افسردگی اجباری

Be happy Elham FB
به نظرِ من اکثر دخترها وقتی از سن نوجوانی وارد جوانی می شوند، یک دوره افسردگی کوتاه مدت به سراغ‌شان می آید. یک جور افسردگی بی دلیل که آدم دوست دارد گوشه ای تنها باشد و حتی بزند زیر گریه. وقتی پست های چند سال پیشم در وبلاگ «ققنوس»م مرور میکردم، دیدم من هم از این روزها داشتم. الان که سعی میکنم آن روزها را به یاد بیاورم، میبینم دقیقا بدونِ داشتن هیچی دلیلِ ناراحت کننده یا داشتن عامل افسردگی، احساس میکردم که ناراحت هستم و از زمین و زمان شاکی هستم. این دوره مخصوصا برمیگردد به وقتی که خواهرِ سومم ازدواج کرد و من در خانه تنها شدم. از آنجاییکه که رابطه خیلی خیلی صمیمی و نزدیکی با این خواهرم داشتم، یک مقدار برایم سخت بود.
حتی به یاد می آورم که تمایلِ شدیدی به شنیدن آهنگ های غمگین داشتم. مخصوصا سیاوش قمیشی. یک روز که یکی از همین آهنگ های غمگین را گوش میدادم و ناخودآگاه اشکم جاری شد، بعد از چند دقیقه ای به خودم آمدم و از خودم پرسیدم:«الان دقیقا برای چی من دارم گریه میکنم؟» بعد هیچ دلیلی پیدا نکردم. خنده ام گرفت. خیلی خندیدم. فردایش این خاطره را برای دوستانم تعریف کردم و خندیدم. همه خندیدیم.
خداروشکر این دوره ی مسخره خیلی زود تمام شد و من خودم را پیدا کردم و با مفاهیم درستِ زندگی، خانواده، شادی، سلامتی و خوشبختی آشنا شدم . طوری که الان از لحظه به لحظه ی زندگی ام لذت میبرم. البته به این معنی نیست که در زندگی ام ناراحتی و غم و غصه نداشته باشم. دارم و شاید هم خیلی زود زود برایم اتفاق بیافتد. اما یادگرفته ام که عاقلانه برخورد کنم. من وقتی از چیزی یا کسی ناراحت می شوم، این ناراحتی را نمیگذارم کنجِ دلم که با خودم به این طرف و آن طرف ببرم. همان ابتدای راه، حل و فصلش میکنم.
نوشتن خیلی آرامم میکند. مخصوصا نوشتن با قلم توی دفتر یادداشتهای دوست داشتنی ام. از چیزی ناراحت باشم ، در اولین فرصت درباره اش مینوسم. در حین نوشتن، جنبه های گوناگون قضیه را بررسی میکنم و نتیجه گیری میکنم. دقیقا مثل انشاهای دوران راهنمایی مان. گاهی آن شخصی که اذیتم کرده را میبخشم و گاهی مواخذه اش می کنم. بعد از اینکه نوشتم و قلم را گذاشتم زمین و دفتر را بستم، یک حس شادی و نشاط دارم و فراموش میکنم که چه شده بود. حتی آن شخصی که ناراحتم کرده هم متوجه نمی شود که ناراحتم کرده و من درباره اش نوشته ام و تا پای دادگاهِ دفترهای یادداشتم هم کشانده ام و او را بخشیده ام. البته که من هم مثل همه ی آدم ها تا اندازه ای صبر و تحمل دارم. اگر تکرار شود، باز هم تلاش میکنم تا ناراحتی و غم را از خودم و زندگی ام دور کنم. پیش خودش شکایت میبرم یا با عزیزانم دردودل میکنم. حتی اگر فکر و خیالی به سراغم بیاید وباعث غصه دار شدنم شود، نگاهم را میدوزم به گلدان کنار پنجره اتاقم، یا به چهره ی پر محبت عزیزانم ، یا مشغول خواندن کتاب می شوم. تا وقتی که این گزینه های دوست داشتنی و عزیز هستند برای سپری شدن اوقاتم، چرا خودم را درگیر حس های غمگین و ناراحت کنم؟ البته که گاهی هم دوست دارم غر بزنم. شاید یک روز کامل را غر بزنم و ناراحت باشم و حالِ اطرافیانم را هم خراب کنم. ولی دیگر بیشتر از این بی انصافی است.
و به این ترتیب، ناراحتی ها و غم ها را زود زود از خودم دور میکنم تا همیشه یک الهامِ شاد ِ گلگلی باقی بمانم.

خب، همه ی اینها را گفتم که مقدمه ای باشد برای موضوعی که الان میخواهم درباره اش بنویسم. متاسفانه بعضی ها هستند که در آن دوره ی افسردگیِ کوتاه مدت گیر میکنند و برای همیشه در آن حال و هوا باقی می مانند. چون عادت میکنند با آن حال و هوا، بیرون آمدن از آن حس، برایشان سخت است. شاید دوست دارند خودشان را اذیت کنند و با فراهم کردن ناراحتی و غم برای خودشان، لحظه های خوشِ زندگیشان را محو کنند. دقیقا نمیدانم هدفشان برای طولانی کردن این دوره ی کوتاه و مسخره چیست. اثرِ آن فقط برای خودشان نیست. بلکه به دیگران هم انتقال می دهند. متاسفانه اگر در شبکه های مجازی یک نگاهی بیندازیم، اکثر دخترها نالان و گریان هستند و همیشه ی همیشه شاکی و افسرده اند. یا بیشتر وبلاگ های دخترانه، همه از یک موضوعی رنج میبرند و همین موضوع را در همه ی پست هایشان تکرار میکنند. خیلی ها هم به اینترنت پناه می آورند برای اینکه فقط از غصه هایشان بنویسند. برایم خیلی جالب است. شاید آنها واقعا در زندگیشان مشکلی دارند و من درک آن برایم سخت باشد. ولی با خودم میگویم هر چقدر هم آدم ناراحتی داشته باشد، بالاخره یک سری چیزهایی باید در زندگی اش باشد که دوست داشته باشد. من نمیتوانم بپذیرم کسی در زندگی اش، «دوست داشتنی»هایی نداشته باشد که باسرگرم شدن با آنها، بی خیال غم و غصه اش شود. از طرفی یکی از راه برسد و با حرفهای غمگینانه روبرو شود و تحت تاثیر قرار بگیرد و دلش می گیرد و به این ترتیب بر تعداد افسرده های فضای مجازی افزوده می شود. آن وقت یکی بیاید و حرفهای شاد و شنگولانه بزند، برچسپِ «فیدهای صورتی» یا سرخوشانه میزنند و شاید پیش خودشان فکر میکنند این بشر هیچ چیزی از دنیا و زندگی نمیداند.
البته ناگفته نماند که بعضی ها هم شاید فکر میکنند اگر در یک حال و هوای شکایت یا بغض ِ همیشگی باشند، نظرهای بیشتری را میتوانند به خود جلب کنند و یا باکلاس تر جلوه میکنند :))
حرف آخرم اینکه دوست دارم همه ی دخترهای سرزمینم لبخند به لب و شاد باشند. قشنگی های دنیای اطرافشان را شناسایی کنند و از وجودشان لذت ببرند. و صد البته که هرکسی حق ناراحت شدن، غصه خوردن و غر زدن دارد ولی به شرطی که طولانی مدت نباشد و به دنبال علت و راه حل برای آن باشند.

پی نوشت: این نوشته برای کسی که غم از دست دادنِ عزیزش بر دلش نشسته، صدق نمیکند.

4 thoughts on “افسردگی اجباری

Comments are closed.