سفرنامه زیارتی

بسم الله النور

یک شبانه روز و چهار مکان مقدس.

وقتی تصمیم گرفتم ساکن مشهد شوم، خیلیها تعجب کردند. اکثرا از اینکه برای ادامه زندگی ام، ایران را انتخاب کرده بودم، کارم را دیوانگی میدانستند اما آنهایی که از علاقه من به امام رضا (ع) خبر داشتند، میگفتند بعد از مدتی حرم رفتن برایم تکراری خواهد شد. میگفتند اوایلش شور و شوق داری و بعد دلسرد میشوی. میگفتند لذت زیارت رفتن به این است که بخاطر خودِ امام چند روزی به مشهد بروی و زائر باشی نه مجاور. میگفتند برای همین است که توی حرم خودِ مشهدی ها را کمتر میبینی و بیشتر زائرهایی هستند که از راههای دور رفته اند. میگفتند وقتی ساکن مشهد شوی، همیشه خیالت راحت است که امام و حرمش هست و برای رفتن به حرمش امروز و فردا خواهی کرد.

من هم ترسیدم که این حرفها و فرضیه ها حقیقت داشته باشد، برای همین سعی میکردم هفته ای فقط یک یا دوبار به حرم بروم. نمیخواستم لذت زیارت را بخاطر زیاد حرم رفتن از دست بدهم و برایم امری تکراری شود.یک سال و نیم، به همین منوال گذشت. تا اینکه یک دفعه به دلم افتاد که چهل روز پشت سر هم صبح ها به حرم بروم. خیلی یک دفعه ای بود. یک روز صبحِ شهریوری که برای عقدِ یکی از جوانهایِ فامیل همسرم به حرم رفتیم و اتفاقا چهل روز تا شروع ماه محرم مانده بود. یک دفعه ای به دلم افتاد که همان روز را روزِ اولِ زیارتم قرار دهم و سی و نُه روز بعد پشت سر هم هر روز صبح به حرم بروم. البته میدانستم ممکن است بعضی از صبح ها نتوانم. قانونی برای خودم تعریف نکردم. گفتم در حدّ توانم سعی میکنم صبح ها زائر باشم و اگر نشد عصر ها قبل از غروب. شبانه روزِ زیارتم را غروب تا غروب قرار دادم.

قبل از شروع چله ی زیارتم، میدانستم که در این چهل روز سه سفر باید میرفتم. اصفهان، امارات و لبنان. هر سه سفر هم از قبل برنامه ریزی شده بود اما دل است دیگر. کاری نمیشود کرد. دلم میگفت چهل تا صبح زیارت عاشورا و دعای عهد در حرم امام رضا بخوانم بیشتر کِیف می دهد. بی خیالِ عروسیِ پسردایی ام در لبنان، دیدار خانواده ام در امارات و کار مهمی که در اصفهان داشتم، شدم و دل یک دله کردم.

هفته ی اول کمی برایم سخت بود که صبح زود از خانه بیرون بیاییم. هرچند همینکه به حرم میرسیدم همه سختی ها فراموشم میشد. کم کم وضع طوری شد که اگر صبح ها نمیتوانستم به حرم بروم و عصر ها مجبور میشدم بروم، دلم به شدت تنگ میشد. فاصله زمانی بیشتر از بیست و چهار ساعت برایم غیرقابل تحمل شده بود. شاید شما که اینها را میخوانید برایتان اغراق آمیز باشد. اما از صمیم وجودم برایتان آرزو و دعا میکنم که این حس شیرین را تجربه کنید. برای خودم هم تعجب برانگیز بود که برخلاف حرفهایی که شنیده بودم، به جای اینکه دلسرد و خسته شوم، بیشتر مشتاق حرمش و حال وهوای صحن هایش میشدم. در روزهای آخر چله احساس نزدیک بودن به امام را درک میکردم. احساسی توصیف ناشدنی. نمیدانم اسمش را چه بگذارم. یک جور رابطه ی امام و محب یا یک جور رابطه دختر و پدری یا یک جور رابطه مولا و مربوب. و واقعا هم مربوب شدم. در آن چهل روز خودم به وضوح احساس میکردم و شاهد بودم که چطور پرورش می یابم. منِ کم طاقت چطور صبور شدم. نمیدانم شاید برای هر کسی یک صفتی به بروز برسد. برای من مدامت در زیارتم، آرامش و صبر و رحمت به دنبال داشت.

چله ام تمام شد. شاید بهتر است بگویم چله مان تمام شد. چرا که در تمام این چهل روز همسرم هم همراهی ام میکرد. برای انجام کاری باید به اصفهان میرفتم. به دلم افتاد  مسیر سفر را کمی طولانی تر کنم و بروم قم و سلام امام رئوف را به خواهرشان برسانم و بعد از آنجا به اصفهان بروم. یکدفعه به دلِ همسرم افتاد که مسیر را کمی بیشتر طولانی تر کنیم و به شهرری برویم و سلامی به خدمت حضرت عبدالعظیم الحسنی عرض کنیم و بعد قم و جمکران و بعد اصفهان.

افتادیم به جانِ سرویسهای آنلاین هواپیمایی و قطار و اتوبوس. همه بلیط ها را تهیه کردیم. با یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده سفر زیارتی مان را در روز سه شنبه صبح شروع کردیم. شب قبلش با امام رضا خداحافظی کردیم.

 

اولین باری که به زیارت حضرت عبدالعظیم الحسنی رفتم، فروردینِ امسال بود. فکرش را هم نمیکردم که اینهمه برایم دلپذیر باشد و آرامش به همراه داشته باشد. در همان شب دو بار به فاصله ۱۰ دقیقه به زیارت رفتم. حال و هوای حرمش برایم دوست داشتنی بود. و حالا دوباره میخواستیم به آنجا برویم و یکبار دیگر تجربه اش کنیم. سه شنبه ۴ مهر، ساعت ۹و نیم صبح هواپیما در تهران به زمین نشست. اسنپ زدیم از مهرآباد به حرم حضرت عبدالعظیم رفتیم. سلام امام رضا به محضر ایشان و دو امامزاده دیگر رساندیم. تا اذان ظهر در حرم بودیم. ناهار را در غذاخوری حرم خوردیم و از آنجا به سمت راه آهن حرکت کردیم.

بلیط تهران-قم را برای ساعت ۲ خریداری کرده بودیم. اولین بار بود که سوار قطار بین شهری میشدم. اصلا اولین بار بود که به ایستگاه راه آهن رفتم. خیلی دوست داشتم قطارهای کوپه ای باشد. مانند همان چیزی که در فیلمهای قدیمی دیده ام. اما چون مسافت تهران- قم آنقدر زیاد نیست، فضای داخل قطار به شکل اتوبوسی بود. قطاری دو طبقه که ما در طبقه پایین بودیم. تجربه خوب و جدیدی بود. حدود ساعت ۴ رسیدیم قم. با یک تاکسی به سمت حرم رفتیم. آخرین باری که به زیارت رفته بودم، هفت سال پیش بود.

راستش را بگویم، تا قبل از این، همه آن زیارت هایی که در حرم حضرت معصومه داشتم، معمولی بود. آنچنان به دلم نچسبیده بود. حال و هوایم را عوض نکرده بود. اما این بار فرق داشت. خیلی فرق داشت. از حالِ دلم متعجب بودم. آغوشِ بازِ عمه سادات را حس میکردم و خوشامدگویی اش را درک میکردم. حالاتی که بارهای قبل حسش نکرده بودم. حرم آنچنان شلوغ نبود و به راحتی توانستم زیارت کنم. در رواق امام خمینیِ حرم، مراسمی به مناسبت روز پنجم محرم برگزار میشد. به همراه همسرم آنجا نشستیم و بعد از پایان سخنرانی و مدیحه سرایی، شروع به خواندن زیارت ناحیه مقدسه کردند. زیارت را بسیار جانسوز و زیبا خواند و همه را تحت تاثیر قرار داد. بطوریکه که از ادامه ی آن منصرف شد.

از حضرت معصومه (ع) خداحافظی کردیم و وسایلمان را از امانتداری برداشتیم و با یک تاکسی به سمت جمکران حرکت کردیم. شب چهارشنبه جمکران حال و هوای دیگری دارد. نماز مغرب شروع شده بود که به حیاط مسجد رسیدیم. نمازمان را به جماعت خواندیم و هر کدام از سمت مربوطه وارد مسجد مقدس شدیم. نماز تهیت مسجد و نماز امام زمان خواندیم. در حیاط مسجد، دعای توسل خواندیم و کمی نشستیم و شام خوردیم و بعد به سمت میدان هفتادودوتن حرکت کردیم.

ساعت ۱۱ به سمت اصفهان حرکت کردیم و ساعت ۲.۵- ۳ رسیدیم اصفهان. همه چیز طبق برنامه ریزی که در مشهد انجام داده بودیم صورت گرفت و یک روز زیارتی را به پایان رساندیم. یک روز زیارتی پربار که آرامش برایم به هدیه آورد و خاطره ای ماندگار و فراموش ناشدنی در ذهنمان ثبت شد. طوری که باز هم دلمان این سفر زیارتی یک روزه را میخواهد. بعد از آن سفرمان به نجف و بد شدنِ حالم و کربلایی نشدنم، درس خوبی گرفتیم که قبل از هر سفری مخصوصا سفر زیارتی باید یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده انجام دهیم و به هوای کسی به شهری نرویم. گاهی اوقات حکمت بعضی از اتفاق ها را همان موقع نمیفهمیم. روزها و ماه ها و سالها میگذرد و درست در وقتی که به فهمیدنش احتیاج داریم همه چیز برای فهمش فراهم میشود. عاشورا و تاسوعای امسال را در اصفهان گذراندم و عجب عاشورا و تاسوعایی بود. اینکه تا قبل از این پیش خودم فکر میکردم لابد امام حسین نمیخواسته که به زیارتش بروم و لابد لیاقتش نداشتم که قدم بر خاک کربلا بگذارم اما عاشورای امسال مثل چراغی بود که مدتها فکر میکردم سوخته اما وقتی دستم به کلیدش خورد فهمیدم خاموش بوده و من نمیدانستم. راستی که چقدر من خوشبختم که امامم اینهمه مرا مورد لطف و محبت خود قرار داده است. دوست دارم برای پست وبلاگی ام در اربعین درباره اش بنویسم. اما همین را بگویم که خیلی سخت و طاقت فرساست کسی که برای بار اول به زیارت امام حسین (ع) میرود، از شدت شلوغی و ازدحام نتواند وارد صحن و سرای حرمش شود و برای یک زیارت اولی، اربعین زمان مناسبی نیست.

 

گل رُز عنکبوتی

بسم الله النور

گلدوزی یک هنر ظریفِ زنانه اما آسان و دوست داشتنی!

گاهی وقتها از کاری یا هنری خوشمان می آید ولی پیگیرش نیستیم. حسرت این را داریم که کاش ما هم آن هنر یا کار را بلد بودیم که انجام دهیم. اما غافل از آنیم که با یک پیگیری ساده میفهمیم یادگرفتنش چه آسان و دلچسب است و چیزی که به نظرمان خیلی سخت و ناشدنی بود، چه راحت میتوانیم به یکی از فعالیت های روزمره مان تبدیل کنیم.

گلدوزی هم یکی از آنهاست. من همیشه از گلدوزی خوشم می آمد. دوم راهنمایی، دبیر حرفه و فن انواع کوک ها را به من و همکلاسیهایم آموزش داد و در پایان یک رومیزی گلدوزی شده باید تحویل میدادیم که همه اش با کوک های زنجیره ای بود. آن رومیزی هنوز هم دارم. چون برایم خیلی دوست داشتنی بود. سالها گذشت تا همین چند وقت پیشها با دیدن عکسهای گلدوزی و کارهای هنری دیگران دوباره دلم خواست. وقتی سعیده یک گردنبند گلدوزی شده کارِ دستِ خودش به من هدیه داد و آن را از نزدیک دیدم بیشتر به گلدوزی علاقمند شدم و مخصوصا دوخت گلِ رُز که شدیدا به آن علاقه دارم.

یک روز که در اینترنت مشغول جستجوی مدلهای مختلف گلدوزی بودم، به یک سایت آموزشی انگلیسی رسیدم که با سه تا عکس از روند کار گلدوزی برای گل رز عنکبوتی آن را آموزش داده بود. من هم با وسایلی که داشتم شروع کردم به گلدوزی. باورم نمیشد اولین گل رزی که سوزن زده ام به این زیبایی و بی نقصی از کار در آید. خوشحالیِ من وصف ناشدنی بود.

به درخواست دوستانم آموزش مرحله به مرحله و حتی دقیقتر از آن آموزشی که در سایت انگلیسی دیدم، در اینجا قرار میدهم. امیدوارم شما هم از آن لذت ببرید.

  1. ابتدا با مداد یک قاصدک پنج پر بکشید.

۲. سوزن را در مرکز پرهای قاصدک فرو کنید.

۳. هر کدام از پرها را یک کوک ساده بزنید.

۴. سوزن را نزدیک به مرکز قاصدک فرو کنید. توجه داشته باشید که نزدیک نقطه مرکزی باشد و نه دقیقا خودِ نقطه مرکزی.

۵. نخ را از بین پرهای کوک زده شده یکی در میان بگذرانید  و به همین ترتیب ادامه دهید تا کوک های قاصدک زیر کار پنهان شود.

۶. نخ را کمی بکشید که پشت سر هم دور مرکز جمع شوند.

۷. وقتی کاملا کوکهای اولیه که روی پرهای قاصدک زدید، از دید خارج شد، پشت کار نخ را گره بزنید.

۸. گل رُز عنکبوتی شما آماده است.

عدالت خدا

بسم الله النور

هر وقت به عدالت و حکمت خدا شک کردیم، آن وقت فاتحه زندگی مان را باید بخوانیم. .

.
خداوند عادل است. اینطور نیست که در حق بنده ای ظلم کند و در حق دیگری بیش از حد نعمت عطا کند‌. اگر با خودمان گفتیم چرا فلانی نعمتی دارد که من ندارم و یا چرا سختی هایی که من در زندگی دارم، دیگری ندارد، باید به خودمان نهیب بزنیم و فاصله بگیریم از این طرز فکرها که اینها آغاز شک کردن به عدالت خداست و انتهای خوبی ندارد. بیشتر چشم زخم ها هم بخاطر همین افکار رخ میدهد. به دلیل اینکه از حکمتی سر در نمی آوریم و فقط کمبودهای زندگیمان میبینیم و دیگران را فقط صاحب نعمت میپنداریم، انرژی های منفی نه فقط در زندگی خودمان که به زندگی دیگران هم میفرستیم و با چشم زخمی که واقعا وجود دارد، برای دیگران ناراحتی و درد ایجاد میکنیم. اینگونه است که حسادت ذره ذره وجودمان را دربرمیگیرد و برای آرام شدنمان به دنبال عیب جویی از دیگران هستیم.

باور کنیم که خداوند عادل است. اینطور نیست که به کسی نعمت دهد و به دیگری فقط درد ودعذاب بدهد. اگر نعمتهای زندگیمان را نمیبینیم دلیلش اینست که شکرگزاری بلد نیستیم. اگر در زندگی دیگران درد یا ناراحتی نمیبینیم، دلیلش این نیست که او درد و ناراحتی ندارد. بلکه عزت نفسش اجازه نمیدهد دردش را همه جا جار بزند و مظلوم نمایی کند. بلکه نمیخواهد با بزرگ کردن نداشته هایش، داشته هایش را هم ازدست بدهد.
یک نفر ممکن است سند شش دانگ یک خانه را داشته باشد و دیگری سند شش دانگ یک ملک تجاری. یک نفر ممکن است اطرافش را فرزندان صالح پر کرده باشد و دیگری والدین دلسوزی داشته باشد. شخصی تحصیلات دانشگاهی و علم و آگاهی بالایی داشته باشد و دیگری خلاقیتی خدادادی که هنرهای زیبایی بیافریند. یک نفر ممکن است ثروت و سرمایه ای در اختیار داشته باشد و دیگری تلاش و همت و پشتکاری بینظیر در کار داشته باشد.  یک نفر شاید نویسنده خوبی باشد و دیگری فن بیان بهتری داشته باشد. یک نفر ممکن زیارت کربلا قسمت هر ساله اش باشد و دیگری به طرز باورنکردنی، همسایه امام رضا شود و زیارت هر روزه نصیبش شود. دنیا پر است از این تضادها و اختلافات که خداوند به خوبی میداند به هر کسی چه چیز و چه موقعیتی عطا کند که هم از پسش بربیاید و هم با آن امتحان پس دهد.

اگر به عدالت خداوند ایمان بیاوریم، زندگی هم سخت نخواهد بود. آنوقت تنبلی را هم کنار میگذاریم و در راهی که باید قدم برداریم، بسم الله میگوییم و به خودش توکل میکنیم. اما بعضی مسائل جدایِ از این قضایاست. این را باید توجه داشت که به بهانه عدالتِ خداوند، نمیتوان ظلمی که عده ای از خدا بیخبر بر بندگان خدا روا میدارند را نادیده گرفت؛ عده ای که جای خدا می نشینند و فکر میکنند برای زندگی و آینده ی بشر میتوانند تصمیم بگیرند پس بمباران و قتل عام میکنند و جنگ و خونریزی به راه می اندازند. باید توجه داشت که به بهانه عدالتِ خداوند، نمیتوان نسبت به مظلومها بی تفاوت بود. نمیتوان گفت این عدالتِ خدا است که عده ای در کشوری امن زندگی کنند و غمی نداشته باشند و دیگرانی در یمن و میانمار با شکنجه و ظلم استکبار، زجر بکشند.

خیلی وقت است که به این موضوع فکر میکنم از خودِ من، در این لحظه و موقعیتی که هستم، جز دعا چه کاری بر می آید؟

 

چلوخورشت قلقلی

بسم الله النور

یکی از غذاهای مورد علاقه من که از خوردنش سیر نمیشوم.

.

.

چلوخورشت قلقلی از جمله غذاهای مورد علاقه من است و هرگاه مهمانی بخواهم به خانه ام دعوت کنم، یکی از گزینه هایم همین خواهد بود. از آنجاییکه که می گویند آنچه برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند، من هم این غذای خوشمزه را برای مهمانمهایم بیشتر میپسندم، هر چند که خودم بیشتر از مهمانهایم از آن خواهم خورد. کسانی که عاشق کباب تابه ای هستند، حتما از این خورشت هم خوششان خواهد آمد.

پخت یک برنج دم کش زعفرانی که نیازی به آموزش ندارد. تنها نکته ای که خیلیها ممکن است آن را بدانند اما من چندماهی است با آن آشنا شده ام، این است که برای زعفرانی کردن برنج، لازم نیست زعفران را دم کنیم. بلکه کمی زعفران ساییده شده را در یک کاسه میریزیم و یک قالب یخ روی آن می اندازیم. اجازه میدهیم تا یخ روی زعفران ذوب شود. با این روش هم زعفران بیشتر رنگ خواهد داد و هم عطرش بیشتر با برنج مخلوط میشود. نکته جدید دیگری که یاد گرفته ام این است که اگر بخواهیم زرشک روی برنج بریزیم، کمی روغن را برای مدت کوتاهی روی شعله قرار میدهیم. خلال پسته و بادام ( دلخواه) در آن تفت داده و شعله را خاموش میکنیم. سپس زرشک ها را اضافه میکنیم و هم میزنیم و بعد برنج رعفرانی را اضافه میکنیم. اگر زرشک را تفت دهیم، رنگِ آن تیره و سیاه میشود و طعم زعفران را هم بد میکند.

و اما خورشت قلقلی؛

مواد لازم:

گوشت چرخ کرده

هویج

سیب زمینی

لوبیا سبز

پیاز

سیر

رب گوجه

نمک

فلفل

زرد چوبه

پودر لیمو عمانی

پودر آویشن

مرزنجوش

نعناع خشک (مقدار خیلی خیلی کم)

 

 

مقدار مواد بستگی به میزان دلخواه شما دارد. ممکن است هویج را بیشتر از سیب زمینی بپسندید و یا مقدار گوشت قلقلی را بیشتر بخواهید.

 

دستور پخت:

برای پخت یک خورشت قلقلی مجلسی، بهتر است هویج و سیب زمینی آن را قالب بزنید. در این تصاویر، من قالب قلب انتخاب کردم. ابتدا هویج و سیب زمینی ها را ورق ورق کرده و قالب بزنید. سیب زمینی ها را در یک کاسه آب بریزید تا قهوه ای نشوند. لوبیا سبز هم در اندازه های یک سانتی خرد کنید.

پیاز و سیر را رنده کنید. آبِ پیاز را جدا کنید و فقط تفاله های رنده شده را نگه دارید. گوشت چرخ کرده را اضافه کنید. زردچوبه، نمک و فلفل اضافه کنید و خوب ورز دهید. کمی روغن در قابلمه بریزید و با حرارت ملایم، مواد ورز داده شده را در کف دست به صورت توپ های کوچک (قلقلی) در آورده و توی روغن بیاندازید. قلقلی ها را جایجا کنید تا از همه جهات بطور یکنواخت پخته شود. هویج و لوبیا سبز را اضافه کنید و هم بزنید.

دو قاشق رب گوجه ( مقدار آن به غلظت ربّ شما بستگی دارد) در یک لیوان بزرگ بریزید، پودر آویشن و مقدار خیلی کمی از پودر لیمو عمانی را اضافه کنید. مقدار کمی از مرزنجوش و نعناع خشک را با دستتان بسایید و به رب اضافه کنید. مواد را با آب ولرم مخلوط کنید و هم بزنید و در قابلمه بریزید و اجازه دهید به نقطه جوش برسد.

وقتی به نقطه جوش رسید، شعله را کم کنید. در قابلمه را بگذارید. هنگامی که هویج به حالت نیم پز در آمد، سیب زمینی را اضافه کنید و اجازه دهید با حرارت ملایم، خورشت جا بیوفتد. در این فاصله میزان نمک و فلفل آن را امتحان کنید و اگر لازم بود به آن اضافه کنید.

هنگامی که غلظت خورشت به مقدار قابل قبول رسید و مواد آن از قبیل سیب زمینی و هویج کاملا پخته شدند، خورشت آماده است.

به طور دلخواه میتوانید از ذرت و فلفل دلمه هم استفاده کنید.

این خورشت خوشمزه را همراه با برنج زعفرانی میل کنید.

از باقیمانده ی سیب زمینی و هویج های قالب زده استفاده کنید و آنها را دور نریزید. ورقه های قالب خورده ی سیب زمینی را در ته قابلمه برنج به عنوان ته دیگ قرار دهید و از باقیمانده هویج ها برای سالاد استفاده کنید.

نکته: ممکن است از نظرِ شما غذایی که هویج و سیب زمینی داشته باشد، خوراک به حساب بیاید و نه خورشت و طبق عادت، آن را فقط با نان بخورید. اما باور کنید در هیچ قانونی نوشته نشده است که نمیشود همچه غذایی را با برنج خورد. حساب و کتاب خوراکیهای ما وحی منزل نیست. گاهی اوقات هم بد نیست که عادات خودمان را کنار بگذاریم و این طرز تفکر که فقط روش و عادت های ما درست است را فراموش کنیم و به روش ها و فرهنگ های دیگران هم احترام بگذاریم. چرا که امتحان کردنِ چیزی که خلاف شرع و مذهب و اعتقادمان نیست، ضرر ندارد بلکه تجربه ای به تجربه هایمان اضافه میشود.

لذتِ تجربه ی طعم های جدید را از خود دریغ نکنیم !

ملت عشق

بسم الله النور

«شمس» به دنبالِ « مولانا»ست تا اسرارِ نهفته در دلش را به او بیاموزد.

.

.

قبل از آنکه به نقدِ این رمان بپردازم، لازم میدانم درباره سابقه آشنایی خودم با تصوف توضیحاتی بدهم و سپس درباره کتاب صحبت کنم.

اگر این کتاب زمانیکه که چهارده-پانزده ساله بودم، به دستم میرسید و میخواندم، بدون شک شیفته آن میشدم و چه بسا آن را سرمشق زندگی ام قرار میدادم و شاید نقطه عطفی در مسیر زندگی ام بود و تاثیرات فراوانی از آن میگرفتم. چرا که آن وقتها به شدت علاقمند به کتب و نوشته ها و ادبیات مربوط به دراویش و صوفیه بودم و کتابهای غیر درسی  که مطالعه میکردم نوشته ی بزرگان این مباحث و یا زندگینامه آنها بود. تذکرهالاولیا عطار را میخواندم و طریقه دینداری را در آن جستجو میکردم. عاشق هفت شهر عشقِ عطار بودم وبه هر کس که میرسیدم داستان منطق الطیر را تعریف میکردم. به دنبال هر گونه اطلاعاتی درباره صوفیه و راه طریقت بودم؛ از بایزید بسطامی و منصور حلاج گرفته تا نوربخشیه و نعمت الهیه. مناجات نامه ی خواجه عبدالله انصاری را از بر میخواندم و با هر جمله اش احساس میکردم به عشقِ الهی نزدیکتر میشوم.

آنقدر شیفته این نوع تفکر شده بودم که افکار روزمره ام، ادبیاتم و فعالیتهای فرهنگی هنری ام در مدرسه با همین موضوعات در آمیخته شده بود. مسابقات داستان نویسی که هر ساله شرکت میکردم و همواره مقام اول را بین مدارس ایرانی در امارات کسب میکردم، کم کم رنگ و بویی عرفانی و صوفیگری به خودش گرفته بود. به حدی که دو تا از داستانهایم را در قالب کتابی در ایران به چاپ رساندم اما بعدها که راه درست برای زندگی ام پیدا کردم، دیگر مایل نبودم کسی خواننده ی آن تفکراتم باشد که در قالب داستان جای داده بودم. چون بعدها به این نتیجه رسیدم که چقدر در اشتباه بودم. نمایشنامه هایی که برای مسابقات تأتر مینوشتم برگرفته از هفت شهر عشق عطار بود و نقشهایی همچون پیر و مرشد و مرید در آن جای داده بودم و آنقدر خوب کارگردانی کرده بودم که باز هم مقام اول را کسب میکردم. با آن سنِ کمی که داشتم،یکی از تابستانهایی که به ایران آمدم،  به کمک اطرافیانم چندبار به خانقاهی در تهران و خانقاهی در شیراز سر زدم و دراویش را از نزدیک دیدم و با آداب و مسلکشان آشنا شدم.

آنوقتها فکر میکردم روز به روز در حالِ پخته تر شدن هستم و هر لحظه بیشتر از قبل در عشق الهی غرق میشوم و اندیشه هایم والا و ارزشمند میگردد. تا آنکه کم کم دچار بحران هویتی که برای هر نوجوانی پیش می آید شدم. اینکه من که هستم، برای چه هستم و چرا باید در این زمان و مکان و شرایط خاص باشم؟ آخر و عاقبتم قرار است چه شود؟ الان باید چه کنم؟ بی قرار بودم و فکر میکردم باید کار مهمی انجام دهم. باید تحولی بیافرینم که هم خودم و هم جهان را دگرگون سازم. هجده-نوزده ساله بودم. عرفانِ صوفیها برای یافتن پاسخ سوالهایم کافی نبود و قانعم نمیکرد. همش با خودم میگفتم من باید کاری کنم و تفکرات عارف مآبانه منفعل صوفیانه، با کشمکش های درونی ام در تضاد بود. از طرفی هر چه بیشتر درباره آموزه های اسلامی که از پیامبر (ص) و ائمه علیهم السلام مطالعه میکردم و این راه روشن را در پیش میگرفتم، عطشم نسبت به دانستن آنها بیشتر میشد در حالیکه آرامتر میشدم و قلبم مطمئن تر میشد. تا جاییکه با مفهوم واقعی انتظار آشنا شدم و امام زمانم را بیشتر از پیش شناختم و حقیقت زندگی ام را در این راه یافتم. اینطور نبود که تا قبل از این، درباره مذهبم و امامانم چیزی ندانم و یا خانواده ی مذهبی نداشته باشم. بلکه همه آنها را پدر و مادرم به من آموزش داده بودند. اما عقیده و باوری که دیگران القا کنند و بخواهند حتما شخص در این راه قرار بگیرد، با عقیده و باوری که شخص خودش به حقانیت آن پی برده باشد و انحرافات دیگر باورها را شخصا درک کرده باشد، عمق تاثیرگذاری و باورپذیری اش زمین تا آسمان است.

اینها را درباره خودم نوشتم نه برای اینکه بگویم  خیلی قبلتر از اینکه این کتاب در بین خوانندگان ایرانی جایی باز کند و شیفته تصوف شان کند، من با این فرقه آشنا بوده ام. بلکه این مقدمه درباره خودم را برای این منظور نوشتم که بگویم اگر  ایراد یا نقدی به تفکرات موجود در کتاب وارد میکنم، از روی تعصب یا قضاوت عجولانه نیست و مثل «شیخ یاسینِ» داستان که حتی زحمت این را به خود نمیدهد که «شمس» را بشناسد و بر اساس باورهای متعصبانه خود، نشناخته او را رد میکند، من اینگونه نیستم بلکه من خودم زمانی دوستدار اینگونه تفکرات بودم و حالا بعد از گذشت زمان که مشغول خواندن این رمان شدم، به یاد آن روزهایم میافتم که غرق در چه عالمی بودم و گاهی حتی به افکار آن روزهایم میخندم. اما نه از خواندن این کتاب پشیمانم و نه از اینکه زمانی در جستجوی حقیقت به دنبال تصوف و صوفیگری بودم. علاقه ام به صوفیگری در آن زمان باعث شد به پوچ بودنِ آن پی ببرم و با دیدی باز و بدون تعصب، بلکه با فهم و درک بیشتر به آغوش اسلام واقعی برگردم و سعی کنم خود را در مسیری قرار دهم که خداوند از طریق پیامبر و ائمه به ما نشان داده است. به راستی که اگر انسان به دنبال یک عارف واقعی باشد که حق را میشناسد، کسی جز پیامبر اسلام را نخواهد یافت چراکه او بیش از هر کس دیگری معرفت  و درک خداشناسی را داشته است.

رمان « ملت عشق» را میتوان از دو منظر مورد بررسی قرار داد. از یکسو درباره رابطه ی مولوی و شمس تبریزی و جریان صوفیگری میتوان صحبت به میان آورد و از سویی دیگر درباره خودِ رمان و تفکراتی را که نویسنده در قالب آشنایی مولوی و شمس در آن جای داده و اهداف و اغراض نویسنده را میتوان مورد بحث و بررسی قرار داد.

متاسفانه نقد جامعی از سوی منتقدین، درباره این رمان در اینترنت منتشر نشده است. صرفا به معرفی کتاب پرداخته شده و جملات زیبای کتاب که برای جذب مخاطب به نگارش درآمده و البته چند نقد فانتزی که مشخص است خواننده کتاب تازه با موضوعات مربوط به صوفیگری آشنا شده و آن را چیز جدیدی در زندگی اش یافته که به اصطلاح جوِّ صوفیگیری او را گرفته و حالا حالاها زمان میبرد تا با حقیقت واقعی آن آشنا شود؛ در نتیجه کتاب را یک کشف جدید دانسته و  شروع به تعریف و تمجید نموده است. من هم منتقد نیستم که در اینباره چیزی بنویسم اما قبل از مطالعه این رمان، با آن مضامین آشنا بوده ام، پس حرفهایی برای گفتن دارم. از طرفی  چون شمس و مولانا اهل تسنن بودند و اشاره هایی که در کتاب آمده ( مثلا مطلبی که درباره اذان صبح نوشته شده) نشان میدهد که آنها سنی مذهب بودند، پس به جستجوی نظرات کاربران عربی در اینترنت پرداختم که این کتاب را مطالعه کرده بودند و اکثرا نسبت به محتوای کلی کتاب معترض بودند و حتی بر این باور بودند که شمس مذهب جدیدی آورده است. این موضوع شبیه متعصب بودن شیخ یاسین نیست. چیزی که باید در نظر گرفت این است که آیا خداوند هم همین راه و روش را خواسته یانه؟ من هم به شیخ یاسین انتقادات زیادی دارم و متعصب بودنش را نمیپسندم.

یکی از نقاط قوت نویسنده و این رمان در شیوه نگارش آن است. اینکه به ماجرایی در گذشته پرداخته شود و با یک ماجرای دیگر در دنیای امروز مرتبط گردد و داستان مابین گذشته و حال در حرکت باشد، در نوعِ خود جالب و تاثیرگذار است. این موضوع به قدری هنرمندانه به نگارش درآمده که خواننده از خواندن یک واقعه تاریخی خسته نمیشود و از طرفی چیدمان فصول در زمانهای گوناگون نیز به قدری هوشمندانه است که خواننده بخاطر تفاوت زمانها گیج نمیشود و تاثیر وضعی واقعه گذشته را در زندگی شخصیت امروزی داستان لمس میکند. گویی که خواننده همزمان دو ماجرا را با هم دنبال میکند که این دو از هم تاثیر میگیرند.

امتیاز دیگرِ «ملت عشق» در این است که راوی، یک شخص مشخص نیست. هر فصل از منظر یکی از شخصیتهای داستان روایت میشود. در نظر اول اینگونه به نظر میرسد که عدالت برقرار شده و هر کس اجازه سخن گفتن پیدا کرده است. هر کس استدلالهای خودش را آزادانه بیان میکند و به راحتی میتواند قهرمان داستان را بکوبد. اما اگر خوب دقت کنیم این مسئله هم یکی از زیرکیهای نویسنده داستان است. در خلال اینکه هرکس از عقیده خود دفاع میکند و به کار شمس و مولانا شبهه وارد میکند، نویسنده زیرکانه به مخاطب میفهماند که چگونه دیگرانی که شمس را قبول ندارند کوته فکر هستند که قادر به درک عمق قضیه نیستند و بصیرت لازم را ندارند و به نحوی به مخاطب هشدار میدهد که مبادا او هم جزء این دسته افراد کوته فکر قرار بگیرد و برای حقانیت خود چنان در مقام دفاع بر می آید و ادله ردیف میکند که خواننده راهی جز قبول قهرمان داستان را نداشته باشد و همراه او میشود. از طرفی در داستان کسانی که از وی طرفداری میکنند و شمس را قهرمان و نجات دهنده زندگیشان میدانند، به چنان معرفتی دست پیدا میکنند که خواننده غبطه جایگاه آنها را میخورد.

نویسنده به خوبی قادر است کسی را که اطلاعات چندانی درباره صوفیگری ندارد و یا اطلاعات کافی درباره مذهب خود دریافت نکرده، دچار شبهه کند و صوفیگری را بهترین و به حق ترین راه برایش جلوه دهد. با آوردن آیاتی از قرآن کریم و تفسیر دلخواهانه خود، خواننده را مجاب میکند که صوفیگری همان اسلام واقعی است. همانطور که از پیامبر هم به نیکی یاد میشود ولی سخن چندانی از وی به میان نمی آید. چرا که اگر قرار باشد از پیامبر و شیوه ی زندگی ایشان حرفی به میان بیاید، مسلک صوفیگیری زیر سوال میرود.

وقتی حرفها و روشهای خوب و پسندیده با حرفها و روشهای ناپسند درآمیخته شود به حدی که مرز بین آنها کمرنگ شود و از بین برود، آن وقت تشخیص خوب و بد از هم سخت خواهد شد و از آنجاییکه روح انسان کمالگراست و به سمت صفات خوب تمایل دارد، پس خوبیهای این حرفهای درهم آمیخته شده بیشتر به چشم می آید و در نهایت مجموع این حرفها و روشها را میپذیرد و چون مطالب به نحوی مطرح میشود که همان حرفهای ناپسند و نهی شده هم با دلیلهای گوناگون برای مخاطب طوری بیان شود که این حرف ناپسند هم پسندیده جلوه کند و خواننده را قانع کند که طرز تفکر وی دراینباره اشتباه بوده، پس آن را هم میپذیرد و بدین ترتیب ریشه ی تفکرات صحیح و اصیل آدمی سست میشود و کم کم به سمتی میرود که ۱۸۰ درجه با آن کسی که قبلا بوده و می اندیشیده تفاوت دارد. [ به عنوان مثال: قوانین شیطان پرستی که در یک بند عنوان میکند به کودکان آسیب نرسانید ( که مورد قبول همه است و همه از این حرف استقبال خواهند کرد) و در بند دیگر طرفدارنش را تشویق به گناه میکند چون لذت بخش است. طبیعی است وقتی چندین بند مانند آسیب نرساندن به کودکان وجود داشته باشد، از نظر یک فرد عامی، آن چند بند که  لابلای حرفهای خوب آمده اما تشویق به گناه است را هم بپذیرد چون کلیت قوانین برایش قابل قبول به نظر میرسد.]

تا زمانیکه خدواند خود راه و روش دینداری را به وسیله افراد مجازِ خود (پیامبران و امامان) برای بشر فرستاده، چه حاجت به افرادی همچو شمس تبریزی که روش جدیدی در دینداری بنا کنند عبادتی من در آوردی به نام رقص سماع پایه ریزی کنند؟ مساله ای که در بین صوفیان و همچنین در این کتاب گنجانده شده است این است که از پیامبر به عنوان کسی که برای معرفی اسلام آمد و رفت یاد میشود و احترامی ساختگی و زبانی برای وجود مبارک پیامبر قائل میشوند. افرادی چون شمس که اصل ماجرا را رها کرده اند و دچار افراط شده اند، از پیامبر هم مسلمانتر جلوه داده میشود (نعوذبالله). گویی که آنها گوی سبقت را ربوده اند و در این دنیا به چیزی دست یافته اند که پیامبر هم دست نیافته؛ چراکه در آموزه های رسیده از پیامبر و ائمه چیزی درباره صوفیگری نیامده و صوفیگری در سنت نبوی نبوده است. توجیهاتی که با استفاده از قرآن و گاهی یاد کردن از پیامبر، آورده شده تا صوفیگری را راه درست و حق جلوه دهد، دقیقا همان چیزی که فرد عامی را به راحتی میتواند به اشتباه بیاندازد. کسی که مایل نیست درباره مذهب خود تحقیق جامعی انجام دهد و بر روی عقاید خود کار کند و از سویی اگر توسط افراد متعصبِ مذهبی جامعه تحقیر شده باشد و او را پس زده باشند، بدون شک با خواندن این رمان راه سعادت در زندگیش را در صوفیگری خواهد یافت و خود را در مقابل ابتدای راهی میبیند که فکر میکند همه حقیقت در انتهای آن است.

شمس، درویش رک و بی پروایی که اسرار و راه و رسم عاشقی را در دل دارد و ۴۰ قاعده برای آن در نظر گرفته و حالا میخواهد آنها را به کسی بسپارد تا این راه ادامه پیدا کند. هدف نهایی چه بود؟ لقاءالله. حال اگر قرار باشد همه مانند مولانا بعد از برخورد با شمس و پذیرفتن او و فراگرفتن اسرار و راه و رسم عاشقی، در یک فراق طولانی قرار بگیرند و گوشه نشینی و عزلت را انتخاب کنند، چه جامعه کسل، بی بار و نومیدی بوجود می آمد. چیزی که کاملا خلاف مشیت الهی است و گویی هدف از خلقت انسان، نعوذبالله هدفی پوچ بوده است. چرا که اگر هدف نهایی این بوده که انسان در انزوا فقط و فقط با زبان به تسبیح خداوند بپردازد و در عمل هیچ کار خاص دیگری انجام ندهد و گهگاه شعرهایی سوزناک به او الهام شود و برزبان جاری سازد و دیگران را به این راه دعوت کند، چیزی از دین باقی نمی ماند. فرشتگان که حمد و تسبیح خداوند را خیلی بهتر از هر موجود دیگری انجام میدهد پس چرا این جهان با اینهمه نظم و ترتیب بنا شد و انسان که اشرف مخلوقات است آفریده شد؟ پس چرا پیامبران و امامان که برگزیده های الهی بودند برای هدایت بشر به این دنیا بیایند در آخر  در این راه به شهادت برسند؟ اگرهدف آن چیزی باشد که مولانا در آخر به آن رسید، پس وجود این دنیا و این نظم و این همه کشت و کشتار با منطق الهی ناسازگار است.

مساله دیگر این است که داستان به نوعی خودش را نقض میکند. به این ترتیب که شمس قرار بود به مولانا اسرار عشق را بیاموزد و وی را به هدف نهایی صوفیگری که لقاءالله بود برساند، اما مولانا تا آخرِ عمر در غم شمس میسوزد. کسی که بخدا رسیده باشد، چه حاجتی به بنده خدا دارد. مگر اینکه مولانا خدا را با شمس اشتباه گرفته باشد!!

از طرفی داستانی که در زمان حال روی میدهد و جریاناتی که برای «اللا» پس از مطالعه ی رمانی که بدستش رسیده، روی میدهد، چندان قابل توجیه به نظر نمیرسد. موجی از تناقض و دورویی در داستان وجود دارد که به هر روی در حال پوشاندن حقیقت بزرگیست و از سویی در حال اثبات حقانیتِ چیزی است که منطقی برای آن وجود ندارد اما چون در قالب حرفها و تفکرات عام پسندانه و کمی رازآلود به نگارش درآمده، افراد زیادی را به خود میتواند جذب کند. چرا که مردم این زمانه، به دنبال راهی نو و تازه برای نجات از این روزمرگی ها و سختی ها و مشکلات هستند و این وادی توهم زا میتواند تسکین دهنده ی خوبی باشد، هر چند برای مدتی.

از دیدگاه روان شناسی و رفتار شناسی، برخی از مطالبی که در قوانین چهل گانه بیان شده، قابل قبول و خوب است. بکارگیری آنها در زندگی میتواند خیلی از دردها را دوا کند اما کم اتفاق می افتند که کسی فقط آن قسمت ها را بکار گیرد و به اصل و غرض کلی داستان کاری نداشته باشد و شیفته این وادی نشود.

متعجب هستم از مسئولینی که اجازه ترجمه و چاپ این کتاب را صادر کرده اند اما در مقابل در پیِ نگارش کتابی نیستند که این افکارِ زهرآلودی که با خواندش به ذهن خوانندگان وارد میشود، را خنثی کند!

پی نوشت:

کتاب را در اردیبهشت ۹۶ مطالعه کردم و نقدم را در همان زمان نوشتم. اما برای انتشار آن دو دل بودم. چون افراد زیادی حتی از نزدیکانم می دیدم که به شدت شیفته این کتاب و مطالب آن شده اند و آن را سرمشق زندگی خود قرار داده اند. جرأت میخواست انتشارش.

ریشه های زمین

بسم الله النور

انا بن اعراق الثرى انا بن ابراهیم خلیل الله

.

.

خانه را آتش زدند.آتش به درون خانه کشیده شد و توی راهرو زبانه کشید. امام از خانه بیرون آمد و به درون خانه بازگشت و همانطور که در میان آتش قدم میزد، میگفت:« من پسرِ ریشه های زمین هستم، من پسرِ ابراهیم خلیل الله هستم.»

نمیدانم منصور چه خیال خامی در سر خود داشت که به نماینده اش در مدینه دستورِ آتش زدن خانه ی امام و سوزاندن او را داد. گویی فراموش کرده بود که چگونه آتش نمرود بر ابراهیم گلستان شد. شاید واقعه ی گلستان شدن آتش بر ابراهیم آنقدر قدیمی بود که کسی برایش تعریف نکرده بود. اما بدون شک ماجرای آتشی که بر در خانه ی پاره ی تنِ پیامبر اسلام آوردند را با آب و تاب و افتخار برایش تعریف کرده بودند و دشمنی با آل الله را در دلش محکم کردند. چرا که آغاز همه ی دشمنی ها از همانجا شروع شد و حال که دشمنِ امام شده، خواسته جا پایِ پیشینیان خود بگذارد. اما گویی خبر نداشت که آتش به هیچ کدام از اهل خانه آسیب نرساند و غاضبان به مسمار در متوسل شدند.

فردای همان روز امام را ناراحت دیدند. علت را جویا شدند. فرمودند:« وقتی که روز قبل آتش در دالان خانه ام زبانه کشید، با اینکه من در خانه بودم، دیدم بانوان خانه، شیون زنان براى حفظ جان خود از آتش، از این سو به آن سو مى دوند. به یاد ترس و هراس اهل بیت جدم امام حسین افتادم که در روز عاشورا، دشمن به خیمه هاى آنها هجوم کرد، در حالى که منادى دشمن فریاد مى زد، خانه ظالمان را بسوزانید.»

 

خداحافظ آتنا!

بسم الله النور

قتل آتنا اصلانی، دل همه را به درد آورد. .

.

.

وجود حیوان صفتهایی همچون قاتل آتنا، دل آدمی را از زندگی و زیبایی هایش هم میزند و حس ناامنی و وحشت را تقویت میکند.  بحث تجاوز آن هم به کودکان در کشورهای اسلامی، بیشتر نهی شده و اگر خبرش بپیچد، توجه های بسیاری را به خود جلب خواهد کرد. مهم نیست که در کشورهای غربی روزانه چه تعداد کودک مورد تجاوز قرار میگیرد، اما پای کشوری مثل ایران که به میان می آید، همه دایه مهربان تر از مادر میشوند و دم از حقوق بشر نقض شده در ایران میزنند.

واکنش های صورت گرفته از دوسوی این قضیه قابل تأمل است. افراط و تفریط هایی که هر گروه برای اثبات عقاید و خواسته های خود دست به دامن موضوعی همچون قتل یک دختربچه بی گناه میشوند و برای کوبیدن همدیگر، به هر چیزی حتی اگرتجاوز به کودکی به بدترین وضع ممکن باشد چنگ میزنند تا حرف خود را به کرسی بنشانند. مشکل کشور ما هم همین افراط و تفریطهای دو گروه است. از سویی به بهانه ی سند ۲۰۳۰ و از سوی دیگر به بهانه ی بی حجابی، پرده روی یک معضل اجتماعی دیگر می اندازند و به جای اینکه به دنبال راه حل صحیح باشند، فقط برای کوبیدن هم تلاش میکنند تا به حق بودن خود را ثابت کنند.

ابتدا به موضع کسانی میپردازم که که قتل آتنا را بهانه ای قرار داده اند تا بگویند این در نتیجه ی عمل نکردن به سند آموزشی ۲۰۳۰ است. آنهایی که نگران سند ۲۰۳۰ هستند و قتل آتنا را به آن ربط میدهند، میگویند اگر با ۲۰۳۰ مخالفت نمیشد و مفاد آن اجرایی میشد، الان آتنا ها و ستایش ها مورد تجاوز قرار نگرفته بودند و به زندگیشان ادامه می دادند.

این افراد دو دسته هستند. دسته ی اول کسانی هستند که اصلا هیچ آشنایی با سند ۲۰۳۰ ندارند. فقط ادای آدم های روشنفکر را در می آورند که از قافله عقب نمانند. مخالفت میکنند و خود را تحصیلکرده و موافق با رشد و تربیت کودکان مبتنی بر استاندارهای جهانی و بین المللی میدانند و فکر میکنند هر چه بیشتر از سنتها و آیینها و اسلام فاصله بگیرند، شأن اجتماعی و درجه روشنفکری بالاتری خواهند داشت. اینان حتی متن سند را هم مطالعه نکرده اند و اگر الان آن متن را بخوانند خواهند گفت که در این سند اشاره ای به آموزش جنسی به کودکان نشده است و از ربط دادن این موضوع به قتل آتنا عاجز خواهند شد و در افکار گیج خود فرو خواهند رفت.

سند ۲۰۳۰ ظاهر زیبایی دارد. متنی انسان دوستانه که خواستار رفاه همه مردم جهان است و در هفده بند بسته شده است. هر کس این متن را بخواند آن را بدون عیب خواهد دید و یک منشور کامل خواهد دانست که در صورت تحقق، همه مردم جهان به حقوق یکسان خواهند رسید و در انتظار آینده ای پر از صلح و دوستی و رفاه و برابری و به دور از فقر و گرسنگی و بی سوادی و تبعیض خواهد بود. متنی که هیچ حرفی از آموزش جنسی به آنگونه که مدافعان آن برای قتل آتنا عَلَم کرده اند، نمی زند. در اینجاست که باید گفت این متن بسیار زیبای بشردوستانه، لایه های پنهانی دارد که میتوان آنها را از مقالاتی که برای توضیح هر بند به رشته تحریر درآمده، یافت. در رابطه با آموزش و تربیت کودکان، جای بحث بسیار است. آنهایی که موافق این هستند که از بیرون دستورهای آموزشی و تربیتی برای کودکان سرزمینمان داده شود، لابد به این موضوع هم واقف هستند که این آموزش ها بر اساس سنت و مذهب حاکم در کشور ما که اکثریت جامعه از آن تبعیت میکنند، نخواهد بود.

آنهایی که میگویند اگر سند آموزشی ۲۰۳۰ برای کودکان اجرایی میشد، در آن لحظه آتنا میدانست چگونه از خود دفاع کند و الان به زندگی خود ادامه میداد، چه خیال خامی را در سر خود میپرورانند. اولا که آموزش امنیت جنسی ( و نه مسائل جنسی) به کودکان یکی از مواردی است که والدین و بخصوص مادرها باید به فرزندانشان آموزش دهند. این بحث مربوط به امروز و فردا نیست. بلکه یکی از ضروریات تربیت کودکان است که همیشه وهمواره پابرجا بوده است و نیازی به آموزش توسط غربیها درباره این مسائل نیست. اینکه قسمتی از بدن خصوصی است و کسی حق دست زدن به آن را ندارد، ربطی به اجرایی شدن یا نشدن سند آموزشی ۲۰۳۰ ندارد. هر کودکی باید در خانواده اش امنیت جنسی را بیاموزد و مطئنا آتنا و امثال آتنا هم این موضوع را یاد گرفته بودند. همین که به کودکانمان یاد میدهیم لباس زیر خود را در مقابل دیگران در نیاورند، کسی اجازه دست زدن  و لمس قسمتهایی از بدن را ندارد و اگر اتفاق افتاد حتما به والدینش اطلاع دهد، هنگام برخورد با غریبه ها احتیاط کند و یا اینکه از یک سنی به بعد همبازی های دختر و پسر تک جنس میشود و خط قرمزهایی که کشیده میشود، همه اینها نحوه ی آموزش امنیت جنسی است که در آموزه های دینی ما مفصل تر و جامع تر مطرح شده است. به طوری که نیازی به بیگانگان برای طرز یاددهی این مسائل نیست.

من تعجب میکنم از منطق کسانی که فکر میکنند اگر این سند اجرایی میشد، آتنا و امثال او، می دانستند که در آن لحظه چگونه از خود دفاع کنند. وقتی یک بیمار جنسی کودکی را می دزد، دست و پایش را میبندد و قدرت دفاع را از او میگیرد تا بتواند راحت کار کثیف خود را عملی کند، هر چقدر هم که به یک کودک آموزش و هشدار داده شود که در جامعه افرادی هستند که به این نحو تجاوز میکنند و این کارهای پلید را انجام میدهند، باز هم فایده ای ندارد.

در ایران و کشورهای اسلامی وجود همچه اتفاقی سروصدا به پا میکند و واقعا دلهایی را به درد می آورد. در غرب که عده ای آنجا را مهد تمدن می دانند و سند ۲۰۳۰ در حال اجرایی شدن است، آنقدر تجاوز و کودک آزاری رخ میدهد که به امری عادی در کنار دیگر جرایم تبدیل شده است. آنهایی که مطالعه بیشتری درباره سند آموزشی ۲۰۳۰ دارند و علی الخصوص درباره لایه های پنهان مسائل آموزش کودکان، لحظه ای فرزند خود را تحت تاثیر چنین آموزش هایی تصور کنند. فرض کنید کودک ۶، ۸ یا ۱۰ ساله ای از نحوه ی آمیزش جنسی والدینش و یا به طور کلی درباره مسائل جنسی مطلع است. آیا با چنین کودکی می توان کودکانه برخورد کرد؟ آیا فکری که مشغول مسئله ای شده که اکنون وقتِ دانستنش نیست، میتوان به چیزی که باید معطوف کرد و انتظار بلوغ زودرس نداشته باشیم؟ این را بر اساس مستندی میگویم که خود غربیها ساخته اند. هنگامی که فرزندان کوچکشان برای اولین بار می فهمند دقیقا به چه نحوی در دل مادرهایشان بوجود آمده اند و به چه ترتیبی به دنیا آمده اند. عکس العمل همگی بچه ها در چند چیز خلاصه میشود؛ شوک، تعجب، بستن گوشها، متنفر شدن از والدین و تغییراتی که در روح و جسمشان پدیدار میشود و ادامه خواهد داشت.

چرا با روحیه کودکانمان بازی کنیم و آنها را وارد وادی کنیم که به صلاحشان نیست؟ چرا افکار معصومانه و رویاهای کودکانه را با اینگونه آموزشهایی که مناسب سن شان نیست، بدزدیم؟ چرا اجازه ندهیم روند طبیعی رشد خود را طی کنند؟ فیلم ها و انیمیشنها و بازیهای کامپیوتری به اندازه کافی بلوغ زودرس در کودکان ایجاد کرده است. چرا حالا با دستهای خودمان این بلوغ را به سنهای پایینتر کودکی بکشانیم؟ چرا وقتی لواط و همجنس بازی در قرآن و مذهبمان به شدت نهی شده است، اجازه دهیم به کودکانمان آموزش داده شود که خانواده هایی در چنین قالب هایی هم میتواند تشکیل شود؟ چرا باید با عادی سازی همه مسائل، قبح قضایا را بشکنیم؟ چرا اینطور برداشت میشود که هر چه از اسلام و دستوراتش فاصله گرفته شود و کودکان بیشتر غرق در تربیت غربی شود، با کلاس تر و داناتر خواهند بود؟ ممکن است بعضی از مذهبی راه اشتباه را برای تربیت فرزندانشان در پیش بگیرند و با افراطشان کودک را آنقدر محدود کنند که هیچ هنری را نیاموزد اما کار اشتباه چند نفر به پای همهی تفکرات و اصل دینی نباید نوشت. در کنار مطالعه همه کتابهای تربیتی غربی، نگاهی به نظرات اسلامی انداختن هم راه دوری نمی رود.

تفکر مقابل این موضوع، متعصبهای خشک مذهبی هستند که بیشتر وقتها میخواهند از خدا و پیغمبر هم در مسلمانی سبقت بگیرند. می گویند قتل آتنا بخاطر سهل انگاری مادرش بوده که از کودکی او را اجبار به داشتن حجاب نکرده است و چادری تربیت نکرده است. میگویند در تربیتش سهل انگاری کرده اند و باید برای آتنا محدودیت ایجاد میکردند چرا که دخترها و زنها خودشان باید مواظب امنیتشان باشند.

این حرفها باعث میشود قلب داغدیده ی مادر و پدری که در سوگ فرزندشان نشسته اند بیشتر به درد آید. هر چیزی به اندازه اش قابل قبول است. بیشتر که شود از لب بام پرت شدن است. حتی اگر آتنا با چادر و پوشیه هم در شهر حضور پیدا میکرد، گرگی که شهوت جلوی چشمهایش گرفته است، برایش فرقی نمیکند طعمه اش در چه پوششی باشد. کاش کمی به دور از تعصب و منطقی و عاقلانه تر به این قضایا نگاه کنند. همانقدر که دختران و زنان جامعه را محکوم میکنند و محدودیتهایی برایش قائل میشوند، به مردان و پسران جامعه هم مفهوم غیرت و ناموس را به درستی آموزش دهند. جای محکوم کردن دختربچه ی ۷ ساله برای نداشتن چادر، آن فرد شهوت پرست را محکوم کنند و به دنبال چاره ای باشند تا دیگر از این ارازل در اطراف زندگی هیچ دختر بچه ای حضور نداشته باشد. به پسران تازه به بلوغ رسیده  بیشتر توجه کنند و فکری برای تفریحاتشان شود تا معتاد کلیپ ها و فیلم ها و عکسهای مستهجن نشوند که نقطه شروع فاجعه ها همینجاست. چرا اکثر مساجد کشور جایی فقط برای نماز خواندن شده و باقی روز درب آن بسته است؟ چرا نباید تبدیل به مکانی برای یادگیری و تفریح های اسلامی نوجوانان و جوانان شود که درس های اسلامی بیاموزند؟

حضور شیطان و وسوسه هایش در بین کسانی که خود را برتر و کاردرست تر از دیگران میبینند، بیشتر است. شیطان به افراط در عقاید و افکار تشویق میکند تا افراد متعصب شکاف بیشتری در جامعه ایجاد کنند و دودستگی بیشتری بوجود بیاید. این باعث میشود که کسانی که آدرس اشتباه میروند وفکر میکنند دشمنان ما خیرخواه هستند، راحتتر اهداف دشمنان را عملی سازند. همه با هم باید برای اعتلای مملکت و مذهب و آیین مان تلاش کنیم. همه مان ایرانی و مسلمان هستیم. نباید طوری رفتار کنیم که عده ای از مذهب زده شوند و آمال و آرزوهای خود را در بی مذهبی دشمنان ببینند. همچنین نباید طوری افراط گونه رفتار شود که پای روی همه فرهنگ های اصیلمان بگذاریم که دیگرانی که دغدغه های به جای مذهبی را دارند، با تغییرات مفید و تکنولوژی مخالف گردند. عقاید و تفکرات مختلف وقتی در کنار همدیگر قرار میگیرند، هر کدام در حد ضرورت و نیاز پررنگ میشود و جلوی افراط و تفریط ها گرفته میشود وبه یک هدف جامع ختم خواهد شد. بدین گونه برای مشکلات و معضلات کشور یک سندِ ملی تنظیم خواهد شد که صدبرابر بهتر از سندهای تنظیم شده توسط بیگانگان است.

این را هم باید بگویم که کسانی که مدعی حقوق بشر و مخالف اعدام هستند، درباره اعدام قاتل آتنا چه نظری دارند؟ آیا باز هم میخواستند کمپین راه اندازی کنند که خواستار لغو اعدام او شوند؟ درست است با اعدام او همه چیز درست نمیشود، اما مجازاتی است شرعا و قانونا باید انجام شود. وجود همچه موجوداتی در جامعه ولو در یک زندان برای ابد، شر است و شر را باید محو کرد تا درس عبرتی شود برای کسانی که فکر میکنند میتوانند خواسته های شیطانی خود را به هر نحوی پاسخگو باشند.

 

من رأی دادم!

بسم الله النور

این مطلب را تا آخر بخوانید..

.

من رای دادم. قصد نداشتم بگویم به که. برای هیچ کاندیدی هم تبلیغ نکردم. چون هیچکدام را در حد ریاست جمهوری برای مردم ایران نمی دیدم. هر کدام یک نقص یا ضعفی را داشتند. هیچکدام برنامه و راهکارِ کامل و جامع ارائه نکردند. اما از میان صحبتها و مناظرات و برنامه های تبلیغاتیشان، آن کسی که احساس کردم ممکن است بتواند کاری برای مردم بکند و پیشرفتی در کشور بوجود بیاورد را انتخاب کردم ولی باز هم به نظرم در حدی نبود که برایش تبلیغات انجام دهم. با کناره گیری آقای قالیباف – که من فکر میکردم نسبت به بقیه کاندیداها با کمی تفکر بیشتر و برنامه ای مدون تر برای پیشرفت زندگی مردم پا به میدان گذاشته- نظرم به سمت رییسی جلب شد. دلایل کمی داشتم که آقای رئیسی کاندید مورد نظرم باشد اما دلایل زیادی داشتم که به آقای روحانی رای ندهم. این را هم خوب میدانم که هر کدام از نامزدها رییس جمهور شوند، چند تا کار خوب انجام خواهند داد و چند اشتباه خواهند داشت. همانطور که در دوره های قبلی رییس جمهورهای قبلی بودند و نمیتوان یکی از آنها مثال زد که کاملا بدون خطا بوده است.

با احتساب امروز، چهار مرتبه در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کرده ام و از میان سه انتخاب پیشین، تنها یک مرتبه نامزد انتخابی من رییس جمهور شد. در هیچکدام از انتخابهایم، به اجبار و فشار کسی نام نامزدی را ننوشتم. همیشه برای رای دادنم آزاد بودم و خودم انتخاب کردم.

روز چهارشنبه، از آنجاییکه کلاسم نزدیک به میدان شهدا بود، با جمعی از همکلاسیهایم به آنجا رفتیم و تا به سخنان آقای رئیسی گوش دهیم. طبق عادت معمول، عکسی از جمعی که آنجا بودند، در استوری اینستگرام خود قرار دادم. عکس را نه برای تبلیغ و صرفا جهت گزارش در استوری قرار دادم. همانطور که چند روز قبلش هم عکس توت چینی از درخت را گذاشته بودم. همان یک عکس باعث شد تعداد زیادی از فالورهایم که طرفدار آقای روحانی هستند به من پیام دهند و ابراز ناراحتی کنند.

گذشته از اینکه به که رای داده ام و یا چه کسی رییس جمهور خواهد شد، این دعوای میان طرفداران برایم شوک آور بود. از طرفدارهای متعصب و افسار گسیخته دو طرف متعجب شدم که چطور به یکدیگر میتازند و انگار نه انگار تا قبل از جریان انتخابات، زیر پستهای همدیگر قربان صدقه هم میرفتند. متاسف شدم برای کسانی که با اینکه طرفدار رقیب انتخاباتی خود را به خوبی میشناسند اما شروع کردند به توهین و تهمت زدن به طرفداران جناح مخالفشان. و بدین ترتیب بداخلاقیها و بی احترامیها از دو سو شکل گرفت و این روزهای آخر، همان متعصبهای هر دو طرف، دست به هر مطلب کذب یا تمسخری زدند برای تخریب.

به نظر من مشکل این افراد این است که نمیتوانند درک کنند که آدمها با هم فرق دارند. طرز تفکرها، اهداف، آرمانها، سبک زندگیها، عقاید و نوع نگاه آدمها با هم فرق دارد. درک این تفاوتها برای عده ای بسیار سنگین است و همین باعث میشود که فکر کنند اگر کسی برخلاف عقیده و نظر آنها، بیاندیشد، پس نفهم، خائن و منافق است.

به برخی از این بداخلاقیها میخواهم بپردازم. برای هر دو گروه. ابتدا توهینهایی که به خودم شد را میخواهم مطرح کنم و سپس توهینهایی که به دوستان عزیزم که طرفداران آقای روحانی بودند را مطرح خواهم کرد.

مطلب کذبی که مطرح شد این بود که فقط کسانی به «رئیسی» رأی میدهند که با تبرک آستان و کارت هدیه صدهزار تومانی گول خوردند! حتی گفته شد جمعیتی که در میدان شهدا جمع شده بود، برای دریافت پارچه سبز و نبات رفته بودند. من که خودم برای چند ساعت در آن جمع بودم، از توزیع نبات و پارچه سبز خبری نبود و جمعیت آنقدر زیاد و فشرده بود که امکان توزیع هم وجود نداشت. گذشته از این، چطور عده ای میتوانند به شعور هموطنهای خود توهین کنند که بخاطر صدهزارتومان، رأی خود را بفروشند و طرفدار کسی شوند؟ حتی اگر این حرف درست باشد، اینکه میگویند فقط این افراد به «رئیسی» رأی داده اند کذب است. حداقل من و اطرافیانم و کسانی که میشناسم به وی رأی داده اند، نه تبرک آستان دریافت کرده اند و نه کارت هدیه صدهزار تومانی.

یک تهمت بزرگی که به من و امثال من زده شد این بود که بخاطر ۲۰۰هزار تومان یارانه میخواهم به او رای بدهم. نه من و نه همسرم، برای یارانه ثبت نام نکرده ایم و آن را دریافت نکرده ایم، چطور عده ای میتوانند بر کرسی قضاوت بنشینند و علت حضور من در آن جمع را اینگونه استدلال کنند و همه طرفداران رییسی را “گدا” خطاب کنند؟ چطور کسی میتواند چنین توهینی با این حجم بزرگ به هموطنانش داشته باشد. از میان دوستان و آشنایانم بسیار کسانی میشناسم که به ایشان رای داده اند اما یارانه دریافت نمیکنند.

استدلال دیگر این بود که :« کسانی به رئیسی رأی میدهند که یا به دستگاه وصلند و یا قرار است از این اتفاق نفع شخصی ببرند.» اگر بخواهیم علت شرکت در انتخابات، زندگی شخصی و مادی ملاک قرار دهیم، برای من فرقی نمیکند که چه کسی رئیس جمهور شود یا کدام جناح پیروز شود. چرا که اساس زندگی من و همسرم، شروع از صفر و پایه بوده و با وجودیکه از حمایت های بیشتر خانواده هایمان میشد بهره مند شویم، ولی تصمیم گرفته ایم خودمان از عهده زندگی مان برآییم. آنوقت چطور ممکن است دستمان سوی کسی دراز باشد که شایــــــد رئیس جمهور شود؟

و توهین بزرگی که به من و دوستان و آشنایانم که طرفدار «رئیسی» بودند، شد این بود که :« آیا ممکن است از افراد تحصیلکرده به رئیسی رأی دهد؟ طرفداران رئیسی همگی افراد کم سواد و با سطح فرهنگ و شعور پایین هستند!» از دیشب که با این مطلب مواجه شدم مدام با خودم فکر میکنم که چطور ممکن است انقدر وسیع و مغرضانه، به دیگران توهین شود فقط صرفا به این دلیل که دیگران مانند آنها فکر نمیکنند؟ به نظرِ من داشتن شعور و بافرهنگ بودن، به تحصیلات ربطی ندارد بلکه میزان درک افراد نسبت به تفاوت ها و پذیرش آنهاست. چطور وقتی من به دیگران توهینی نکرده ام و درباره اینکه چرا به کاندیدای مورد نظرشان رأی میدهند، بازخواست نمیکنم، دیگران به این راحتی به خود این اجازه میدهند که تحصیلات مرا زیر سوال ببرند و به شعور و فرهنگم توهین کنند؟ البته که من به راحتی میتوانم با آنها بحث و گفتگو راه بیاندازم و از دلایلم بگویم اما چون آنها قادر به درک تفاوتها نیستند و فکر میکنند فقط دیدگاه و نظرات خودشان قابل قبول و محترم است، بحث کردن را بی فایده میدانم و برای حفظ شأن خودم از هتاکی آنها جلوگیری میکنم.

شایعاتی که در صف رأی گیری توسط برخی از طرفداران متعصب آقای روحانی مطرح میکردند واقعا مضحک بود. اینکه آقای رئیسی چند گردان آدم را کشته و ترسی را که در بین مردم ایجاد میکردند که حتما با خودکار خودتان رأی بدهید چرا که خودکارهای حوزه بعد از اینکه رأی تان را نوشتید پاک میشود و اسم «رئیسی» جای آن مینویسند و اینکه مردم آنسوی شهر که بیشتر طرفدار «رئیسی» هستند زودتر رأی هایشان را داده اند و حالا به این سمت شهر آمده اند تا در صف ها بایستند و مردم خسته شوند و از رأی دادن منصرف شوند. این چنین تحلیلها و تهمتهایی به افرادی که در صف بودند واقعا شرآور است. حال آنکه وزرات کشور در دست دولت آقای روحانی است و اگر تقلبی صورت بگیرد، صداقت دولت آقای روحانی زیر سوال میرود. افرادی که حضور داشتند همگی برای رأی دادن آمده بودند و خودکارهای موجود در حوزه همگی از خودکارهای بیک معمولی بود و اگر کسی کمی تجربه و فهم این موضوع را داشته باشد به راحتی متوجه میشود که جوهر خودکار از آن مدلی نیست که پاک شود. از طرفی از صدا و سیما چندین بار گفته شد که خودکار به همراه داشته باشید تا فرآیند رأی گیری زودتر انجام پذیرد. وقتی از هر نامزدی نماینده ای در شعبه حضور دارد، اینگونه ایجاد رعب و وحشت در بین مردم، به دور از اخلاق انسانی است.

از طرفی، از سوی تندروها و افراطیهای متعصب که موافق آقای رئیسی هستند، طرفداران آقای روحانی را همگی بی بند و بار میدانند. در حالیکه در بین دوستانم کسانی میشناسم که به آقای روحانی رأی داده اند و بسیار انسانهای محترم و وفادار به خانواده هستند و این مدل جمع بستن ها و قضاوت کردنها در حق هموطنهایمان پسندیده نیست.

همان تندروها که فکر میکنند تنها راه خودشان درست است و فقط خودشان سرباز امام زمان (عج) هستند، معتقدند طرفدارهای آقای روحانی امام نشناس هستند و امام زمان (عج) برایشان مهم نیست. در پی خوشی خودشان و دنیایشان هستند و آخرت برایشان مهم نیست. در حالیکه دوستانی دارم که اتفاقا به مسائل دینی شان پایبند هستند و اتفاقا چون این رفتارهای تندرو را دیده اند، از آن مدل طرز تفکر بریده شده اند و فکر میکنند راه نجات مردم و تعجیل ظهور در این است که جریان فکریشان همسو با آقای روحانی باشد.

میگویند طرفداران آقای روحانی فرهنگشان را به فرهنگهای غربی فروخته اند و خواهان ترویج بی دینی در کشور هستند. اگر این حرف صحیح باشد، متهم ردیف اول کسانی هستند که دم از اسلام میزنند و آنها را غرب زده میخوانند. مگر آنها چگونه رفتار کرده اند که حالا طرفداران آقای روحانی از این طرز فکر زده شده اند و سعادت خود را در آنسوی مرزها جستجو میکنند.

به نظر من اینگونه قضاوت کردنها درباره هموطنهایمان صحیح نیست. اینگونه بیشتر مسلمانی مان را زیر سوال میبریم. هستند کسانی که در خانواده مذهبی بزرگ شده اند، دغدغه های آخرالزمانی دارند و فکر میکنند راه سعادت کشور در این مسیر قرار دارد که به آقای روحانی رأی بدهند. اگر طرز فکرشان را نمیپسندیم، دلیل ندارد او را دشمن نظام و کشور و ملت بدانیم.

بازنده این انتخابات تندروها و افراطیهای هر دو گروه هستند؛ چه نامزدشان رییس جمهور آینده باشد، چه نباشد.

باز هم تکرار میکنم، اهداف و آرمانها و سبک زندگی فرد به فرد فرق میکند. حتی دو برادر هم در یک خانواده ممکن است در همه مسائل با هم موافق نباشند. گاهی اوقات هم ممکن است اهداف و آرمانها مشترک باشد اما افراد راههای مختلفی برای رسیدن به اهدافشان انتخاب کنند. هر کسی داری عقل و منطق منحصر به خودش است. در نهایت اوست که تصمیم میگیرد کدام راه به نظرش صحیح است. اگر از نظر ما آن راه صحیح نیست، با هتاکی و فحاشی نمیتوان او را به راه خودمان بیاوریم. هرکس باید در ابتدا ببیند چگونه در راهی که انتخاب کرده میتواند نماینده خوبی برای جریان فکری اش باشد که انسانیت خود را زیر سوال نبرد، آنوقت با احترام و حفظ حرمت طرف مقابل به بحث با او بنشیند بدون هیچ دعوا و ناراحتی. صد البته که مهم است شخص مقابل موافق باشد که درباره عقایدش حرف بزند یا نه. با زور نمیتوان کسی را به راهی دعوت کرد.

هر چه انسان در فضای محدودتری باشد، با طرز فکرهای محدودتری برخورد خواهد داشت و بیشتر دچار توهم میشود که فقط و فقط راه و روش خودش برحق است. در نتیجه چنین انسانی پیشرفت نخواهد ، چرا که حاضر به شنیدن حرفهای مخالف خود نیست و کسی که انتقادپذیر نباشد و تحمل شنیدن حرفهای مخالف خودش نداشته نباشد، پی به اشتباهاتش نخواهد برد و در جهل خود باقی خواهد ماند و پیش نخواهد نرفت چرا که مدام در حال درجا زدن است. این چنین است که به فردی متعصب، تندرو و افراطی تبدیل میگردد و در مقابل انتقادات، زبان به هتاکی و دشنام باز میکند و انسان بودن خود را زیر سوال میبرد.

فردا نتایج انتخابات مشخص خواهد شد و تب انتخابات پس از مدتی می افتد و باز چشمهایمان به هم می افتد. حرفی نزده باشیم که فردا شرمنده یکدیگر شویم. اینکه طرفدار کدام کاندیدا هستیم، به قبل از انتخابات مربوط میشود. اما اینکه فردا چه کسی به عنوان رئیس جمهور انتخاب میشود، به روزهای در پیش رویمان مربوط میشود. چه آقای رئیسی باشد و چه آقای روحانی، بالاخره رئیس جمهور کشور عزیزمان ایران هستند. اگر کاندیدای مورد نظرمان انتخاب نشد، به احترام رأی اکثریت که همگی هموطنهایمان هستند، نتیجه را بپذیریم. از طرفی ممکن است عملکرد دولتها را در بین خودمان به نقد بکشیم برای اینکه اشتباهات برای آبادانی کشور اصلاح شود اما به بیگانگان اجازه هتاکی و بی حرمتی به رئیس جمهورمان نخواهیم داد. چرا که رئیس جمهور هر کشور نمادِ آن کشور است چرا که حرمت امامزاده را اول از همه باید متولی اش نگه دارد.

هر کس که قرار است چهار سال آینده برای این مملکت تصمیمات اجرایی بگیرد، امیدوارم قدر این مردم را بداند. من در تمام برنامه های انتخاباتی که از تلویزیون میدیدم، برای تک تک نامزدها، دلم برای مردمی که آنجا جمع شده بودند به جوش و خروش در می آمد. مردم در پی خواسته ها و مطالباتشان آمده بودند.

آقای روحانی اگر شما رئیس جمهور چهار سالِ آینده شدید امیدوارم آنقدر خوب و بهتر عمل کنید که در پایان چهارسال، کسانی هم که به شما رای ندادند و منتقد شما بودند، رضایتشان جلب شده باشد و در آسایش و امنیت در خاک کشورشان به زندگی ادامه دهند.

آقای رئیسی اگر شما رئیس جمهور چهار سال آینده شدید، امیدوارم قدرِ این مردمی که به شما اعتماد کردند و رأی دادند بدانید و بر سر عهدتان که تغییر به نفع «مردم» است، بمانید و آسایش همه ی مردم ایران، چه آنهایی که رأی دادند و چه آنهایی که رأی ندادند را فراهم کنید. امیدوارم مردم را از انتخابشان ناامید نکنید و وضع بهتری برای مملکت بوجود آید.

به امید آبادانیِ ایرانِ عزیزمان ۳>

مادربزرگ سلام میرساند و میگوید متاسف است.

بسم الله النور

معرفی یک کتاب جذاب از یک نویسنده جوان

.

.

نویسنده اثر: فردریک بکمن، نویسنده جوان سوئدی که این کتاب، دومین اثر وی میباشد. ترجمه فارسی این اثر را  حسین تهرانی انجام داده و توسط انتشارات کتاب کوله پشتی به چاپ رسیده است.

کتابی پر از هیجان و ماجراجویی و خستگی ناپذیر. پر از حسهاب خوب کودکی توام با خطاها و غصه های بزرگسالی.
«مادربزرگ سلام میرساند و میگوید متاسف است» عنوان کتابیست که به اختلاف نسلها میپردازد و کوتاهی مسئولیتهایی در زندگی افراد که باعث بوجود آمدن مشکلاتی در زندگی دیگران میشود. نثر کتاب طنزگونه است اما به وقتش قلب را هم به درد می آورد و خواننده را با قهرمان داستان همراه میکند و نگران حالش میکند. فصلهای کتاب و حلقه های شخصیتی داستان به طرز شگفت انگیز و جذابی به هم وصل میشوند و یک کتاب پر از شگفتی، ماجراجویی و جذابیت می آفریند.
نمیشود گفت این کتاب برای کودکان به نگارش درآمده؛ همچنان که نمیشود گفت برای بزرگسالان نوشته شده است. این کتاب برای کسانی به رشته تحریر درآمده که کودک درون فعال و بیداری دارند.
قلم نویسنده بسیار روان است و به راحتی آب خوردن مسائل را پیش میکشد و این یک مهارت خاص میطلبد. همچنین ترجمه اثر، بسیار خوب و روان انجام شده است. بطوریکه بعد از مطالعه۴۸۷ صفحه، خواننده نه احساس خستگی میکند و نه احساس پشیمانی. فقط احساس دلتنگی میکند که بعد از این از کجا از ماجراهای آن باخبر شود. اما وقتی میداند نویسنده کتاب دیگری درباره ادامه زندگی یکی از شخصیتهای داستان به چاپ رسانده خوشحال میشود که میتواند باز هم سراغی از آنها بگیرد. کتابی با عنوان :« بریت ماری اینجا بود» که بیصبرانه منتظر فرصتی هستم تا آن را تهیه کنم و بخوانم.

«مادربزرگ سلام میرساند و میگوید متاسف است.» شاید در صفحات ابتدایی آن چندان جذاب به نظر نرسد و خواننده احساس خوبی نسبت به شخصیت مادربزرگ نداشته باشد. اما هر چه جلوتر میرویم و با ورق زدن صحفات کتاب، هر کدام از شخصیت های داستان به نحوی جذاب و دوست داشتنی میشوند. درباره شخصیت های گوناگون داستان چیزی نمینویسم تا اگر مشتاق خواندن این کتاب شدید، ناب بودن آن را تجربه کنید. این هنر نویسنده کتاب است که شخصیتهای نچسب و دوست نداشتی را در طول داستان دوست داشتنی میکند و خواننده را مشتاق میکند تا بیشتر درباره شان بخواند.

داستان درباره دخترکی تنها و خیالپرداز است که به تازگی مادربزرگ خود را ازدست داده است. اما مادربزرگ قبل از مرگش مسئولیتهایی به محول کرده است. این مسئولیتها با افسانه ها که مادربزرگ برای دخترک تعریف میکرده تطابق دارد و یکی پس از دیگری رمز گشایی  میشود به حقیقت میپیوند و به دنبال آن  شخصیتهای پیچیده داستان که همگی در یک ساختمان زندگی میکنند، یکی پس از دیگری خود واقعیشان معرفی میشوند. در دل این داستان، داستانهای کوچکی نهفته است که بسیار تاثیرگذار است. مانند « دختری که نه میگفت.»

توضیح جلد کتاب :

کتاب حاضر اثری است خواندنی؛ ماجراهای مادربزرگی هفتاد و هفت ساله، پزشکی پرشروشور که همسایه ها را به مرز جنون رسانده، با نوه اش السای هفت ساله. السا عاشق ویکی پدیا و ابرقهرمانان است و در زندگی اش فق یک دوست دارد، مادربزرگ. او با قصه های مادربزرگ و در عالم تخیل، مهیج ترین حوادث را تجربه میکند. تا سرانجام مادربزرگ او را وارد بزرگترین ماجراجویی زندگی اش می کند ولی این بار در دنیای واقعی.

 

برخی از قستهای دلنشین کتاب:

صفحه ۱۷۱

چون تمام هیولاها از همان ابتدا هیولا نبوده اند. تعدادی از آنها به خاطر غم و غصه هایشان هیولا شده اند.

 

صفحه ۲۶۵

مادربزرگ همیشه میگفت:« هیچ وقت سر به سر کسی نذار که وقت آزاد زیادی داره.» السا این جمله را برای خودش این طور ترجمه میکرد که :« هیچ وقت سر به سر کسی نذار که نسبت به سن و سالش خیلی سرحاله.»

 

صفحه ۲۸۵

السا سرش را به علامت منفی تکان میدهد و کتاب را محکم میگیرد.

به دروغ میگوید:« نه نخونده م.»

چون او آن قدر مودب هست که بداند وقتی از یک نفر کتاب کادو میگیری، تا این حد به آن شخص بدهکاری که وانمود کنی کتاب را نخوانده ای. چون هدیه ی واقعی در لذت خواندن نهفته است، نه در خود کتاب. این حداقل رفتار مودبانه ای است که آدم باید از خودش نشان دهد، البته اگر متکبر و از ما بهتران نباشد.

 

صفحه ۲۹۵

ساکنین دنیای واقعی همیشه ادعا میکنند که با گذشت زمان، از شدت غم و درد کاسته میشود. ولی این موضوع حقیقت ندارد. غم و درد تغییر نمیکند، ولی اگر ما مجبور شویم تمام عمر آنها را به دنبال خودمان بکشانیم، دیگر قادر نخواهیم بود هیچ چیز دیگری را تحمل کنیم. آن وقت غم ما را کاملا زمین گیر می کند. پس آنها را در یک چمدان بسته بندی میکنیم و دنبال جایی میگردیم که بتوانیم چمدان را آنجا بگذاریم.

 

صفحه ۳۲۴

«با هیولاها نجنگ، وگرنه خودت هم یکی از اون ها میشی. وقتی مدت زمانی به یه گودال عمیق نگاه کنی، گودال هم به تو نگاه می کنه.»

 

ابتکار عملی که «انتشارات کتاب کوله پشتی» به خرج داده است در این است که برچسب گارانتی روی اثر زده است و در توضیحات نوشته شده است که :« انتشارات کتاب کوله پشتی این کتاب را از نظر محتوا، ترجمه، ویرایش، و کیفیت چاپ تضمین می کند. چنانچه به هر دلیلی این کتاب رضایت شما را جلب نکرد، میتوانید به دفتر انتشارات مراجعه کنید و به اندازه ی بهای این کتاب، کتاب دیگری دریافت کنید.» و وقتی خواندن کتاب به پایان میرسد از خودتان میپرسید: چه کسی دلش می آید این کتاب را برگرداند؟؟؟ حتما دو اثر دیگر این نویسنده « مردی به نام اوه» و «بریت ماری اینجا بود» را هم تهیه خواهید کرد. کاری من به زودی انجام خواهم داد و درباره شان در وبلاگ خواهم نوشت.

رموز شادی ۴

بسم الله النور

این نوشته میتواند در ادامه ی نوشته قبلی تحت عنوان « رموز شادی۳» باشد. چون مرتبط با هم میباشند.

.

.

 

یاد بگیریم با همین داشته هایمان شاد باشیم و بخاطر نداشته هایمان، لحظه های خوشی که میتوانیم خلق کنیم را از خود دریغ نکنیم. برای وضع موجودمان شکرگزار باشیم تا خداوند ما را لایق بداند آنچه را که نداریم به ما عطا کند. به جای غصه خوردن و افسرده شدن بابت چیزی که نداریم، تلاش کنیم که به بهترین نحو از داشته هایمان استفاده کنیم و لذت آن را ببریم و برای بدست آوردن آنچه که نداریم کار و تلاش کنیم. تا حرکتی از سمت ما نباشد، برکتی هم از سوی خدا نخواهد بود. یادمان باشد که چون یک کم وکاستی در زندگی مان داریم، دیگری را بخاطر نداشتن آن کاستی، زخم زبان نزنیم و طعنه و کنایه نثارش نکنیم و زبان به عیبجویی باز نکنیم. مطمئن باشیم که آن فرد حتما یک کاستی دیگری در زندگی اش دارد اما دلش خواسته با همین وضع موجود شاد و شکرگزار باشد. یادمان باشد در این دنیای فانی، هیچ کسی و هیچ زندگی و هیچ خانه ای کامل و بدون کم و کاستی نیست. برای همین باید هنر زندگی کردن را بیاموزیم.

هنر زندگی کردن در این است که نیمه پر لیوان را ببینیم. ممکن است در ابتدا این کار سخت باشد و همیشه کمبود ها جلوی چشمانمان بیشتر قد علم کنند. اما به مرور میتوانیم با این روش، یک شادمانی همیشگی را وارد زندگیمان کنیم.

…..

 

چند وقت پیش عکسی در یکی از شبکه ها منتشر کردم که آفتاب بر پهنه ی خانه تابیده بود. خیلیها با ناراحتی و تاسف برایم نوشتند که خوش بحالت که خانه ات رو به آفتاب و روشنایی است. با یکی از آنها بیشتر صحبت کردم و درباره خانه هایمان بیشتر حرف زدیم. در آخر به این نتیجه رسید که خانه اش مزایای بزرگ دیگری دارد که خانه ی من ندارد. بعد با خودم فکر کردم چرا من وقتی عکسی زیباتر از خانه خودم یا خانه ای بهتر از خانه خودم یا وسیله ای مربوط به خانه کسی که بهتر از وسایل من است، میبینم، در دلم نمیگویم کاش برای من هم آنطور بود؟جواب سوال راحت بود چون من یاد گرفته ام که برای داشته های خودم خوشحال باشم و برای سلیقه و وقتی که برای تهیه لوازم منزلم گذاشته ام ارزش قائل باشم.

من تک تک لوازم منزلم را دوست دارم حتی آنهایی که بعد از مدتی عیب و ایرادی پیدا کرده اند هم دوست دارم و بخاطر داشتنشان و اینکه چرا دیگری وسیله ای بهتر از من دارد افسوس و حسرت نمیخورم. حتی آنهایی که به جای آن مدل از لوازمی که واقعا دوستشان داشتم اما به دلیل قیمت بالا مجبور به تهیه مشابه اش اما با زیبایی کمتر شده ام هم دوست دارم. ممکن است کسی که وارد خانه ام میشود، آن را پر از عیب و ایراد ببیند. اما مهم این است که من آن ایرادات را برای خودم بزرگ نکرده ام و جنبه های مثبت خانه ام که موجب آسایش و آرامشِ من است، در دیدگانم باشد. هر کس نسبت به خانه اش همچه تفکری داشته باشد، دیگر در حسرتِ دارایی دیگران نخواهد بود.

وارد منزلم که میشوم، چشمم میخورد به فرش های سفیدم که پر از گلهای رنگارنگ است. عاشق طرح تک تک گلهای فرشهای سفید هال خانه هستم. روزها که آفتاب به پهنای فرش میتابد، مینشینم برای تک تک شان داستان میسازم. عاشق طرح گل در حوض وسط فرشم هستم. به نظرم یکی از بینظیرترین انتخاب ها را برای خرید خانه ام کرده ام. اما همین فرشی که در نظر من بسیار زیباست ممکن است در نظر خیلیها اصلا زیبا نباشد و بخاطر طرح خلوتی که دارد و رنگ روشنش، آن را نپسندند. اما وقتی من آن را پسندیده ام، نظر دیگران چه اهمیتی دارد؟ حالا هزاری هم دیگران بیایند و بگویند فرشهای سفید خانه فلانی قشنگتر و بهتر است، یا فرش خانه بیسانی، رنگ و طرح اصیلتر دارد،  برای من مهم نیست. زیرا سلیقه و خواست من این است که این فرش با همین طرح و رنگ و نقش و نگار روی زمین خانه ام پهن باشد. با این حرفها و ایراد های الکی، من از انتخابم دلزده نمیشوم. چون سلیقه من اینگونه بوده و برای انتخاب آن هدفی داشته ام که فقط در خانه من با وسایل دیگرم، اینطور زیبا میشود. مهم این است که در چشم من و همسرم زیبا باشد که هست. حتی اگر فرشی زیباتر از فرش خانه ام ببینم، باز هم انتخابم همین فرشهای موجود در خانه ام خواهد بود. چون من با همینها خاطره ساخته ام. از زمان خرید تا تک تک روزهایی که در خانه ام پهن بوده است.

عاشق رنگ صورتی هستم که برای مبلمان پذیرایی و ناهارخوری انتخاب کرده ام. فروشنده با تعجب میگفت:« رنگ سفیـــــد و صورتـــــــی؟؟؟!!!!!!!! اصلا بهم نمیان. خیلی بی روح و زشت میشه. ترکیب قشنگی در نمیاد» ولی من نظر و سلیقه فروشنده را برای خانه ام نمیخواستم. قرار بود من  بیشتر اوقاتم را در این خانه بگذرانم. پس باید سلیقه، نظر و انتخاب من ملاک باشد. از انتخابم هم اصلا اصلا پشیمان نیستم. صبح که از خواب بیدار میشوم و وارد هال میشوم و چشمم به رنگ شاد و روشن مبلمان خانه میخورد، روزم رنگی میشود و دلم شاد. حالا هزاری هم بیایند بگویند مبلمان خانه فلانی رنگ زیباتر و مجلل تری دارد و خانه شان زیباتر است، اصلا برایم اهمیت ندارد. چون سلیقه من ایجاب میکرد که رنگ سفید و صورتی غالب بر همه رنگها باشد. به سلیقه دیگران کاری ندارم و برای انتخابشان احترام قائلم و هرگز از چیدمان خانه شان ایراد نخواهم گرفت. چون آنها در آن خانه با آن رنگها آرامش میگیرند و من در خانه خودم با فرش سفید و مبلمان صورتی و سفیدم. هر وقت احساس کنم که نیاز به تحول و تغییری داشته باشم، باز هم طبق سلیقه و خواستِ خودم آنها را تغییر خواهم نداد و هرگز بخاطر اینکه دیگری فلان رنگ را انتخاب کرده، برای تعویض لوازمم وسوسه نخواهم شد.

وقتی قرار به جابجایی و اثاث کشی شد، یکی از ملاکهای من برای انتخاب خانه، این بود که کابینت آشپرخانه و سرامیک خانه سفید باشد. سلیقه و خواستِ من این بود. خدا را شکر خانه ای  با این خصوصیات پیدا کردیم و از بودن در آشپرخانه ام واقعا لذت میبرم و  خوشحالم. حالا هر چه دیگران بیایند و ایراد بگیرند که رنگ سفید چرک میشود، کدر میشود، زود لک میگیرد و از ریخت می افتد، برای من اهمیتی ندارد. نمیدانم چرا عده ای دوست دارند  به من اثبات کنند که بخاطر انتخابم در دردسری بزرگ افتاده ام  و باید حتما انتخابی شبیه دیگران داشته باشم تا زندگی به خوبی پیش برود در حالیکه من از وضع موجود خیلی راضی هستم. حالا هر چقدر هم مستقیم و غیرمستقیم بگویند آشپزخانه تان خیلی باز است و همه چیز آن را مهمان میبیند، برایم اهمیتی ندارد. من که عاشق آشپزخانه ام هستم و با کابینتهای فراوانش میتوانم به راحتی وسایلم را در آنها بچینم بطوریکه که روی هم انباشته نشود. آن را مقایسه میکنم با خانه ی قبلی که در آن بودم و خدا را هزار مرتبه شکر میکنم که وضع آشپرخانه ام نسبت به خانه ی قبلی که خودم ساکن آن بودم، بهتر است. یا خداراشکر که نسبت به خانه پدری ام در ابوظبی، روشنتر و پر نورتر است و بر خلاف آنجا که پنجره اش رو به سیاهی باز میشد، در خانه خودم پنجره اش رو به آفتاب و کوه و منظره ای دلچسب باز میشود.

قسمتی از خانه را تصمیم گرفتیم کابینت شیشه دار برای لوازم پذیرایی و تزیینی بزنیم. کابینت ساز آنطور که مورد نظر و سلیقه من بود درست نکرد و بیشتر سلیقه خودش را اعمال کرد. کار تمام شد و دیگر نمیتوانست تغییراتی در آن بوجود آورد. من دو راه  داشتم. یکی اینکه حرص و افسوس بخورم بخاطر اینکه آنطور که میخواستم از آب در نیامد و دیگر اینکه بنشینم فکر کنم چطور آن را با توانایی های خودم تغییر دهم تا آنطور که مورد پسند من است، شود. من مورد دوم را انتخاب کردم. با اینکه هنوز فرصت نکردم  طرحی که در ذهن دارم عملی کنم، اما از الان آن را آنطور که قرار است تغییر دهم میبینم. اتفاقا فکر میکنم که چه خوب شد که طبق خواست من آن را نساخت. وگرنه من الان به فکر این ایده های جذابی که در ذهنم برای زیباسازی آن دارم، نمی افتادم.

یکی از اتاق هایمان با دیوار خانه همسایه مان یکی است و وقتی توی آن اتاق هستیم صدای همسایه را میشنویم. اما همه خانه می ارزد به همان یک اتاق. منظره کوه و روشنایی صبح تا غروب و آفتابی که پهن میشود تا منتی الیه خانه به همه ی کم و کاستی هایش می ارزد. محله آرام و خوبی که داریم و  آبی که برخلاف دیگر مناطق که از تصفیه فاضلاب میباشد، مستقیما از قنات در لوله های منطقه جاری میشود می ارزد به اینکه یکی از دیوارهای اتاق خانه مان با خانه همسایه مان یکی باشد. فوقش وقتی همسایه در اتاقِ دیوار به دیوارِ اتاقِ خانه ما حضور دارد، در آن اتاق رفت و آمدی نمیکنم. نمیتوانم که دیوار خانه را خراب کنم و چیزی از نو بسازم. پس فکرم را مشغول آن نخواهم کرد و برای سقفی که بالای سرمان است و از آنِ خودمان است، خدا را هزار مرتبه شکر میکنم.

ظروف و بسیاری از لوازم آشپزخانه  و تزیینی ها را حتی قبل از اینکه با همسرم آشنا شوم، کم کم برای جهیزیه ام، خریداری میکردم. همه آنها را با یک عالمه علاقه تهیه میکردم و هر چند وقت یکبار نگاهشان میکردم و بخاطر سلیقه ی خودم کیف میکردم.  این را خوب میدانستم که برای آنکه در محافظت و نگهداری وسایلم بیشتر بکوشم، باید چیزی تهیه کنم که مورد علاقه و سلیقه خودم باشد. اکثر پدر و مادرهای جنوب، همینکه فرزند دخترشان به دنیا می آید به فکر جهیزیه هستند. برای من هم مادرم ظرفهای آرکوپال از همان زمان کودکی ام تهیه کرد بود و کنار گذاشته بود. اما چون آن طرح ها را برای خانه ام نمیپسندیدم، به جای آنها ظرفهای طرح گلگلی (چیزی که مورد علاقه ام بود) تهیه کردم. حالا ممکن است برای عده ای این طرح ها زیبا نباشد، یا نپسندند؛ و یا از اینکه همه وسایل خانه ام طرح گلدار است، برایشان جالب نباشد و به نحوی آن را مسخره کنند؛ اما این مساله برای من اهمیتی ندارد. اتفاقا همان کسانی که زبان به مسخره و ایراد باز میکنند، در انتها خودشان همان انتخاب را برای وسایلشان خواهند داشت.

حتی ممکن است طرح های جدیدتری از ظرفهای گلدار من وارد بازار شود. یا ممکن است وارد خانه تازه عروسی بشوم که ظرفهای گلدار جذابتری از ظرفهای من داشته باشد. مطمئنا از دیدنشان کیف خواهم کرد و به عروس خانم تبریک خواهم گفت برای سلیقه بی نظیرش. اما هیچوقت دلم از آن ظرفها را نخواهد خواست چون من فقط همین ظرفهای خودم را با همین مشخصه خاص خودش میپسندم و برای انتخابم ارزش قائلم و برای داشته ام خوشحالم. چون هر چیزی را برای منظوری تهیه کرده ام و به نظر من این نعمت بزرگی است که کسی بخاطر «چشم و هم چشمی» نخواهد خودش را به خرج و زحمت بیاندازد. اینکه کسی برای داشته هایش قانع باشد و برای سلیقه و انتخابش احترام قائل باشد، بزرگترین رمز شادی است.

این را هم خوب میدانم که سلیقه ها با هم فرق میکند. مثلا دوست تازه عروسم برای خانه اش، یک سرویس ۲۴ نفره آرکوپال دقیقا همان چیزی که من داشتم و نخواستم تهیه کرده و برای داشتنشان ذوق میکرد. من هم برای ذوق دوستم ذوق میکردم و خوشحال بودم. چون ظرفهایش با طراحی و چیدمان بقیه لوازم آشپرخانه اش تطابق داشت و برای انتخاب آنها دلایل خاص خودش داشت که به نظر من بهترین انتخاب را کرده بود.

راستش را بخواهید هیچکدام از این عیب وایرادها را من متوجه آنها نبودم. دیگران که می آمدند خانه مان به چشمشان می آمد و مطرحش میکردند. خوب که فکر کنیم، هیچ خانه ای بدون عیب و ایراد نیست. در کاخ هم زندگی کنیم، اگر نگاه منفی و عیبجویانه داشته باشیم، باز هم میتوان از آنجا عیب و ایرادهایی به مراتب بیشتر پیدا کرد. ممکن است ایرادات خانه ی ما بیشتر از اینهایی باشد که به گوشم خورده و من در این پست نوشتم. اما از آنجایی که من یاد گرفته ام برای داشته هایم شکرگزار باشم و بخاطر کم و کاستی ها، نسبت به نکات مثبت خانه و زندگی ام، قدرنشناس و ناسپاس نباشم، ایرادات خانه ام هم آنقدرها برایم مهم نیست مگر آنکه آن ایراد آسایش و آرامش زندگی را تحت شعاع قرار دهد و آنوقت حتما در پی رفع آن خواهم آمد. اما برای ایراداتی که رفع شدنی نیستند، خودم را به زحمت نمی اندازم و بخاطرش غم به دلم راه نمیدهم.

من هم وارد خانه دیگران میشوم، ممکن چیزهایی باشد که به نظرم جالب نیاید و یا از سلیقه صاحبخانه خوشم نیاید ولی به داشته هایشان و انتخابشان احترام میگذارم و هرگز هرگز زبان به عیبجویی باز نمیکنم. حتی اگر آن انتخاب و چیدمان و یا آن امکانات موجود در خانه شان موجب راحت نبودن یا اذیت من باشد، تحمل میکنم و ایراد نمیگیرم. چون میدانم آدم با آدم فرق میکند و به تعداد آدم های روی کره زمین، سلیقه ها و علاقه های گوناگونی وجود دارد که هر کس سلیقه خودش برای خودش محترم است و باید بیاموزد که قدردان لحظات و داشته هایش باشد و با همان هایی که در اختیار دارد، شادی را بیافریند.

امیدوارم همه ی همه ی مردم و علی الخصوص خانمهای سرزمینم، قدر داشته هایشان – هرچقدر هم کم باشد- بدانند و هنرِ شاد بودن با داشته های خودشان را فرا بگیرند و همیشه نیمه پُرِ لیوان را ببینند  و در حسرت داشته های دیگران نباشند.