حس خوب خاله داشتن

بسم الله النور
2016-05-11 10.18.42
گلهای باغچه حیاط خاله ام

.
.
من خاله ندارم. هیچ وقت خاله نداشتم. البته یک خاله ناتنی دارم که شش ماه از من کوچکتر است ولی هیچوقت او را به چشم خاله ندیدم. اگر بخواهیم تعداد روزهایی که او را دیده ام، جمع ببندیم شاید به دو ماه هم نرسد. یک عمه اما دارم که خیلی دوستشان دارم. عمه ام پیر هستند و همیشه در ایران زندگی میکردند. فقط تابستانهایی که به ایران می آمدیم، او را می دیدم اما همین دوری باز هم آنطور که باید عمه نداشتم.

همیشه دوست داشتم خاله داشته باشم و با دختر خاله هایم همبازی شوم. مدرسه که میرفتم، وقتی همکلاسهایم درباره خاله هایشان صحبت میکردند، دلم غم میگرفت که چرا من یک خاله دلسوز مثل آنها ندارم. وقتهایی که می دیدم دخترخاله ها با هم قرار میگذارند و بیرون میروند دلم میخواست من هم یکی از آنها بودم. گاهی وقتها به مادر دوستانم یا به دوستهای مادرم خاله میگفتم. ولی به دلم نمیچسبید. من دلم میخواست که آنها را به چشم خاله ببینم اما آنها مثل بقیه خاله های واقعی دوستانم رفتار نمیکردند. همیشه آن مرزی که ثابت میکرد آنها خاله های غیرواقعی هستند وجود داشت.

یازده ساله بودم که خودم خاله شدم. ولی آنوقتها سن و سالم آنقدر نبود که حس خوب خاله بودن را تجربه کنم. بیشتر با خواهرزاده ام همبازی بودم تا رابطه خاله و خواهرزاده داشتن. هفده ساله بودم که عمه شدم. اینبار حسش کردم و بعلاوه اینکه حس خوب خاله بودن را درک میکردم. بعد کم کم تعداد خواهرزاده ها و برادرزاده هایم بیشتر شد و من بیشتر و بیشتر این حس های خوب را تجربه میکردم و بیشتر به مسئولیت خاله و عمه بودن آشنا میشدم. همه ی آن کارهایی که دوست داشتم خاله های نداشته ام برایم انجام دهند، برای برادرزاده ها و خواهرزاده هایم انجام دادم و میدهم. هر کاری میکنم برای ثبت خاطره های خوب از من و دیدن خنده بر لبهای کوچکشان. از اینکه گاهی اوقات وقتی چیزی میخواهند، می آیند با من صحبت میکنند تا با پدر یا مادر یا پدربزرگشان (پدر خودم) درمیان بگذارم و راضیشان کنم، دلم غنج میرود که مورد اعتماد این دردانه های خانواده هستم. وقتی اینها را شاهدش بودم و در جریانش قرار میگرفتم، هم دلم شاد میشد و هم ناراحت. ناراحتی آمیخته با حسرت که کاش من هم غیر از خانواده خودم، یک خاله دلسوز و مهربان داشتم.

 گاهی وقتها که درباره خواهرم مینوشتم، عده ای نظر میدادند که خوش بحالت که خواهر داری. اما یادشان نبود که چند وقت پیشش عکس دورهمیشان با خاله و دخترخاله هایشان منتشر کرده بودند و کلی دل سوزانده بودند برای داشتن همچه جمعی. اما با این وجود هیچوقت سر کسی غر نزدم که چرا خاله داری و من ندارم. چرا از این دورهمی ها دارید و من ندارم. مثل بقیه چیزهایی که غر نزدم و سعی کردم خودم را با آنچه که هست وفق دهم و از آنچه که در حال حاضر دارم نهایت استفاده و لذت را ببرم. همچنین به دیگری بخاطر داشتن نعمتی که من ندارم، حس عذاب وجدان در او ایجاد نکنم و از شادی که میتواند داشته باشد او را مایوس نکنم.

همه ی این مقدمات را نوشتم که بگویم حسرت خاله داشتن در دلم بود. تا اینکه ازدواج کردم. همسرم دو خاله ی مهربان دارد. از آن مدل خاله هایی که من همیشه در حسرت داشتنشان بودم. محبتشان به من از همان آغاز آشنایی و قبل از ازدواج ما جاری بود. از همان دیدار اول مهرشان به دلم نشست. دلسوزیهایشان، راهنماییهایشان و مهربانیشان همگی شبیه این بود که خاله های واقعی خودم باشند.

یکشنبه شب که برگشتم خانه، خیلی خسته بودم و بخاطر مساله ای که از صبحش پیش آمده بود به شدت ناراحت بودم و به فکر این بودم که برنامه ام را طوری تنظیم کنم تا چند روزی بتوانم به مسافرت بروم و کنار خانواده خودم باشم تا فکرم آزاد شود. خسته روی کاناپه نشسته بودم که همسرم گفت: 《راستی خاله ت برات یه پیغامی گذاشته روی تلفن.》گفتم:《خاله م؟ منکه خاله ندارم.》 جواب داد:《 نمیدونم دیگه. گفت خاله شماست》 دکمه ضبط پیغام تلفن را فشار دادم و دیدم خاله بزرگتر همسرم هستند که سلام و احوالپرسی کردند و ابراز دلتنگی بدلیل اینکه مدت زیادی همدیگر را ندیده بودیم. شادی عجیبی در دلم دوید و بی معطلی از همسرم خواستم شماره منزل خاله را بگیرند تا صحبت کنم. گفتم:《سلام خاله جان》 و فقط خدا میداند با گفتن خاله جان چه کوه قندی در دلم آب شد.

چند وقت قبلترش یک مهمانی فامیلی بود در منزل خاله کوچکتر همسرم. ما دلیل مشغله هایی که امروزه درگیرش هستیم، کمتر فرصت میکنیم در مهمانیها و دورهمی ها حضور پیدا کنیم. حتی وقتهای تفریح و دورهمی دونفره مان هم گاهی حذف میشود تا زودتر کارها را انجام دهیم و به روال طبیعی زندگیمان برگردیم.

برای آن شب مهمانی هم بدلیل اینکه از قبل برنامه ریزیهایی انجام شده بود برای آن شب، نتوانستیم به مهمانی برویم. اما فردا صبحش، خاله مهربان همسرم از همه نوع غذا و پیش غذا و دسر برایمان جدا کرده بودند و برایمان فرستادند. از محبتشان و اینکه وسط آنهمه شلوغی و تعداد زیاد مهمانها به یاد من بودند، دلم شاد شد.

ظرفهای غذا پیشمان مانده بود تا اینکه همین سه شنبه فرصتی پیش آمد تا ظرفها را برایشان برگردانیم. قرار بود ظرفها را تحویل دهیم و برویم به بقیه کارهایمان برسیم. اما با اصرار زیاد خاله و شوهر خاله مهمان چند دقیقه ای شان شدیم. خودم هیچوقت دوست ندارم بدون اطلاع وارد خانه کسی شوم اما مهمانوازی خاله طوری بود که با همه وجودم حس کردم وارد خانه خاله خودم شده ام. خاله از باغچه ی حیاط پر از گلشان، برایم گلهای رنگارنگ چیدند به همراه چند شاخه گل یاس. ساقه گلها را با روزنامه پیچیدند تا خارشان وارد دستم نشود. گلها را به خانه آوردیم. گلدانی را پر از آب کردم و گلها رو در آن گذاشتم. عطر یاس فضای خانه را پر کرده بود و من با هر استشمامی، حس خوب خاله داشتن را تجربه میکردم.

من حالا دو تا خاله واقعی واقعی دارم. از آن خاله های دلسوز و مهربان که واقعا من را برای خودم دوست دارند و نه مثل آن خاله های زورکی که چون مادر دوستم بودند یا دوست مادرم بودند، محبتشان برای حفظ روابط بود فقط.

دوستتان دارم خاله های واقعی من
.
الحمدلله