آدم های رنگی رنگی

بسم الله النور
photo_2016-11-04_16-44-28

بعضی از آدم ها رنگی رنگی هستند. تسکین دهنده ی روزهای پر استرس و پر مشغله

.
.
.
روزهایی که مشغله کاری زیادی دارم و وقت کم است، استرس میگیرم که آیا تا قبل از وقت تعیین شده میتوانم همه کارهایم را انجام دهم یا نه. آنوقت احساس میکنم فضای اتاق برایم تنگ و کوچک میشود و میخواهد من را با همه مشغله هایم در خود ببلعد. اما قبل از اینکه ناامیدی و غم از دست دادن وقت، به سراغم بیاید، به فکر چاره ای می افتادم. آن هم این است که از فضای اتاق دور شوم و برنامه ریزی کنم هر کاری را در چه مدتی و به ترتیب و بدون فکر کردن به بقیه کارها به پایان برسانم و هر کدام را جداگانه در وقت تعیین شده پرونده اش را ببندم.
برای دور شدن از اتاق با محیط کاری و مطالعاتی، به هال پناه می آورم. میز ناهار خوری بهترین گزینه است. اما فقط همین کافی نیست. باید آن فضای مهمانپذیری هال هم کم شود و فضایی بوجود بیاورم که در حین انجام کار از بودن در آن فضا حس خوشایندی به من دست دهد. برای همین رومیزی را جمع میکنم و به سراغ قفسه ی رومیزیهایی که خودم با پارچه های رنگی نخی دوخته ام و یا ملافه ها میروم تا یکی را انتخاب کنم. چشمم که میخورد به آن ملافه راه راهی رنگی رنگی، لبخندی به لبم می آید و میگویم خودش است. یک ملافه به راه راههای صورتی لپ گلی، بنفش یاسی، سبزِ تینت، زرد قناری، آبی آسمانی و سفید. این رنگین کمان همان است که میتواند حال پر استرس مرا خوب کند. آن را روی میز ناهار خوری پهن میکنم. لپتاپ را روی آن قرار میدهم و سیمش را به برق وصل میکنم. برای کارهایی که باید انجام دهم برنامه میریزم. فقط وسایل مربوط به انجام یکی از آنها را از اتاق می آورم و روی میز قرار میدهم. فکرم فقط درگیر همان کار میشود و گاهی که خسته میشوم، نگاهم لابلای رنگی رنگی های ملافه ی زیر وسایل قِل میدهم تا خستگی کم کند. گاهی اوقات حتی همه ی لباسهایم را عوض میکنم و با رنگهای شادی که میپوشم به کارم ادامه میدهم. یک وقتهایی هم قبل از شروع کار، یک شیرینی، دسر، خوراکی یا عصرانه رنگی ِ خوشمرزه اما ساده و کم هزینه درست میکنم که در حین کار آن را مزه مزه کنم و انرژی بگیرم و خیلی از کارهای رنگی رنگی دیگر. رنگها آدم را به وجد می آورند.

این ملافه رنگین کمانی، پدرِ همسرم از سفرشان از مکه آورده بودند. آن وقتها حمله دار کاروان حج بودند. گویا برای همه بچه ها آورده بودند و دوتا از آنها سهمِ همسرِ من بوده است. ملافه ها تا قبل از عروسیمان، بسته بندی و نو بودند و بعد از عروسی، خانه مان را با رنگهای شادش، شادتر کرد. پدرِ همسرم در بین ما نیستند و سالها قبل از عروسی ما از دنیا رفتند. هیچوقت ایشان را ندیدم. آن زمانها که در این دنیا بودند، با خانواده همسرم آشنا نبودیم که ایشان را ملاقات کرده باشم و خاطراتی در ذهنم ثبت شده باشد. اما دوستشان دارم و احساس نزدیک بودن به ایشان را دارم. نشانه هایی در زندگی مان نمود پیدا میکند که حس میکنم هوایِ من و همسرم را دارند. شاید به نظر وجود یک ملافه رنگی سوغات مکه، چیزی ساده به نظر بیاید، اما همین که روزهای پر از استرس کاری، با نگاه کردن به آن دلم را آرام میکند، یعنی اینکه از آن دنیا هوای دلمان را دارد. هوای دلِ ته تغاری شان و عروس کوچکشان. این فقط یکی از آنهمه نشانه ها است. وقتی چشممان به یادگاریهای دیگرشان هم می افتد و حتی به عکسهای قدیمی، من و همسرم یقین پیدا میکنیم که از آن زمان به فکر این روزهای ما بودند و حتی در آن دنیا قلبشان برای خوشی و خوشبختی و عاقبت بخیری ما میتپد و نگاه پرمحبت و دعای خیرشان را روانه زندگیمان میکنند.

نمیدانم این تجربه را داشته اید که به کسی که هرگز ندیده اید و فقط درباره اش شنیده اید، علاقمند شوید و او را به خود نزدیک ببینید یا نه؟ همه مان این حس را درباره اهلبیت پیامبر داریم. این طبیعی است که خداوند حب اهلبیت را در دل شیعیانشان بیاندازد و حتی غیرشیعیان. چون اهلبیت هدف و غایت این دنیا هستند، من عقیده دارم هرکسی با هر مذهب و مسلکی، وقتی با منش و شخصیت حقیقی آن بزرگواران آشنا میشوند و محبتشان را شخصا در زندگیشان لمس میکنند، ناخودآگاه شیفته شان میشوند و در زمره پیروانشان قرار میگیرند.
اما غیر از اهلبیت، بعضی از انسانهای دیگری هم هستند که ممکن این حس نزدیک بودن را به آنها پیدا کنیم حتی اگر آنها را ندیده باشیم و همکلام نشده باشیم. حتی اگر در بین ما نباشند و سالها قبل از دنیا رفته باشند. حتی اگر معصوم نباشند و دردنیا شهرتی نداشته باشند و دنیا را متحول نکرده باشند. اما چه میشود که انسانهای معمولی، حتی بعد از حیاتشان در این دنیا، باز هم محبوب دلها باقی می ماند، حتی برای کسانی که هرگز آنها را ملاقات نکرده اند. من این حس را برای پدرِ همسرم دارم. تا پیش از این هم این حس را برای پدربزرگم (پدرِ پدرم) داشتم و هروقت عکسشان را میبنم و یا پدرم از ایشان صحبت میکنند، افسوس میخورم که چرا زودتر به دنیا نیامدم تا از نزدیک ببینمشان.
من فکر میکنم رمز ماندگاری یاد و خاطرشان این است که در این دنیا، خوب زندگی کردند و جز خوبی، کار دیگری نکرده اند. چرا که وقتی پای صحبت نزدیکانشان مینشینیم، میبینیم جز خوبی و محبتشان، چیز دیگری در ذهنشان ثبت نشده تا به یاد آورند. و این ماندگاری یاد و خاطرشان پاداش خوب زندگی کردنشان و خوبی کردنشان به دیگران است. تا آنجاییکه یک فرد غریبه ای که وارد یک خانواده میشود و هیچ شناختی نسبت به آنها ندارد، حس نزدیک بودن را به آنها پیدا میکند. تا آنجاییکه که خدا اجازه میدهد، از آن دنیا هوای دلِ عزیزانش را داشته باشند و عزیزانش این حس را درک کنند.

روحشان شادِ شاد در کنار اهلبیت علیهم السلام.