خواهرانه

بسم الله النور
Breakfastwithsis ElhamFB WWW.ElhamBanoo.Com
فردا صبح کسی نیست که بیدارم کند.

هر روز صبح، قبل از بیدار شدنِ بقیه، خواهرم بیدار می‎شد. به اتاقم می‌آمد و می‌گفت :«بیا زودتر صبحانه‌مان را بخوریم، مثل قدیمها دوتایی.» این جمله هر روز صبح در مقابل مخالفت ها و اصرارهای من برای ادامه‌ی خواب، تکرار می‌کرد.
دست و صورتم را می‌شستم و به آشپزخانه می‌رفتم. تقریبا همه چیز را آماده کرده بود. باهم صبحانه را میچیدیم، بعضی صبحها در اتاقِ من، گاهی روی میزناهارخوری، بعضی صبح ها سفره پهن میکردیم روی زمین و گاهی وقتها روی میز پذیرایی.
چای داغ برای خواهرم، قهوه و شیر داغ برای من. حرف میزدیم و لقمه می گرفتیم و جرعه جرعه چای و قهوه میخوردیم. خواهرها هرچقدر زیاد هم باهم باشند، باز هم کم است. حرفهایشان تمام نمی‌شود. خواهرهایی که باهم دوست صمیمی هستند، نباید هیچوقت از هم دور شوند. اگر دل‌شان غم گرفت، برای هم تنگ شد و بهانه گیری کرد، هیچ کس نمیتواند جایش را پر کند.
باز خانه‌مان سوت و کور شد. فردا صبح کسی نیست که بیدارم کند. چند روزی زمان می‌برد تا به وضع قبلی برگردم. از شنبه باید با پنجره اتاقم آشتی کنم. از شنبه مثل قبل، کنار پنجره اتاقم صبحانه خواهم خورد. شاید پنجره اتاقم و گلدانهایم الان خوشحال باشند. چون از این به بعد صبحانه در کنارشان خواهم بود – به جز روزهای جمعه-. باید خوشحالی‌شان را به من انتقال بدهند تا دلم بهانه‌ی خواهرم را نگیرد.