یک جمعه خاطره

بسم الله النور

My Engagement ElhamFB WWW.ElhamBanoo.Com-
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد…

.
.

مهرماه ۱۳۹۳، مصادف با سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س)، حدود ساعت ۵ بعد از ظهر یک نشان با نگین بنفش به من هدیه دادند و من وآقای داماد نامزدِ هم شدیم. قرار بود مراسم عقد را نوزدهم دی ماه برگزار کنیم که تاریخ تولد شمسی من و تاریخ تولد قمری آقای داماد و میلاد رسول (ص) همزمان بود. اما همیشه اتفاقهای خوب و بد همراه هم می آیند تا تلخی یکی با شیرینی دیگری در هم آمیخته شود و زندگی را بانمک کند. بخاطر بیماری مادرم و دوره پرتودرمانی، مراسم عقد موکول شد به سال ۹۴.

قرار شد روز میلاد حضرت فاطمه (س) خطبه عقد ما در حرم مطهر فرزندشان – امام رضا (ع)- خوانده شود و عصر همان روز یک میهمانی در منزلِ پدربزرگ آقای داماد باشد که فامیل داماد با تازه عروس و خانواده عروس با فامیل داماد آشنا شوند. من هم به هوای همین میهمانی به مشهد میرفتم و انتظار بیشتری نداشتم. اما میهمانی تبدیل به یک جشنِ خاطره انگیز شد.

بگذارید از صبح روز جمعه برایتان بگویم تا بعد درباره جشن خاطره انگیز بنویسم.
جمعه ۲۱ فرودین ۹۴، ساعت ۴ صبح همگی بیدار شدیم. آماده شدیم و وضو گرفتیم و نماز خواندیم. میشد نماز را در حرم هم بخوانیم اما تا آمدیم بجنبیم و هماهنگ شویم، دیدیدیم بهتر است نماز را در هتل بخوانیم و بعد برای خطبه به حرم برویم. ساعت ۵:۱۵، من و خانواده ام کنار مقبره شیخ بهایی منتظر آقای داماد بودیم تا ما را به جایی که قرار است خطبه خوانده شود، ببرد. انتهای رواق دارالحجه، یک سالن در دار دارد که برای خواندن خطبه ،خانواده عروس و داماد، عاقد با خودشان می آورند و عقد جاری میشود. خانواده داماد منتظر ما بودند. وارد شدیم. چادر سفید روی سرم انداختند و جانمازِ سبز ترمه برایم پهن کردند و نقل و شیرینی روی آن ریختن. همه نشستند. من و آقای داماد پشت سرِ عاقد نشسته بودیم. عاقد برگشت و اجازه وکالت خواست. عاقد دیگر اجازه وکالت از آقای داماد خواست و بعد « انکحت و زوجت و متعت نفس موکلتی…» گفته بودند لحظه ی جاری شدن خطبه عقد، یکی از لحظه های حاجت روایی است. برای ظهور امام زمانمان دعا کردم و برای همه ی همسن و سالهای خودم. برای سلامتی همه پدر و مادر ها. همه کسانی که میشناختم را نام بردم و بعد یک دعا کلی برای همه کسانی که میشناسم و در خاطرم نبودند و همه کسانی که من را میشناسند و من از آنها بیخبرم.

اولین زیارت مشترکمان بلافاصله بعد از عقد بود. همانجا در رواق دارالحجه، نزدیک ترین مکان به قبر مطهر، زیارتنامه خواندیم و دو رکعت نماز بجا آوردیم. بعد از آن به صحن دوست داشتنیِ من – صحن انقلاب- رفتیم. داشتیم سعی میکردیم عکس بگیریم که گنبد طلا در وسط دستانِ قلبی شکلمان جای بگیرد که یک زوج جوان به سمتمان آمدند. خواستند در گرفتن عکس کمکمان کنند. اولین عکس دو نفره مان با گنبد طلا را همان زوج جوان از ما گرفتند. آنها سالِ قبل در حرم حضرت معصومه به عقد یکدیگر در آمده بودند و امسال برای سالگرد عقدشان، به مشهد آمده بودند. با زوج جوان خداحافظی کردیم. دوباره مشغول گرفتن عکس شدیم که یک آقای شیرازی خواست با موبایل ما از ما عکس بگیرد. گفت این عکس را میگیرم که همیشه یادتان باشد که یک کاکوی شیرازی همچه روزی از شما عکس گرفته و همیشه دعاگویم باشید. نگاه و لبخندهای مردم به ما دلنشین بود. شاید از لباس سفید و شاخه گلهایی که دستم بود و کت و شلوارِ آقای داماد، همه میدانستند که ما همان روز عقد کرده ایم. بعد از آن به سمت بهشت ثامن الائمه در حرم رفتیم. عروس برای پدرشوهر همیشه عزیز است. فاتحه خواندیم و سعی کردم در خیالم پدرِ همسرم را تصور کنم که به ما لبخند میزنند. هرچند یقین داشتم که تمام آن لحظات در کنارمان حضور داشتند و برای شادیمان، شاد هستند.
My Engagement his father Elham FB WWW.ElhamBAnoo,com-

همانطور که برای خیلی از کسانی که ایران بزرگ شده اند، بعضی از زوایا و لحظه های زندگیِ مقیم های خارج از ایران جذاب و رویایی است و آرزو دارند که در آن موقعیتها قرار بگیرند، برای کسانی که جایی خارج از ایران بزرگ شده اند هم بعضی از اتفاقات و فرهنگ های داخل کشور دوست داشتنی، خواستنی و مثل یک رویاست. موقعیت، رسوم و شرایطی که برای یک طرف ممکن است تکراری و دِمُده باشد و برای طرف دیگر چیزی دست نیافتی.

۲۱ فروردین ۹۴، لحظه به لحظه اش برایم خاطره شد. خاطره از نوعِ لحظه های رویایی که به واقعیت تبدیل می‌شدند. من در سریالهای ایرانی زیاد دیده بودم که برای برگزاری مراسم عروسی، حیاط خانه را چراغانی میکنند و خانه برای جشن عقد آماده میکنند. همیشه با خودم میگویم صمیمیتی که در اینگونه مراسم های سنتی موج میزند، در جشنهای تالار وجود ندارد. پیش خودم این جشنهای سنتی تبدیل به فانتزیهای دست نیافتنی شده بودند.

My engagement ring Elham FB WWW.ElhamBanoo.Com-

ماشین پشت درِ خانه توقف کرد. من از زیر چادرِ سفیدم، لامپهای رنگارنگی می دیدم که از یک سمت حیاط به سمت دیگر، آویزان بود. وارد حیاط شدم. گوسفند را کمی آنطرف تر از من قربانی کردند. از زیر چادر واضح نبود. ورودی ایوانِ خانه چند پله میخورد. روی پله ها آبشارهای کوچک نورافشانی گذاشته بودند و پرقدرت نورافشانی میکردند. وارد سالنِ خانه شدم. خانمها شروع کردند به کِل زدن و شعر خواندن. از سی دیِ موسیقی و آواز خبری نبود. همه چیز طبیعی بود. چادرم را برداشتند و من به کسانی که آنجا بودند سلام کردم. هدایتم کردند به آن گوشه ی سالن که سفره عقد زیبایی چیده بودند. یک سفره عقد سفید با تمِ صورتی. تعداد میهمانها هر لحظه بیشتر میشد و فضای خانه بیشتر شبیه فضای جشن عقد میشد. پشت قابلمه زدن ها و شعر خوانی های خانمها همراه با ریتم قابلمه، حس خوبِ جشنهای عقد سنتی در من بوجود می آورد. لازم نبود نگرانِ تمام شدنِ وقت تالار باشیم. همه چیز در نهایت خوشی و آرامش پیش میرفت. کیک سفید که با حاشیه گلهای صورتی خامه ای تزیین شده بود، یکی از سورپرایزهای قشنگی بود که نشان میداد آقای داماد چقدر خوب سلیقه ی عروس را شناخته است. خواهرزاده هایم و کوچولوهای فامیل آقای داماد دور و بر من میچرخیدند و هر کدام سعی میکردند خودشان را بیشتر به من نزدیک کنند و به دیگران فخر بفروشند. فقط حیف که من عروس بودم و نمیتوانستم دوربین به دست بگیرم و از سوژه های ناب مراسم عکس بگیرم. اتفاقات و لحظه های قشنگی که رخ داد را نمیتوان اینجا در قالب یک پست وبلاگی نوشت.

بعد از مراسم و هدیه گرفتن ها و شام و کیک خوردن، سوار ماشین شدیم و به سمت حرم رفتیم. از قسمت زیرزمینی، یک دورِ حرم چرخیدیم و به هتل برگشتیم.

*** منِ بیقراری که همیشه در حسرتِ بودن در حرم امام رضا(ع) بودم و هر بار که میرفتم، دلتنگتر برمیگشتم، قرار است کمتر از یک سال، برای همیشه همسایه امام رئوف باشم. برای خاطر این نعمت و این هدیه عظیم، نمیدانم چقدر باید تشکر کنم تا حق مطلب ادا شود. اتفاق کوچکی نیست در زندگی من. میتوانم بگویم یکی از بزرگترین و عظیم ترین و شیرین ترین رویداد زندگیِ من خواهد بود.