حبیب خدا

بسم الله النور

مهمان که به خانه ام بیاید، خوشحال میشوم..

.

 

دیروز مهمان داشتم. از اقوام مادری ام. مهمانهایی که زائر امام رضا (ع) بودند و از جنوب آمدند. تازه عروس و دامادشان هم با خودشان آورده بودند و من به نیابت از خانواده ام، مهمانی برایشان ترتیب دادم. خیلی حس خوبی داشتم برای دعوتِ این تازه عروس و داماد. به یاد اولین سفر خودم و همسرم بعد از عروسی افتادم که به امارات و اصفهان و شهرمان در جنوب رفتیم و هر روز یکی از اقوام و دوستان، مهمانی به خاطر ما میگرفتند و ما را پاگشا میکردند. حس خوبی که ما را به عنوان یک خانواده مستقل میشناختند و پیوندمان را شادباش میگفتند. روزهای اولِ زندگی، بخشی مهمی از آن بواسطه ی مهربانی دیگران خاطره ساز میشود و محبتشان در دل آدم می ماند. دو نفر بعد از ازدواجشان سالها در کنار هم زندگی خواهند کرد اما سالِ اولِ زندگیشان است که تک تک لحظاتش به یادشان خواهد ماند و آن احترام و محبت دیگران برای آغاز زندگی جدیدشان در خاطرشان ماندگار خواهد شد. من این حس را خوب میفهمم و از اینکه فرصتی برایم پیش آمد که برای یک تازه عروس و داماد، سهمی در خاطراتشان داشته باشم، خیلی خوشحال هستم.

قبلا درباره خستگی شیرین نوشته ام. حسی که بعد از انجام کار و فعالیتی ارزنده به سراغ آدم می آید. مهمانها که خداحافظی کردند و راهیِ اقامتگاهشان شدند، این حسِ خوب به سراغم آمد. یک خستگی شیرین از یک روز خوبی که در کنار عزیزانی گذرانده بودم و همه اش به حرفهای خوب و خنده و شادی و مرور خاطرات قشنگ گذشت. روز خوبی که دلم میخواست و میخواهد بارها و بارها تکرار شود.

بعضی از مهمان ها دوست داشتنی هستند. آدم دلش میخواهد بارها و بارها دعوتشان کنند. مخصوصا من که از مهمانی دادن و دعوت کردن و پذیرایی از مهمان لذت میبرم. بعضی از مهمانها، میروند توی دلِ آدم و وقتی خداحافظی میکنند، آدم دلتنگشان میشود. هر چقدر که میزبان خسته شده باشد با خودش میگوید کاش ساعتی بیشتر می ماندند. همان مهمانهایی که حرمت میزبان را نگه میدارند. به دنبال ایراد پیدا کردن از دستپخت میزبان نیستند. از در و دیوار خانه عیب پیدا نمیکنند. ارزش کار و وقتی که میزبان برای مهمانش صرف کرده است را پایین نمی آورند. بلکه تنها هدفشان این است که در کنار میزبان اوقات خوشی را بگذرانند و آنقدر دعای خیر برای زندگی و عاقبت میزبان میکنند و خوبی ها و نکات مثبت مهمانی را در خاطر میسپارند که خستگی از تن میزبان بیرون میرود و مرتب دوپامین در مغزش ترشح میشود. :)

صبح که به آشپزخانه آمدم، با صحنه ی دلربایی مواجه شدم. کرکره پنجره آشپزخانه را فراموش کرده بودم پایین بکشم. استکانها و ظرفهای پذیرایی را که شب قبل شسته بودم مرتب  روی کابینت زیر پنجره چیده بودم. آفتاب روی آنها تابیده بود انعکاس نور، فضای قشنگی را ایجاد میکرد. با خودم فکر کردم بعضی از دورهمی ها و مهمانیها آنقدر میتواند بابرکت باشد که حتی فردای روز مهمانی هم آدم احساس خوبی داشته باشد.

زیر کتری را روشن کردم. از شیرینیهای باقیمانده از مهمانی دیروز توی ظرف چیدم. کلوچه های نمکی و محلی که مهمانهایمان سوغاتی آورده بودند، کنار شیرینیها گذاشتم. دو تا کروسان را در فر گذاشتم تا داغ شود. به همراه چای نبات خاطرات خوش دیروز را مرور کردم.

به راستی که مهمان حبیبِ خداست.