پدربرزگم

بسم الله النور

عبای پدربزرگم….

.

من هیچوقت پدربزرگ و مادربزرگ نداشتم. علی الخصوص مادربزرگ. نه اینکه نداشته باشم، من ندیدمشان. تنها خاطره ای که دارم از پدربزرگِ مادرم است. خیلی مرا دوست داشت. هر وقت به ایران می آمدیم و به ایشان سر میزدیم، وقتی همبازیهایم پراکنده میشدند، مرا به اتاق تهِ حیاط میبرد. آنجا پر بود از شکلات و خوردنی های خوشمزه. یک بسته شکلات «چوکی چوکی» میداد دستم و میگفت قایمش کن برای خودت. محبتش هنوز هم در دلم جریان دارد. نه بخاطر آن شکلاتها بلکه بخاطر محبت واقعی که از اعماق وجودش به من هدیه میداد. وقتی که از دنیا رفت، شش ساله بودم. با رفتنش، آرزوی داشتن کسی مثل پدربزرگ و مادربزرگ در دلم ماند.

زمان گذشت و گذشت و زمین چرخید و چرخید و به طرز معجزه آسایی بعد از ۲۱ سال من صاحبِ یک زوج پدربزرگ و مادربزرگ شدم. از آن مدل پدربزرگ و مادربزرگهایی که هرچقدر هم پیششان باشی خسته نمیشوی و مجبوری بخاطر ملاحظه حالشان و خسته نشدنشان ترکشان کنی. از آن مدل بزرگترهایی که وجود پربرکتشان، زندگی را شیرین تر میکند و دوست داری زمین و زمان متوقف شود و پای شنیدن خاطراتشان بنشینی. حتی اگر بارها آن خاطرات را شنیده باشی، به دنبال سوالی بگردی که بخواهی دوباره برایت تعریف کنند و دوباره از نو بشنوی. اینکه تا حالا درباره شان حرفی نزده ام، چون کمی خودخواه هستم. میدانید؟ باید مثل من باشید تا خودخواهیم را بفهمید. باید مثل من سالها در حسرت داشتن پدربزرگ و مادربزرگ باشید و هنگامی که آنها را بدست می آورید آنها را تهِ دلتان قایمشان کنید نکند کسی آنها را از شما بدزدد. نکند چشمِ بدِ کسی، آسیبی برساند. تا حالا چندین بار خواسته ام درباره شان بنویسم، اما هربار نوشته را نصف و نیمه رها کردم. ترسیدم که از آنها و حجم مهربانیشان بنویسم و خدا نکرده کسی تحملِ این حجم زیاد از خوشیِ من نداشته باشد و آهی بکشد.

الان هم قصد ندارم از آنها و خوبیهایشان بنویسم. هنوز هم خودخواهم و میخواهم برای خودم نگهشان دارم. آنقدر خودخواهم که وقتی در مهمانیها، یکی دیگر از عروسها یا نوه های فامیل کنار آنها بنشیند و با آنها گرم صحبت و خنده شود، حس خودخواهی ام بدجوری اذیتم میکند. نه اینکه حسودی کنم، اما دلم میخواهد فقط مالِ خودم باشند. چون من سالها نبودشان را در زندگی ام  حس کرده ام و کمبودشان اذیتم کرده است. حالا بعد از سالها که آنها را بدست آورده ام، اگر کسان دیگری که از این نعمت محروم نبوده اند، بخواهند در داشتنشان با من شریک شوند منصفانه نیست.

اینها را نوشتم که بگویم برای سلامتی پدربزرگم دعا کنید. ناخوش احوالیشان قلبم را به درد می آورد. این چند روزی که خودم ناخوش احوال بودم و بعد به اصفهان مسافرت کردم، فرصت نشد به دیدنشان بروم و از وقتی خبر بستری شدنشان را شنیدم مدام خودم را سرزنش میکنم چرا در این مدت برای دیدنشان کوتاهی کردم. توی همین شبهای قشنگ، دعا کنید سایه ی پر برکتشان همیشه و همواره بر سر زندگی ما باشد. در این شهر غریب، بعد از امام رئوف، پدربزرگم یکی از ستونهای قوت قلبم هستند. برای سلامتی شان دعا کنید تا ستونهای قلبم محکمتر شوند. الهی آمین