نبض خانه

بسم الله النور

خانم خانه، نبض آن خانه است. .

.

خانم خانه، نبض آن خانه است.اگر ناخوش احوال شود، خانه هم ناخوش احوال میشود. اگر دلش بگیرد و اعصابش به هم بریزد، خانه هم آشفته میشود. اگر دلشوره به سراغش بیاید، خانه هم ناآرام است. هرچقدر هم دیگران تلاش کنند تا خانه را سرِ پا نگه دارند، باز هم تا خانم خانه رو به راه نشود، خانه به وضع قبلش برنمیگردد.

این را وقتی فهمیدم که چند روزی به شدت بیمار شدم. از شنبه تا سه شنبه به شدت بیمار شدم و از جایم به سختی بلند میشدم.به حدی که از درد به خودم میپیچیدم و نمازم را نشسته میخواندم. حتی در کلاسهایی که اوایل برای سرگرمی شرکت میکردم و حالا برایم خیلی جدی شده و محال است غیبت کنم، نتوانستم حاضر شوم.  وضع خانه هم روز به روز به همراه من آشفته شد. هر چند که همسرم سعی میکرد کارهایش را در شرکت به موقع به اتمام برساند و سریعتر خود را به من و اوضاع خانه برساند، اما باز هم خانه حالش خوب نبود.

روز سه شنبه که حالم کمی بهتر شده بود، شروع کردم به آشپزی. وقتی بوی غذای خانگی در جانِ خانه دمید، شادی هم به خانه آمد. لبخند به لبمان نشست و دلمان گرم شد. راستش وقتی چند روز پشت سر هم غذا را از بیرون سفارش دهیم، غذا برایمان بیمزه میشود و طعمی ندارد. من که قادر به آشپزی نبودم و همسرم آنچنان سررشته ای از آشپزی ندارد. در همان حال ناخوشم، سعی میکردم نقشه هایی برای آشپز شدن همسرم بکشم. چهارشنبه حالم خوب شده بود و درد خیلی کمی داشتم. اما خانه هنوز ناخوش احوال بود. اسپند دود کردم و در همه جای خانه چرخاندم. صدقه کنار گذاشتم و خدا را شکر کردم.  لباسها را در لباسشویی انداختم و کمی خانه را مرتب کردم. دمنوش بابونه برای خودم درست کردم ورمان خواندم. وضو گرفتم و آماده شدم تا بعد از چند روز در کلاسهایم حاضر شوم. در راه برگشت به خانه نان تازه خریدم. غذا را بار گذاشتم  و  کمی سبزیجات معطر به آن زدم تا وقتی همسرم به خانه برمیگردد از بوی خوش غذا متوجه شود که حالِ خانه هم خوب است.

راستش وقتی حال خودم و خانه رو به راه نباشد، دوست ندارم آن را با کسی درمیان بگذارم یا کسی به خانه ام بیاید. از قضاوتهای دیگران بدم می آید. از اینکه احساس کنند پزشک هستند و با حدس و گمان بخواهند علت بیماری ام را کشف کنند، اذیت میشوم. از اینکه همیشه اولین گزینه، بارداری است در حالیکه خودم مطمئن هستم از این بابت ناخوش احوال نیستم، معذب میشوم. از اینکه مدام گفته شود به علت ضعف و ناتوانی ام به این روز افتاده ام، حس بدی دستم میدهد. گویی که من دچار نوعی مازوخیسم باشم که با تقویت نکردن بنیه ام و غذا نخوردن خواهان بیمار و ضعیف شدن هستم. اینکه دیگران فکر کنند به فکر سلامتی ام نیستم، آزارم میدهد. چون حقیقت ندارد. و در  آخر وقتی هیچکدام از این حدس و گمان ها درست از آب در نیاید و با نگاه و حرف هایشان انکارم کنند و فکر کنند دارم برایشان نقش بازی میکنم، بدم می آید. و از همه مهمتر از اینکه کسی را نگرانِ حال خودم کنم در حالیکه برای بهبودی ام کاری از دستش بر نمی آید، عذاب وجدان میگیرم.

از آنجاییکه که نمیخواستم خانواده ام نگران حالم شوند، توی دلم دعا میخواندم که در حال بیماری ام زنگ نزنند. اما خب دلهای پدر و مادرها گواهی میدهند، هر چقدر هم که فرزندان بخواهند رعایت حالشان کنند و نگرانشان نکنند. اما به هر حال روزی که در مطب دکتر بودم، متوجه و نگران شدند و خواستند تا به مشهد بیایند یا من پیششان بروم و من برای آخر هفته موافقت کردم تا حال و هوای دلم هم بعد از چند روز بیماری، خوب شود.

و همه اینها برای خانه هم صدق میکند. وقتی من حالم خوب نباشد، خانه هم حالش خوب نیست، پس پذیرای مهمان نخواهد بود. درست مثل وقتی که مهمان سرزده از راه برسد و برای پذیرایی از وی هیچ تدارکی ندیده باشی و حتی مشغول کارهای شخصی خودت باشی.

حالا باور میکنید خانم خانه نبض آن خانه است. حالش که خوب باشد، دلش که شاد باشد، شادی از در و دیوار خانه میبارد و خانه همیشه مشتاق دیدن مهمان است. اما خدانکند خانم خانه ناخوش احوال شود، کارهایش در هم گره بخورد، برنامه هایش بهم بریزد و دل آشوب شود، آنوقت هیچ چیز سر جایش نیست. آنوقت هیچ کدام از اعضای خانه هم رو به راه نخواهند بود.

 

پ.ن: خواننده های همیشگی و همراه وبلاگم، اگر بدانید چند متن پیش نویس دارم. از خاطرات سالِ نو و تهرانگردی گرفته تا نقد و معرفی کتابهایی که خوانده ام تا ادامه ی رموز شادی و متون علمی. اما هر کدام از آنها یا قسمت جمع بندی آن را کامل نشده، یا فرصت عکاسی برای آن متن نداشته ام. از اینکه به وبلاگ سر میزنید با پست جدید مواجه نمیشوید، عذرخواهی میکنم ولی صمیمانه از همراهی شما سپاسگزارم و سعی میکنم با پست های جدید، بیشتر قدردان باشم. شاید گاهی اوقات اینستگرام و تلگرام، جای وبلاگ نویسی را بگیرد اما اعتقاد دارم که وبلاگها همیشه خواننده ها و همراه های اصیلتری دارند.

 

توضیح نوشت تصویر: چاقوی زنجان بخرید و از برّندگی آن هنگام برش سبزیجات لذت ببرید. گولِ چاقوهای خارجی را نخورید. از سازندگان این چاقوهای زنجانی تقاضامندیم که علاوه بر دسته های اصیل چوبی، طرح های گلگلی و رنگهای شاد مثل صورتی و بنفش هم برای این چاقوها در نظر بگیرند :)