خاطرات سه کتاب

بسم الله النور

خاطرات سه کتاب در یک روز نسبتا بهاری

.

.

 

برای استاد مشکلی پیش آمده بود و کلاس کنسل شد. خواستم از فرصت پیش آمده استفاده کنم. مانده بودم به سمت چپ بروم یا سمت راست. راه سمت چپ را اگر در پیش میگرفتم، به پردیس کتاب می رسیدم. اگر مسیر سمت راستم را در پیش میگرفتم به حرم امام رئوف می رسیدم. چند دقیقه ای توی پیاده رو کنار خیابان ایستاده بودم و فکر میکردم تا تصمیم بگیرم. به سمت چپ و راستم نگاه میکردم. الان که آن لحظه را یادآوری می کنم، با خودم فکر میکنم خدا کند کسی متوجه ام نشده باشد. چنان مستاصل بودم که نمیدانستم کدام را انتخاب کنم. هر دو را دوست داشتم.

چهار کتاب مدتها یادداشت کرده بودم تا سر فرصت به پردیس کتاب سر بزنم و خریداری کنم. هر چند به خودم قول داده بودم تا عید نوروز، کتابهایی که در خانه دارم و نخوانده ام را بخوانم و بعد کتاب جدید برای خودم هدیه بگیرم. اما دلم برای کتابفروشی و قدم زدن بین ردیفهای کتابها و دیدن عنوانهای جدید و آشنا شدن با آنها تنگ شده بود. پردیس کتاب هم فعلا بزرگترین کتابفروشی در مشهد است که تقریبا همه نوع کتابهایی دارد و فضای آن برایم دوست داشتنی است. از طرفی در آن هوای دلنشین که بیشتر بهاری بود تا زمستانی، دلم هوای زیارت هم کرده بود و از آنجاییکه احتمال می دادم در آن ساعت از روز، محوطه داخلِ حرم خلوت باشد و به راحتی بتوانم زیر گنبدِ طلا بایستم دلم غنج رفت.

عاقبت دلم، دستم را گرفت و پاهایم را کشان کشان به سمت راست به حرکت در آورد و در ایستگاه منتظر اتوبوس ایستادم تا به سمت حرم بروم. باب الجواد پیاده شدم. قبل از اینکه به بازرسی برسم، نگاهم افتاد به کتابفروشی آستان قدس که در ورودی باب الجواد قرار دارد. هر چند میدانستم بیشتر کتابهای ادعیه و دفاع مقدس و آموزش معارف اسلامی است و رمانهای مورد نظر من را ندارد، اما بالاخره کتابفروشی بود و آن حسی که میخواستم را حتما به من منتقل میکرد.

وارد کتابفروشی شدم. عنوانهای مختلف کتابهای دفاع مقدس را از نظر گذراندم. به قفسه کتابهای طب اسلامی و سنتی رسیدم. نسبت به بار قبل که مراجعه کرده بودم، کتاب جدیدی را نیاورده بودند. کتابهای کودک و نوجوان هم نگاهی انداختم. همیشه این کتاب داستانهای کودکانه مرا سرِ ذوق می آورد حتی اگر خریداری نکنم. انگاری دیدنشان و ورق زدنشان، کودک درونم را بیدار میکند. رسیدم به قفسه ی کتابهای رمان. قبلا هم دیده بودم که رمان داشته باشند اما فکر نمیکردم کتابهای مورد نظر من را داشته باشند. بیشتر رمانهای کلاسیک قدیمی دیده بودم و رمانهای امروزی نه چندان بابِ میلِ من. اما دو تا از کتابهای لیستم را دیدم که در کنار هم آرام نشسته بودند. « رهش» امیرخانی و «لو۳۰یا» کوره چی. از لو۳۰یا که فقط همان یک جلد باقیمانده بود. مگر میشد برندارم. مخصوصا که «۷جن» که کتاب قبل از آن بوده و لو۳۰یا در ادامه آن نوشته شده را هم خوانده بودم. خب رهش هم آرام و بیصدا کنارِ لو۳۰یا نشسته بود. نمیشد که آن را هم برندارم. درست است که تا عید قرار بود کتاب جدیدی نخرم و داستانِ ملاصدرای نازنین در «مردی در تبعید ابدی» در خانه منتظرم بود، اما میشد اینها را به عنوانِ عیدیِ سال نو برای خودم بردارم و اصلا از کجا معلوم عید که شد این کتابها باشد. خلاصه که خودم را راضی کردم و با این دو کتاب به سمت صندوق رفتم و خوشحال و شاداب به سمت بازرسی حرم رفتم.

اذن دخول خواندم و به سمت رواق امام خمینی حرکت کردم. دسته ای از دانش آموزان ِ ابتدایی که چادر سفید با حاشیه دوزی صورتی به سر داشتند و به دنبال معلم هایشان راه افتاده بودند. سر و صدایشان دلنشین بود. آنها هم مثل من کلاسشان تعطیل شده بود و به سمت حرم آمده بودند. توی رواق امام خمینی، نماز و دعا خواندم و خواستم که به سمت ضریح بروم که چشمم به کتابهای تازه خریداری شده افتاد. با خودم فکر کردم اگر پردیس کتاب رفته بودم شاید این کتابها را نداشت. آنوقت نه کتابی خریده بودم و نه زیارتی نصیبم شده بود. اینکه امام رضا – علیه السلام- میفرمایند حتی نمک طعام سفره تان هم از ما اهلبیت بخواهید، همین است. یک نمونه اش را آن لحظه به وضوح دیدم. شاید دلِ رئوفِ امام بود که نخواسته بود از لذت بودن در کتابفروشی محروم بمانم.

خندان به سمت قبر شیخ بهایی رفتم. حمد و سوره خواندم و وارد صحن آزادی شدم. حدسم درست بود. نزدیک ضریح خلوت بود. البته نه خلوت به معنای واقعی کلمه. حرم امام رضا -علیه السلام- همیشه مملوء از زائر است اما نسبت به اوقات دیگر خلوت بود. زیر گنبد رفتم و دعا کردم. احساس کردم شاید بتوانم دستم را به ضریح برسانم. ضریحی که بخاطر وجودِ نازنین امام رئوف و مرقد مطهرشان، متبرک شده است و این تبرک را خواستم با دستم هایم لمس کنم و وجودم را به تبرکشان مزین کنم. همچون فطرس که بال سوخته اش را به گهواره ی امام حسین – علیه السلام- زد و شفا یافت.

… و دستم رسید. اجازه عکسبرداری از ضریح را نمیدهند. در گوشه ای روی تابلو نوشته شده است که لطفا با عکس گرفتن، آرامش را از زائران نگیرید. راست هم میگویند. مثلا تصور کنید خودتان را را به ضریح رسانده اید و مشغول دردودل و ریختن اشک هستید و حواستان به دور و برتان نیست، افرادی هم تند تند از ضریح عکس بگیرند و شما راضی نباشید با آن حالت در عکس کسِ دیگری باشید.

جای خلوتی روی یکی از فرش های داخل حرم پیدا کردم و نشستم. زیارت امین الله را تمام کرده بودم که چند دختر جوان پشت سرم نشستند و با شور و هیجان مشغول حرف زدن درباره یک موضوعی بودند. چادرشان روی شانه هایشان افتاده بود. یکی از خانم های خادم با لبخند به سمت آنها آمد و گفت:« خانم های خوشگل، چادراتونو بندازین روی سرتون.» یک خانم مُسن که کمی آنطرفتر نشسته بود گفت:« فقط خانمهای خوشگل؟ یعنی من که خانم زشتی هستم، میشه چادرم رو بردارم؟» و خنده ی ریزی کرد. خادم متوجه حرف آن خانم مُسن نشد. من به او لبخند زدم و گفتم:« شما هم خوشگل هستید. اصلا هیچ خانمِ زشتی توی دنیا نداریم. همه خانم ها خوشگل هستند.» خانم مُسن سرش را با خنده به نشانه تایید تکان داد و گفت:« اصلا همه مخلوقات خدا خوشگلند. چون خودش جمیل هست و همه چیز رو جمیل خلق کرده. منم الان خواستم یکم شوخی کنم.» از سرزندگی و شادابی اش در آن سن و سال خوشم آمد.

وقت رفتن بود. از صحن جمهوری خارج شدم و به بست طوسی که رسیدم، سلام آخرِ را دادم و به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردم. نزدیک به هر ورودی دور تا دور حرم، کتابفروشی آستان قدس رضوی و انتشارات به نشر وجود دارد. نرسیده به ایستگاه اتوبوس هم یک کتابفروشی خیمه مانند وجود دارد. وسوسه شدم آنجا هم سری بزنم و از دو کتابِ دیگر موجود در لیستم سراغی بگیرم. وارد که شدم به کتابفروش گفتم : «تذکره اندوهگینان» رو دارین؟

توی سیستم جستجو کرد و گفت انگار فقط یک جلد موجوده. در چه موردیه؟

جواب دادم: رمان هس.

-جنگی و دفاع مقدس؟

-نه. تم مذهبی داره ولی فکر نکنم جنگی باشه. نخوندم. تعریفشو زیاد شنیدم.

-پس توی کتابای دفاع مقدس نگردیم. شما هم بیایید کمک توی این قفسه ی رمانها بگردید شاید پیدا کنید. رنگ جلدش رو میدونید؟

کتاب رو توی اینستگرام دیده بودم و درباره اش توی سایت های معرفی کتاب خوانده بودم. توضیحات پشت جلد که به معرفی رمان میپردازد، خوانده بودم و جذبش شده بودم. هر چند اسم کتاب را مدتی فراموش کرده بودم و از یکی از دوستان اینستگرامی که اولین بار اسم کتاب را از او شنیده بودم، دوباره پرسیدم و به لیستم اضافه کردم. اما آن لحظه رنگ و طرح جلد کتاب خاطرم نبود. فروشنده به دنبال کتاب میگشت اما خیلی سریع و بی دقت. من اما آرام آرام کتابها را یکی یکی نگاه میکردم و بالاخره یافتمش. به فروشنده اطلاع دادم و رفتم برای حساب. گوشی موبایلم را روی کتابهای پیشخوان صندوق دار گذاشتم تا کارت بانکی ام را از کیفم بیرون بیاورم و حساب کنم.

آنقدر از یافتن این کتاب و اینکه آخرین جلدش در این فروشگاه نصیب من شده خوشحال بودم که فرصت نکردم درباره کتاب چهارم بپرسم. به سمت ایستگاه رفتم و سوار اتوبوس شدم. اولین کاری که کردم کتاب جدید را بیرون آوردم و ورق زدم. همان چند صفحه اول متوجه شدم داستان در سال ۱۳۶۴ و موقع جنگ روایت میکند. هرچند هنوز کتاب را نخوانده ام و گذاشته ام تا زمانیکه نوبتش برسد و دقیقا نمیدانم درباره آن دوران است یا نه ولی احتمال میدهم اطلاعات غلطی درباره کتاب به آقای فروشنده دادم.

همینطور که کتاب را بررسی میکردم، دخترخانمی که کنارم نشسته بود، پرسید: ببخشید این کتاب رمان ه؟

گفتم بله و کتاب را دادم که نگاهی بیاندازد. به اسم نویسنده نگاهی انداخت. گفت قبلا هم کتابهاشو خوندین؟ جواب دادم اولین کتابیه که از این نویسنده میخونم و نمیدونم کتاب دیگه ای هم نوشته یا نه. توضیحات پشت جلد رو توی اینترنت خونده بودم و جذبش شدم و تعریفشو زیاد شنیدم برای همین خریدم.

پرسید: کتاب زیاد میخونید؟ جواب دادم: «بله تقریبا » و همین کتاب باعث دوستی ما شد. کتابهای دیگر که خریده بودم هم نشانش دادم و درباره کتاب خواندن و کتاب امانت دادن صحبت کردیم و من را با گروهی از خانمهای کتابخوان آشنا کرد که بیشتر رمانهایی در همین حوزه هایی که من دوست دارم میخوانند و معرفی میکنند. کتابهایی که خوانده بودیم و دوست داشتیم را به زبان می آوریم و جالب اینجا بود که هر دویمان از موضوعات مشابهی خوشمان می آمد. دوستِ جدیدم تعریف کرد که اوایل فکر میکرده نباید کتاب خریداری کرد. بلکه باید به امانت گرفت. اما بعدها فهمیده کتاب خریدن و به دیگران امانت دادن هم کار پسندیده ای است. شاید بین حرفهایی که بینمان رد و بدل شد، این تنها نقطه تضادمان بود. چون من همیشه از خریدن کتاب و بوی نوی کتاب که با اولین بار ورق زدن و خواندن به مشامم میرسد خوشم می آید و کتاب خریدن جزء خریدهایی هست که فکر میکنم پولم را هرگز هدر نداده ام.

در همین حین که ما با هم دوست می شدیم، خانمی توی اتوبوس حالش بد شده بود و بیهوش شده بود. همه توجه ها به سمت آن خانم و دوستش که سعی میکرد او را بیدار نگه دارد جلب شده بود. هرکسی نظری میداد و از دوستش میخواست انجام بدهد. یکی میگفت آبمیوه بریز توی دهنش. آنیکی میگفت شکلات بده بخوره. یکی دیگر میگفت ضربه بزن به صورتش تا بیدار شه. کس دیگری میگفت بادش بزن. آنیکی میگفت گشنه شده قندش افتاده و خلاصه هر کسی کارشناس شده بود و اظهارات پزشکی خودشان به همراه نسخه هایشان تجویز میکردند. عده ای به سمت جلو که آن خانم بیهوش شده بود، هجوم آورده بودند. دوستش هم از اظهار نظرهای پی در پی مردم کلافه شده بود و سعی میکرد آبمیوه را آرام آرام توی دهانش بریزد و صدایش میزد تا به هوش بیاید.

به نظرِ من اینکه در یک مکان افرادی که همدیگر را نمیشناسند نگران هم شوند و به دنبال راهی برای کمک به دیگری باشند خوب و پسندیده است اما اینکه به یکباره همه کارشناس شوند و بخواهند ادای دکترها را دربیاورند و حرف خود را هر طور شده روی کرسی بنشانند، کمی آزادهنده است. شاید هم بیشتر از کمی. آخر سر دوستِ خانم بیهوش، از راننده خواست نگه دارد و خانم بیهوش را به همراه دوست دیگرش از اتوبوس بیرون آوردند و یک نفرشان به دنبال تاکسی رفت و دیگری کنار خانم بیهوش نشست. راننده هم با سطل آب به سمت آنها رفت. آب را روی صورت او ریختند. از داخل اتوبوس نمیشد فهمید آن بیرون چه میگذرد. راننده که خیالش راحت شد سوار و به راهمان ادامه دادیم

هنوز در فکر آن خانم بودم که دوستِ جدیدم خواست شماره اش را یادداشت کنم که به گروه تلگرامی شان بپیوندم اما هر چه گشتم موبایلم نبود. بله توی کتابفروشی جا گذاشته بودم. دوستِ جدیدِ کتابخوانم شماره ام را گرفت و من با آقای کتابفروش صحبت کردم و گفتم که تا چند دقیقه دیگر می آیم. با دوست جدیدم خداحافظی کردم و دوباره به سمت حرم راه افتادم. در مسیر برگشت اثری از خانم بیهوش و دوست هایش نبود. لابد او را به بیمارستان رسانده بودند.

به کتابفروشی رسیدم. موبایلم را برداشتم و تشکر کردم. به دوست جدیدم پیام دادم و تشکر کردم که در پیدا شدن موبایلم کمک کرد. اسم دوست جدیدم را به نام همان کتاب که باعث دوستی مان شده بود « تذکره اندوهگینان» در موبایلم ثبت کردم تا زمانیکه جواب پیامم را داد و اسم واقعی همدیگر را پرسیدیم و به نام واقعی ثبت کردیم. او هم شماره  من را به نام « کتاب دوست» ثبت کرده بود. راستش شاید این اولین باری بود که دوستی را پیدا میکردم که در اولین برخورد بدون سوال و جواب و بازجویی های آزاردهنده درباره زندگی شخصی ام، درباره یک موضوع مورد علاقه مشترکمان صحبت کردیم و همینقدر که از طریق نوع رمانهایی که هر دو به آن علاقه داشتیم، فهمیدیم خلق و خوی شبیه به هم داریم که میتوانیم از یک منظر به دنیای اطرافمان نگاه کنیم. آنقدر که درگیر پرسیدن اسم و محل سکونت و سن و سال و … نبودیم. چون یک نقطه مشترک خوب در هم پیدا کرده بودیم.

در مسیر برگشت به خانه به تمام اتفاقاتی که در چند ساعت گذشته، رخ داده بود فکر کردم. خیلی وقت بود که روز پر از اتفاق را نداشتم. با خودم گفتم اگر مجرد بودم حتما همه این اتفاقات حتی اگر ریز و کوچک و کم اهمیت بود، برایش یک پست وبلاگی مینوشتم. بعد با خودم فکر کردم الهامِ قبل از ازدواج فرقی با الهام بعد از ازدواج نکرده فقط سرش کمی شلوغتر شده. همانجا تصمیم گرفتم همه این چند ساعت را سر فرصت بنویسم. با اینکه پیش نویسهای دیگری دارم که به نوبت منتظر نشسته اند تا تکمیل شوند یا عکس به آنها الصاق شود و منتشر شوند اما دلم برای گزارش نوشتن های این مدلی تنگ شده بود.

به محدثه گفتم چرا من نمیتونم همه چیز را خلاصه تعریف کنم. چرا فکر میکنم اگر از جزییات حرفی نزنم در حق آن رویداد جفا کرده ام. چرا باید احساسات و افکارم را درگیر نوشته های گزارشی ام بکنم. چندبار این متن را خواندم و خواستم یک جاهایی را پاک کنم که کوتاهتر باشد که برای خواننده ام حوصله سربر نباشد. اما نشد. همه آنها به هم ربط دارند. نمیشد قسمتی را به زبان آورده ام و نوشته ام را پاک کنم. انگاری میخواستم بخشی از خاطراتم را محو کنم. محدثه گفت :«بد نیست که طولانی بشه، بزار باشه.» من هم فکر کردم هر کسی یک شیوه نوشتن دارد. شیوه گزارش نویسی من هم این مدلی است دیگر. چه میشود کرد؟

این سه کتاب که خریداری کردم، هنوز نخوانده ام. حتما برایشان پست های جداگانه خواهم نوشت و نظرم را درباره شان خواهم گفت.