الهامِ واقعی

ElhamSaturn Chaman

دیروز صبح وقتی منتظر اتوبوس بودم، چند دختر راهنمایی-دبیرستانی ِ شیطون و پرسروصدا هم آنجا بودند. چقدر لذت بردم از بودن در کنارشان. اصلا دوست داشتم اتوبوس دیر بیاید. زمان بایستد تا من بیشتر در کنارشان باشم. حس میکردم از جنسشان هستم. میفهممشان. دلم هوای مدرسه را کرد. دلم هوایِ وقتی که ۱۶- ۱۷ -۱۸ ساله بودم. همین بهانه‌ای شد تا دیروز همه‌ی مسیر محلِ کار تا خانه را پیاده برگردم. دیروز پر از ذوق و شوق بودم. از یک سراشیبی با زاویه ی ۶۰-۷۰ درجه بالا رفتم و موقع برگشتن خودم را رها کردم. نزدیک بود سرم بخورد به ستونِ روبرو. گوشه‌ی شالم را جلوی دهانم آوردم و به حرکتم خندیدم.
دیروز وفتی رسیدم خانه، کیفم را گذاشتم و دوربینم را برداشتم و رفتم پارک ِ نزدیکِ خانه. خیلی وقت بود که نرفته بودم. بچه ها داشتند فوتبال بازی میکردند. تماشای بازی‌شان و کری خواندشان برای همدیگر بسیار شیرین بود. به بازیِ بچه ها نگاه کردم و روی چمنها راه رفتم. روی چمن ها راه رفتم و عکس گرفتم.
ElhamSaturn Football
هرچند عکس خوبی نشد؛ با آن ستون ِ چراغ وسط عکس:)) ولی دوست داشتم بازی بچه ها را در قاب دوربینم داشته باشم. پیش خودم تاکید داشتم که حتما توپِ فوتبالشان در تصویر باشد. دیروز روی شن ها هم راه رفتم و شما چه میدانید چه کیفی دارد روی شن راه رفتن. بعد یک جای خلوت پیدا کنی و شن های داخل کفشت را خالی کنی. دیروز خیلی خوش گذشت. دیروز خیلی الهام بودم. یک الهام به معنای واقعی.
ElhamSaturn Sands

* این متن برای بارِ دوم نوشته شده است. بارِ اول به دلیل مشکلاتِ فنیِ سایت، از بین رفت.

6 thoughts on “الهامِ واقعی

Comments are closed.