمیگردم و به آن چند روز فکر میکنم، میبینم من و همسرم چه دل و جرأتی داشتیم که چهار بچه امانتی را تنهایی به شهربازی و رستوران و جاهای دیگر میبردیم. تنها جایی که پدرم همراهی مان کردند حرم امام رضا بود. باید به خودمان امیدوار باشم.