عروسکهای خوشبخت

بسم الله النور

خوش بحال عروسک ها که از سرگردانی درآمدند و خوشبخت شدند.

.

.

بابا زنگ زد و گفت:« برای فردا بلیط گیرمون اومده. فاصله مهرآباد تا فرودگاه امام یک ساعته. یه جوری بلیط تهران رو بگیرید که ساعت ۹ فرودگاه امام باشید.» نمیدانستم به خوشحالی و اشک ذوقم برسم یا کوله ام را برای سفر آماده کنم. فکرم اولین جایی که رفت، پیش عروسکهای توی انباری بود. عروسکهایی که سالها فکر میکردم توی روضه حضرت رقیه به دست بچه ها رسانده ام اما نرسانده بودم و همه این سالها در کنارم بود و من خبر نداشتم تا اینکه همین چند وقت پیش ها توی انباری لابلای وسایلی که از خانه پدری آورده بودم پیدایشان کردم. راستش، وقتی ۱۷-۱۸ ساله بودم، عروسکها را خریدم به این نیت که زائر حرم بانوی سه ساله شوم و عروسکها را به زائران کوچکِ حرمِ بانو، هدیه دهم. به خیال خودم میخواستم که بانو را در عمل انجام شده قرار دهم و مرا بطلبند اما غافل از اینکه سرنوشت عروسک ها چیز دیگری است. وقتی سوریه درگیر جنگ شد و راه رفتن به شام بسته شد، ناامید شدم و تصمیم گرفتم عروسکها را به یکی از آشناها بدهم تا در مجالس روضه حضرت رقیه (س) به دختربچه ها هدیه دهند. این اتفاق نیافتاد ولی همه این سالها من فکر میکردم این اتفاق افتاده و عروسکها در یکی از مجالس روضه به دست دختربچه ها رسیده.

عروسکها را از انباری آوردم پایین. کاغذ کادوهایم را پهن کردم و هر جعبه عروسک را با نیتی کادو گرفتم. کادوها را توی کوله ام چیدم و دل توی دلم نبود که آنها را برسانم به دست دختربچه هایی که در مسیر پیاده روی نجف-کربلا به زائران اربعین خدمت میکنند. دلم میگفت سرنوشت این عروسکها از اول هم همین بوده که سالها از چشم من پنهان باقی بمانند و درست همین الان که یکدفعه ای تصمیم گرفته شد برویم کربلا آنهم برای اربعین، اینها را داشته باشم. حتما خودِ خانم رقیه (س) هم اینگونه بیشتر میپسندیدند.

پیاده رویِ ما فقط یک روز و یک شب بود و بقیه مسیر را با ماشین رفتیم. اما همین مسیری که راه میرفتیم پر از قشنگی و اخلاص و عشق به امام حسین (ع) بود. حتی بودن چند دقیقه ای در آن مسیر و بین آنهمه زائر و خدمتگزار امام حسین (ع) تحولی که باید، ایجاد میکند. میگویند: «شنیدن کی بود مانند دیدن» راست میگویند. باید حضور داشت و با چشم های خود صحنه ها را دید.

در مسیر چشمم به دنبال موکب دارها بود. نگاهم دنبال دختربچه هایی میگشت که به زوار کمک میکنند. اولین دختر بچه ای که پیدا کردم، مشغول ریختن آب از پارچ توی لیوانها بود و زوار را به نوشیدن آب خنک دعوت میکرد. دومین و سومین دختربچه ها، عطرهای قلمی به دستشان بود و کف دست و روی لباس زوار میکشیدند تا خوشبو شوند.

هدیه را که میدادم به دستشان، نگاه بهت زده شان را به دستم می انداختند و بعد لبخند پر از شوقشان روی لبهایشان می نشست و بعد با چشمهای پر از تشکر و قدردانی به چشم هایم خیره میشدند و من شرمنده از اینکه چیز بهتری با خودم نداشتم تا نثار نگاهشان کنم. دلم برای شادیِ کودکانه شان ضعف میرفت و غبطه میخوردم به حالشان که از همین سن کمی که دارند چطور به عشق امام حسین کاری انجام میدهند.

چهارمین دختر بچه ، دختری ۳-۴ ساله لباس مشکی به تن داشت و با چادر عربی کوچک در مسیر پیادروی زائرها ایستاده بود و با دستهای کوچکش دستمال کاغذی  را یکی یکی از جعبه بیرون می آورد و به زائرها تعارف میکرد. دلم برایش غنج رفت. کادو را طوری گذاشتم زیر دستش تا تعادل در نگه داشتن جعبه دستمال کاغذی به هم نخورد. آنقدر دوست داشتنی بود که دلم میخواست ساعتها بایستم و نگاهش کنم.

پنجمین دختر بچه پارچ آب و لیوان دستش بود. داخل چادرها میرفت و به خانمهای زوار آب خنک تعارف میکرد. صدایش زدم. با خوشحالی آمد به سمتم. توی لیوانم آب ریخت و برگشت که به کارش ادامه دهد. دوباره صدایش زدم. فکر کرد باز هم آب میخواهم. کادو را گذاشتم زیربغلش. انتظار نداشت. همینجور مبهوت نگاهم میکرد. از او تشکر کردم و به راهم ادامه دادم. دخترک داشت با لبخند به کادویش نگاه میکرد.

ششمین دختربچه پشت میز نذری ها نشسته بود و زوار را دعوت میکرد به برداشتن نذریها. یک کادو دادم دستش و چون ازدحام جمعیت پیاده رو زیاد بود نشد بایستم و لبخند و نگاهش را در ذهنم شکار کنم. کمی جلوتر که رفتم متوجه شدم از پشت سرم در حال دویدن است و دست خواهرش را گرفته. نگاهمان که به هم افتاد سریع به عقب برگشت اما خواهرش همقدم با من شد. با ذوق کادوی دیگری درآوردم به دستش دادم. لبخند روی لبش نشست و به سرعت به سمت خواهرش برگشت.

هفتمین دختربچه مشغول کمک به پدرش بود. داشتند دیگی را میشستند. کادو را که جلویش گرفتم متوجه نشد. پدرش تشکر کرد و به دخترش گفت که کادو را بردارد. تازه متوجه شده بود. نگاهش قفل شده بود روی کاغذ کادوی صورتی. هشتمین و نهمین دختربچه در کربلا بودند. وروردی کربلا از ماشین پیاده شدیم و تا حرم پیاده رفتیم. ازدحام جمعیت خیلی زیاد بود. از یک مسیر فرعی راهمان را ادامه دادیم که زودتر به حرم برسیم. توی مسیر باز هم دو تا دختربچه کنار هم ایستاده بودند. عطر قلمی به دستشان بود و روی لباس و کف دست زائرها میکشیدند. کادوها را که دادم خیلی خوشحال شدند. نوع خوشحالی شان کمی با قبلی ها فرق داشت. نمیدانم چطور توصیف کنم اما جور دیگری به دلم نشست.

یکی از کادوها هم یکی از زوار ایرانی برای نوه اش خواست. نوه ای که هنوز به دنیا نیامده بود و وجود هم نداشت. گفتم اینها را نذر دختربچه هایی کردم که به زوار کمک و خدمت میکنند. اما اصرار و التماس کرد. دلم طاقت نیاورد و یکی از آنها را دادم. لابد قسمت نوه ای بوده که مشخص نیست کی به دنیا خواهد آمد.

من از هیچکدام از این لبخندها عکس نگرفتم. نه اینکه نخواهم. اگر لبخندهایشان را در موبایلم ثبت کرده بودم که این شبها با دیدن تصاویر کمی از دلتنگی ام را میکاستم.اما من در کلِ مسیر و در کل سفر مبهوت بودم. آنقدر جذب و مبهوت فضای موجود شده بودم که ثبت لحظه ها با دوربین را فراموش کرده بودم. باورم نمیشد که بالاخره به این سفر آمده ام. میخواستم با چشم های خودم همه چیز را ببینم تا باورم شود. به جز چند جایی که همسرم یادآوری میکرد که عکس بگیرم، بقیه مسیر حواسم به موبایل نبود. رها بودم در مسیری که انتهایش رهایی بود از همه خواستن های دنیایی. اما عجیب چهره و لبخند تک تک شان در ذهنم ثبت شده است. عجیب احساس نزدیک بودن بهشان دارم. عجیب در خاطره ام مانده اند انگاری که همین چند ساعت پیش اتفاق افتاده.

لبخند دو تا از آنها را نذر بچه دار شدنِ دوستم کردم. نگاهم که به دخترک افتاد، دوستم به خاطرم آمد. و برای هر لبخندی، حاجتی قرار دادم. با خودم میگویم شاید بُهت و  خوشحالی دلنشین شان برای این بود که عروسک ها را در کاغذ کادو پیچیدم. خودم را میگذارم جای آنها. اینجوری بیشتر هیجان دارد. بیشتر به دلم مینشیند. آنطور که برای خواهرزاده هایم میپسندیدم، هدیه دادم و از این بابت خیلی خوشحالم. این لبخندهایشان برایم سرمایه زندگیست.

و خوش بحال عروسک ها که از سرگردانی درآمدند و خوشبخت شدند.