دوسالگی

ElhamSaturn Minakari
دوسالگی وبلاگ ِ دختر زمستان را با درددل آغاز میکنم. درددل با بعضی از خواننده های وبلاگم.
نمیدانم چطور شروع کنم. بگذارید نکته به نکته بنویسم.

* راستش قبلاها تعداد بازدیدکننده های وبلاگم به انگشتان دست هم نمیرسید. حتی نزدیک ترین دوستانم هم از به روز شدنش باخبر نمی شدند. باید خودم دعوت میکردم تا مطلبم را بخوانند و نظرشان را بگویند. الان به نسبت قبل بازدیدکننده های بیشتری دارم. خیلی هایشان را هم نمیشناسم و هیچ آشنایی ندارم. ولی همه ی همه ی آنهایی که می آیند و نوشته هایم را میخوانند و از دیدن عکس هایم لذت میبرند، دوستشان دارم و ممنونم که میهمان این خانه ی مجازی ام می شوند.

** من از دنیای خودم مینویسم. از همین حوالیِ خودم. مگر غیر از این باید باشد؟ آدم در خانه ی خودش هر کاری که میخواهد می کند. خب اینجا هم خانه ی مجازی ِ من است. میپسندم که از روزهایم بنویسم و لحظه هایم را با دوربین ثبت کنم. این کار را دوست دارم. نمیخواهم شاد بودنم را به رخ کسی بکشم. نمیخواهم با غم هایم دلِ کسی را غمگین کنم. نمیخواهم با داشته هایم دلِ کسی را بسوزانم. فقط میخواهم روزهایم را ثبت کنم. کسی را هم مجبور نکردم که چشم بدوزد به آنچه که دارم. دوست ندارم حسرت دنیای من به دل کسی باشد.

*** زندگی ِ هیچ کس کامل و به دور از آرزو و خواستن ها نیست. هر کسی یک سری چیزها در زندگی اش دارد و یک سری چیزها ندارد. فرد این اختیار را دارد که نوع زندگیِ خودش را انتخاب کند. می تواند از آنچه که دارد و آنچه که می تواند برای خودش فراهم کند، لذت ببرد و زندگی ِ شادی در پیش بگیرد. می تواند هم در حسرت نداشته هایش و داشته هایِ مردم باشد و زخم زبان و کنایه بزند و زندگی اش را تیره و تیره تر کند.

**** گاهی وقتها میخوانم که کسی در حال خوردنِ لواشک یا قارا است. اصلا اسم قارا که میشنوم، آب در دهانم جمع می شود. چشم هایم را برای چند ثانیه ای میبندم و خودم را در آن بازار تونلی شکل در میدانِ امامِ اصفهان تصور میکنم و آن قارا های قهوه ای و سفیدی که در کنار هم چیده اند.
گاهی وقتها به شدت دلم طبیعت بکر می خواهد. اصلا جنگلهای گیلان را می خواهد. سرسبزی می خواهد. باران و برف می خواهد. برف بازی و ساختن آدم برفی می خواهد. هر روزِ خدا دلم مشهدالرضا می خواهد. وقتی کسی عکسی از گنبد طلا میگذارد و مینویسد که زائر است،اصلا دلم می رود. محرم که می شود، همه ی شبکه های مجازی پر می شود از غذاهای نذری. از شله زرد و قیمه ی مجلس امام حسین. آنقدر دلم می خواهد. آنقدر دلم می خواهد.
گاهی عکس های ظروف آبی رنگ ِ سفالی را میبینم و گاهی میناکاری ها. دلم میخواهد یک سری از همه شان داشته باشم. گاهی چشمم به سفره های ترمه میخورد. به شیرینی هایی که مخصوص ایران است.
گاهی از دوستی ها می خوانم. دلم میخواهد من هم یک دوست صمیمی ِ خوب داشتم.از آن دوستی های چندین و چند ساله. دوستی که هم عقیده باشیم. بتوانیم با هم برویم بیرون. خرید کنیم و خوش باشیم.
گاهی از نمایشگاه کتاب می شنوم و کتاب های جدیدی که به بازار آمده اند و من دسترسی به آنها ندارم. حتی اگر بخواهم بروم در کتابخانه ای بنشینم و کتاب بخوانم، همه اش کتاب های عربی و انگلیسی است. همیشه هم دوست داشتم برای یک بار هم که شده جشنواره های فیلم و تاتر و موسیقی که در بهمن ماه برگزار می شود، شرکت کنم. دوست دارم در یک کنسرت شرکت کنم و آهنگ های مورد علاقه ام را به صورت زنده بشنوم.
دلم دید و بازدیدهای ایام عید میخواهد. دور هم جمع شدن های شبِ یلدا. دلم یک مادربزرگ قصه گو می خواهد. دلم میخواست پنجره ی اتاقم کامل باز می شد که میشد از آسمانش عکس بگیرم. گاهی دوست دارم پدرم اجازه بدهند تا بروم و کشورهایی که مشتاق دیدنشان هستند ببینم. کشورهای جنوبی ِ اروپا. آفریقای جنوبی. شیلی. مکزیک.و خیلی خیلی چیزهای دیگر که بخواهم تک تک شان نام ببرم، یک پاراگراف طولانی خواهد شد.

***** می بینید؟ در زندگیِ من هم یک سری چیزها نیست که شاید در زندگی شما باشد. فراوان هم باشد. ولی من به اینها دیدِ حسرت ندارم. اینجور نیست که اگر کسی را ببینم که نداشته هایم را دارد، دچار افسردگی شوم که چرا من ندارم. من یاد گرفته ام که از آنچه که دارم نهایت استفاده را ببرم. نهایت ذوق و شوقم را نشان بدهم. یاد گرفته ام برای داشته هایم شاد باشد. هر چقدر هم دلتنگ ِ نداشته هایم باشم، اما داشته هایم را در زندگی ام پررنگ می کنم. اصلا گاهی نداشته هایم هم دوست دارم. از نداشتن ِ نداشته ام هم گاهی خوشم می آید. من دوست دارم با همین چیزها شاد باشم. همه اش چند سالی در این دنیا هستم. چرا از آنچه که برایم محیا شده لذت نبرم؟

****** من این حق را دارم که در وبلاگ ِ شخصی ِ خودم از روزهایم و دوست داشتنی هایم و داشته هایم بگویم و شادی ام را دو چندان کنم. در شبکه های مجازی کمرنگ شدم که کسی به اجبار نخواهد از من بخواند و ببیند. اینجا خانه ی مجازیِ من است. ناراحت می شوم وقتی کسی بخاطر عکس هایم، بخاطر شادی هایم سرزنشم می کند. من اصراری برای حضور کسی در این خانه ندارم. اگر باشید و مثل من لذت ببرید، قدمتان به روی چشم. اگر خوشتان نمی آید و از خواندن و دیدنشان اذیت می شوید، بدانید من هم اذیت می شوم. من قصد آزار کسی را ندارم. در خانه ی خودم دارم روزهایم را میگذرانم.

******* گفتم کاش دیگر ننویسم و عکس نگیرم. حداقل بروم جایی مخفی شوم و برای دل خودم و خودت فقط بنویسم. گفت اگر باز پیدایت کردند چه؟ اینجوری اگر باشد که باید خودت را در یک گونی بپیچی و راه بروی.

4 thoughts on “دوسالگی

  1. الهام جانم بنویس، برای مایی که بی نهایت از نوشته هایت و عکسهایت لذت میبریم بنویس. من که انقدر عاشق عکسهای حال خوب کنت هستم که در به در دنبال نشانی از تو در بقیه شبکه های اجتماعی میگشتم، که میگویی نیست. ولی بنویس و زندگی ات را به نمایش درآور، من که بی اندازه دوست دارم سبک زندگیت را..

Comments are closed.