سی سالگی

بسم الله النور

بالاخره سی سالگی هم از راه رسید.

.

.

شاید برای خیلیها روز تولدشان برایشان اهمیتی نداشته باشد و به راحتی از آن عبور کنند اما برای من، همیشه روز تولدم برایم مهم بوده است. این را میتوان از پست های وبلاگی هر ساله ام فهمید. به نظرم دو روزِ مهم در زندگی انسانها وجود دارد. یکی روزی که به این دنیا می آید و دیگری روزی که در می یابد برای چه به این دنیا آمد. روز دوم را خوب به یاد دارم. هجده ساله بودم. روز اول را هم هر ساله برایش جشن میگیرم. چون زندگی را نباید فقط زندگی کرد، بلکه باید جشن هم گرفت؛ هر چند کوتاه و مختصر. این جشنها یادآور خیلی چیزهاست برای من. مهمترین یادآوری این است که خداوند یک هدیه به نام «زندگی در این دنیا» به من داده تا فرصتی برای رشد و تعالی خود داشته باشم و به سمت چیزی که او سعادت من را در آن قرار داده حرکت کنم. حالا این من هستم که به خودم هدیه « خوب زیستن» را بدهم تا به سعادت برسم.

روزهای تولدم همیشه با کیک، هدیه و آرزوهای خوب همراه بوده است. تصمیمهای مهم یک سالِ پیش رویم را در این روز میگیرم و تا روز تولد سال بعد، خودم را ارزیابی میکنم که چقدر به آن چیزی که میخواستم نزدیک شده ام. سالی که پشت سر گذاشتم، هر چند آغازش با یک اتفاق ناخوشایند بود اما پایانش خوش بود. تصمیم های مهمی را برای زندگی ام گرفتم و به آن عمل کردم. آدم ها را بهتر شناختم و فهمیدم که برای خودم، زندگی ام و تصمیم هایم باید بیشتر از آنچه که هست، احترام قائل باشم. خودم را تربیت کردم که عیبجویی ها و ایرادات دیگران به کارم، من را از ادامه ی انجام کارم مایوس نکند و مصمم تر به آن ادامه دهم. به خلق ایده ها و رسیدن به رویاهایم، سرعت ببخشم. صبور باشم. یاد گرفتم که از دیگران انتظار و توقعی نداشته باشم، هر چقدر هم در جایگاهی باشند که باید انتظار و توقع داشت و همچنین در قبال کاری که برای دیگران انجام میدهم انتظار و توقع جبران و پاداش نداشته باشم. با دیگران مهربان باشم چون وجودِ من این را میطلبد و برای احترام به شخص خودم این کار را انجام دهم. مهمترین چیزی که در سالی که گذشت فهمیدم این بود که سکوت و توکل بهترین پاسخ است. خداوند چنان زیبا و به موقع جواب همه دلشکستن ها و قضاوتها و نامهربانیها را میدهد که آدمی حیرت زده در جای خود می ماند. در چنین شرایطی بود که نزدیکتر بودن از رگ گردن، مهربانتر بودن از مادر و تگیه گاه و پناهگاه بودنش را با همه وجود حس کردم.

به یادماندنی ترین و مهمترین روزهایم از ۲۹ سالگی، وقتی بود که کربلایی شدم. حتی فکر نمیکردم تا آخرِ عمرم روزی برسد که مسیری را تا کربلا پیاده بروم، روز اربعین کربلا باشم و زائر امام حسین (ع) و برادرشان باشم. این بزرگترین و شیرین ترین هدیه ای بود که خداوند در ۲۹ سالگی من را لایق آن کرد؛ شاید بزرگترین هدیه برای همه عمرم. از دیگر روزهای به یادماندنی در این سال، روزی بود که در خانه ام روضه حضرت رقیه (س) را به پا کردم. تبدیل شدن یک آرزوی دست نیافتنی به واقعیتی بی بدیل. چله ی زیارتم در حرم امام رئوف (ع) یکی دیگر از افتخارات ۲۹ سالگی ام است که آنقدر خیر و برکت بخاطر آن چهل روز در زندگی ام دیدم و میبینم که وصف ناشدنی است.

مثل رؤسای جمهور که گزارش پایان دوره شان، هر چه سفر و بستن قرارداد بیشتر باشد، افتخارات و پرکاریشان بیشتر است، برای من هم در هر سال هر چه سفر و رفتن به جاهای جدید و شناخت فرهنگ های مختلف بیشتر باشد، افتخارات آن سال از زندگی ام محسوب میشود. سفر باعث میشود یک جوان را به اندازه یک پیر پخته و دانا کند. از امسالم زیاد راضی نبودم. آنقدر که میخواستم نتوانستم به جاهایی که دوست داشتم سر بزنم. اکثر سفرهایم مسیر مشهد- اصفهان و دیدن خانواده ام بود که صد البته دیدن آنها صدبرابر از دیدن جاهای جدید ارزش دارد. علاوه بر این، عید نوروز به تهران رفتم، به قصد تفریح و گردش و زیارت. بله در مقابل چشم های حیرت زده همگان که میپرسیدند :« مگه تهران هم دیدن داره؟» به تهران رفتم و به جاهای دیدنی اش سر زدم و اتفاقا خیلی خیلی خوش گذشت. سفرنامه اش را نصفه نوشتم اما چون از زمان آن خیلی گذشت و تکمیل نشد، آن را منتشر نکردم.

یک سال با همه ی بالا و پایین هایش، با همه خوشی و ناخوشی هایی که لازم به ذکرشان نیست، و با همه اتفاقات قشنگ و خوب و بدش گذشت و من به سی سالگی رسیدم. همیشه سی سالگی را دور می دیدم. با خودم فکر میکردم حالا حالاها مانده تا سی سالگی. همیشه سالگی را طوری در ذهنم مجسم کرده بودم که از آن بدم می آمد. میخواستم این دهه سوم زندگی ام آنقدر کِش بیاید که هیچوقت به سی سالگی نرسم. سی سالگی را یک زنِ افسرده می دیدم که منتظر روز تولدش نیست، تبریک تولدش خوشحالش نمیکند و از اینکه بگوید سی سال سن دارد خجالت میکشد و همیشه خود را دو سه سالی کوچکتر معرفی میکند. زنی که دچار روزمره گی زندگی اش شده و خود را در چهار دیواری خانه محصور کرده و تنها دلخوشی اش جمع ها و مهمانی های زنانه است که هراز گاهی برایش پیش بیاید. اما تصورم اشتباه بود. این را وقتی فهمیدم که مثل هر سال مشغول لیست کردنِ تبریک های تولد بودم. هر سال از ساعت ۰۰:۰۰ روز نوزدهم دی ماه تا غروبِ همان روز، اسامی کسانی که تولدم را تبریک میگویند به ترتیب مینویسم. اینکه یادداشت کنم چه کسانی زودتر برایم اهمیت قائل بودند و تبریک گفتند، برایم کار شیرینی است. مشغول لیست کردن اسامی بودم که دیدم سی سالگی ام هیچ فرق با سالهای قبلی ام ندارد. من به همان اندازه پر امید و شاداب هستم و آماده ام برای جنگیدن و بدست آوردن روزهای قشنگِ پیش رو. همان لحظه عاشق سی سالگی ام شدم.

راستش تبریک تولدم برایم خیلی خیلی شیرین است. حتی از دریافت هدیه و غافلگیری و جشن گرفتن هم برایم اهمیت بیشتری دارد. اینکه آدمهای مهم زندگی ام، حواسشان به روزهای سال باشد. که وقتی به ۱۹ دی ماه برسند با تبریکشان دلم را شاد کنند. درست است که یاد گرفته ام از دیگران انتظار و توقعی نداشته باشم. اما این مورد فرق دارد. من از آدم های مهم زندگی ام توقع دارم روز تولدم را فراموش نکنند و گوشی تلفن را بردارند و با « تولدت مبارک» شادم کنند و یا پیام محبت آمیزشان در شبکه های پیام رسان به دستم برسانند. خوشحالم که آنها این مساله را درک کرده اند و هیچوقت در این روز ناامید و ناراحتم نکرده اند. آدمهای مهم زندگیِ من خانواده ام هستند. کسانی که به هر طریقی شده نمیگذارند این روز عادی بگذرد. حتی اگر دوریِ راه مانع جشنهایمان شود، برنامه ای میریزند و زودتر غافلگیرم میکنند. برای همین من از اول دی ماه تا ۱۹ دی ماه باید احتمال تبریک و غافلگیری را بدهم.

علاوه بر آنها کسان دیگری هم هستند که من از آنها توقع دارم. شاید به ظاهر و از نظر دیگران جزء خانواده محسوب نشوند ولی من حسابشان میکنم، چون آدم های مهم زندگی ام شده اند. اعتراف میکنم که هر سال رأس ساعت ۰۰:۰۰ روز نوزدهم منتظر پُست تبریک همزاد جانم هستم و مشتاقم ببینم اینبار چه مدل کاپ کیکی برای تولدم تهیه و سوژه ی عکاسی اش کرده است. این را هم بگویم قبل از اینک پست را لایک کنم یا کامنت بگذارم، بیشتر از صدبار سر میزنم و بررسی میکنم و کامنتهای زیرش را میخوانم و بعد از چند ساعتی که گذشت، آنوقت بخشی از احساسم را زیر پست میریزم و بخشی دیگر در واتساپ. اعتراف میکنم همان لحظه ها منتظر تبریک های ویژه ی محدثه جانم و هدی جانم در تلگرام و واتساپ هستم و تاخیر در تبریکشان نابخشودنیست. پستچی هم این روزها بیشتر سر میزند و بسته می آورد. بخاطر همین آدمهای دوست داشتنی و مهم زندگی ام.

سال گذشته برای محدثه عروسک دریابانو را ساختم و فرستادم. امسال تبریکش همراه با عکس عروسک و متن زیبایی بود که اشکم را درآورد. برایم نوشته بود: «سال پیش بود که برای تولدم دریابانو را ساختی و فرستادی. همیشه میگفتی تو دریابانوی قصه های منی. من که هیچ وقت قصه ای ننوشتم اما تو همیشه برای من مادر تمام عروسک ها و قصه هایی. می دانی گلبانو جان! من این عروسک را از عروسکهای کودکی ام هم بیشتر دوست دارم.» و این جمله آخر یعنی همه چیز.

تولد امسالم ویژه بود. مثل تولد ۱۰ سالگی ام و ۲۰ سالگی ام. ۱۰ ساله که بودم خودم را تا ۲۰ سالگی تصور کردم و برنامه ریختم. تا بیست سالگی به ۹۰ درصد برنامه هایم عمل کرده بودم و رضایت بخش بود. روز تولد ۲۰ سالگی ام ، برای ۱۰ سال پیش رویم برنامه ریختم. این ۱۰ سال بالا وپایین زیاد داشت. میتوانم بگویم به ۵۰ درصد برنامه هایم عمل کردم و الان در آن جایگاهی که برای ۳۰ سالگی ام متصور بودم، نیستم. اما پشیمان هم نیستم. چون میدانم تا جاییکه در توانم بود تلاشم را کردم و روزهای خوبی را گذراندم. برای ۱۰ سال آینده برنامه ای دیگر چیده ام. باید کمی زندگی را روی دور تند ببرم که این ۵۰ درصد عمل نشده نیز به گونه ای جبران شود. باید هوشیار باشم تا دیگر فرصت های طلایی را از دست ندهم. باید کمتر حرف زدن و بیشتر عمل کردن را تمرین کنم. برای رسیدن به خواسته های و آرزوها و آرمانهایم حرکت کنم. با متصور شدن و خیالپردازی به هیچ جا نخواهم رسید. باید حرکت کنم.

شاید بالا رفتن سن ترسناک به نظر برسد. اما تولد سی سالگی ام تجربه خوبی بود. به نظر من به سن و سال نیست. من از الان منتظر ۴۰ سالگی هستم که ببینم چقدر توانسته ام به آنچیزی که میخواهم برسم. هر چه انسان سنش بیشتر شود، بهتر و پخته تر میشود و چه چیزی بهتر از اینکه عملکردهایش سنجیده تر و پخته تر شود. به نظر من زمان بسیاری باید سپری شود تا به جوانی برسیم. بسیار دیده ام آدمهایی که به ظاهر سن و سالی از آنها گذشته اما جوان هستند. جوانی را باید در سخاوت، مهربانی، محبت ، معرفت، قدرشناسی، دانایی و همه صفات خوبِ هر کس دید و نه در تعدادِ کمِ چین و چروک های صورت و یا در شناسنامه.