اربعین تا اربعین

بسم الله النور
najaf  1 ElhamFB WWW.ElhamBanoo.Com-
انگاری سالهای عمر من از اربعین تا اربعین است.

.
.
.
از بچگی امام حسین (ع) را دوست داشتم. پدر و مادرم مرا به مجلس عزای امام حسین (ع) میبردند و ترغیبم میکردند به حرفهای روضه خوان گوش دهم تا با وقایع عاشورا آشنا شوم. کوچکتر که بودم مجالس عزا در سفارت برگزار میشد و برای مناسبتهایی مثل عاشورا و تاسوعا به سفارت میرفتیم و عزاداری میکردیم. بعدها برگزاری مجالس تعطیل شد و ما پایِ ثابت ماتم بحرینیها شدیم. من با همان لحن و نوای روضه خوانی عربی بزرگ شدم و عشق به امام حسین (ع) در دلم موج میزد. این اواخر که سختگیریها بیشتر شده بود، عزاداریها هم محدود تر شده بود. همین محدودیت عزاداری در ماتم غمی به دلها می انداخت وصف ناشدنی. مخصوصا شبهای عاشورا و شام غریبان که مردها عَلَم را بدست میگرفتند و دور همان فضای داخل ماتم میچرخیدند. توصیفش راحت نیست. اینکه نتوانی آنطور که باید عزاداری کنی و به همین دور زدن دورِ سالنِ ماتم قناعت کنی؛ اینکه انقدر مظلومانه و بی سر و صدا در غم امامت اشک بریزی و اینکه هر حرفی را نتوانتی بزنی، سخت است. برای همین است که من قدر عزاداریها و دسته های سینه زنی که در خیابانها راه می افتد را بیشتر میدانم. برای همین است که دلم از دیدنشان به وجد می آید. برای همین است که خدا را شکر میکنم برای بودن در سرزمینی که میتوان به راحتی نشان داد عقاید و باور و احساسات درونی را. برای همین است که دلم کربلایی شدن را خواست و بودن در جمع بزرگی از عاشقانی که با پای پیاده به زیارت امام حسین (ع) میروند. باید این محدودیت ها را درک کرده باشی تا شدت شوق و اشتیاق برای بودن در بین موکبداران و رسیدن به بین الحرمین را بفهمی.

با همه این اوصاف من عاشق مدینه و مکه بودم و هستم. از همان کودکی دلم میخواست مکه را از نزدیک ببینم. حتی سه تا از آرزوهایی که میگویند تا چشمت به کعبه بیافتد، برآورده میشود؛ برای خودم مشخص کرده بودم. از همان کودکی تا به الان دلم برای دیدن گنبد سبزِ رسول پر میزند و برای غربت بقیع بی تاب است. تا چند سال پیش دلم در پی کربلایی شدن نبود. عطش کربلایی شدن و بودن در بین الحرمین را نداشتم. در عوض آنقدر شیفته مدینه بودم که در خلوتم برای دوری اش اشک میریختم. سالها طول کشید تا دلم برای کربلا به تپش افتاد. سالها با دلم کلنجار رفتم تا عاشق کربلا شد. وقتی که مطمئن شدم واقعا از صمیم قلب دلم میخواهد کربلایی شوم، بی قراری هایم شروع شد. انگاری سرمایه ای به دست آورده بودم بس عظیم که باید هر چه زودتر آن را در راه خودش خرج میکردم.

در همان روزها، مستندی چند قسمتی از زائرینی که پیاده برای اربعین به کربلا میرفتند را دیدم. زائرینی از ملیت ها و اقوام و مذاهب گوناگون و موکبدارانی که عاشقانه همه دارایی شان را در این راه آورده بودند. ثانیه به ثانیه اش را میدیدم و اشک میریختم. دلم میخواست در بین آنها باشم تا بیشتر عاشق شوم. تا عاشق اهلبیت بودن را از آنها یاد بگیرم. تا بتوانم به راحتی و با گستردگی بیشتر و بدون واهمه ای علاقه ام را به امامم ابراز کنم. برای همین وقتی همسرم پیشنهاد سفر به کربلا برای اربعین را داد، بی درنگ قبول کردم و برای سفر دلم خواست همه ی پس اندازِ دوران شاغل بودن را مصرف کنم. همه چیز فراهم شد. میرفتم که سرمایه ام را در راه خودش خرج کنم. دلی که برای کربلا بیقرار باشد، واقعا یک سرمایه بزرگ است و من پس از مدتها تلاش برای آمادگی دلم، تبدیل به یک سرمایه دار بزرگ شده بودم. اما…
اما در همان شبِ اول ورشکست شدم. نه تنها لیاقت کربلایی شدن را نداشتم که زیارت با معرفت حرم امام علی (ع) هم نصیبم نشد. بدتر آنکه همان کسانی که قبل از سفر تشویقمان میکردند به رفتن به کربلا در روز اربعین، بعد از بازگشت به جای آنکه مرهم زخم دلمان باشند، شروع کردند به سرزنش کردن که چرا این روزهای شلوغ را برای سفر اولتان به کربلا انتخاب کردید!

از همان روز تا اربعین امسال حسرت کربلا به دلم ماند. حسرت پیاده راه رفتن دربین عاشقان امام در دلم ماند و لایق نبودم که از موکبداران و زائران عشق ورزی به اهلبیت را یاد بگیرم. ماه صفرِ امسال که شروع شد، دلم کم کم نوایی محزون سر میداد. میدانستم که اربعین نزدیک است و همه ی آن لحظات حزن آلود به یادم می آمد. خودم و فکرم را با ساختن عروسک و درس و خواندن مقاله و کتاب و دیدن فیلم مشغول میکردم تا تکه های شکسته دلم شکسته تر نشود. اما با شنیدن کربلا، با شنیدن اینکه فلانی هم امسال برای اربعین کربلا میرود، برویم دیدن کربلایی، شما امسال نمیروید کربلا و هر جمله ای که کلمه کربلا را داشت غم دلم را بیشتر میکرد. حالم خوب نبود اما سعی میکردم با کارهای دیگر فکرم را دور کنم از ورشکستگی ام. از اتفاقاتی که حین و بعد از سفرمان افتاد. از آنهمه برنامه و شوق و امیدی که داشتیم. دلم بعد از آن اتفاق مرده بود. درست مثل ورشکسته ای که سرمایه اش به باد رفته باشد و در حسرت روزهای اوجش عزا بگیرد.

پایم که آسیب دید و گچ گرفتم، همان جورابهای گرم و ضخیمی که برای اربعین سالِ قبل تهیه کرده بودیم و با کربلایی نشدنمان بلااستفاده مانده بود، حالا به کارم آمده بود. آنها را روی گچ گرفتگی پایم میکشیدم اما چشم هایم که به آن می افتاد غمگین میشدم. مثل وقتی که چشم هایم به آن کوله آبی که مخصوص اربعین خریدیم. یا وقتی چشم هایم به گیره های مویی که برای بچه های موکبدار گرفتیم و هیچ وفت به دستشان نرسید و بقیه وسایلی که برای سفرمان تهیه کرده بودیم. دل خوش کرده بودم که اگر قسمتم هم بود با این پا که نمیتوانستم پیاده به کربلا بروم. تلویزیون تا هشدارهای مربوط به سفر کربلا را نشان میداد و یا زائران با پای پیاده را نشان میداد بی اختیار اشکم سرازیر میشد. به یاد روزهای قبل از سفرمان می افتادم که چه شوقی داشتم و با چه دل شکسته ای برگشتم. همسرم سریع خودش را میرساند و کانال را عوض میکرد تا حال و هوایم عوض شود. داشتم خودم را گول میزدم که هیچ اتفاقی نیافتاده اما روز اربعین دلم طاقت نیاورد و نتوانستم جلویش را بگیرم و همه آنها لحظات و حرفها و شکایت هایی که این یک سال در دلم نگه داشته بودم برای زنده شد و اشک ریختم و اشک ریختم.

سال گذشته، برنامه مان برای سفر به عراق و شرکت در پیاده روی اربعین از قبل چیده بودیم و همه چیز مشخص بود. وقتی به نجف رسیدیم، همه برنامه ها به هم ریخت. هیچکس منتظرمان نبود. نیمه شب رسیدیم و هیچ جایی حتی اطراف حرم امام علی (ع) هم برای استراحت پیدا نمیشد. روحم و بدنم کشش اینهمه دوگانگی، خستگی و بی برنامگی را نداشت. سفر اولمان به نجف و کربلا بود. شاید اگر از قبل میدانستیم قرار است برنامه ها به چه صورتی پیش برود، هماهنگی های دیگری انجام میدادیم. علی رغم اینکه برای پیاده روی اربعین با تجهیزات لازم و کامل رفته بودیم و همه چیز برای کربلایی شدنمان مهیا بود اما همان شب اول در نجف حالم بد شد و دیگر هیچ نفهمیدم. مسیر رفت و آمدم بین هلال احمر کنار حرم بود و هتلی که با خواهش و التماس و گریه توانستیم راضی شان کنیم تا برای یک شب اتاق به ما بدهند. سِرُم پشت سِرُم. آمپول پشت آمپول. میخواستیم زندگی مشترکمان را با زیارت حرم امام حسین (ع) شروع کنیم. قرار گذاشته بودیم که شامِ عروسیمان به بهانه ولیمه کربلایی شدنمان باشد. چقدر حرف آماده کرده بودم که وقتی رسیدم به بین الحرمین به آقا بگویم و برای شروع زندگیمان بخواهم نگاه و دعایشان بدرقه راهمان باشد. چقدر سلام و التماس دعا از دیگران با خودم برده بودم. اما جای همه اینها، التماس و دعایم به امام علی(ع) این شده بود که یا همانجا همان لحظه جان دهم یا حالم خوب شود و به کربلا بروم. وقتی تصمیم گرفتیم به ایران برگردیم، از خودم میپرسیدم یعنی ممکن است که زنده به ایران برسم؟ زنده رسیدم ایران و در آغوش گرم مادرم، روز به روز بهتر شدم. کربلایی نشدم اما خیلی چیزها را یاد گرفتم. کربلایی نشدم اما آدمها را خوب شناختم. کربلایی نشدم اما یاد گرفتم که در زندگی چطور باید رفتار کنم. کربلایی نشدم اما دلخوشم به اینکه در حرم امام اولم، دلشکسته و بیمار و محزون نشستم همه ی همه ی حرفهای دلم را گفتم. مثل یک دختر و پدر. کربلایی نشدم اما دلخوشم به اینکه مردم مهربان نجف را شناختم و دلم پر از امید شد که انسانیت و غریب نوازی هنوز هم در شهری که غریب باشی، جریان دارد.

هر چند میدانم که هر چقدر هم دلم را خوش کنم به این حرفها اما آخرش کربلایی نشدم و داغِ کربلا به دلم ماند. همه اینها را گفتم که بگویم اگر این یک سال از عمرم در حسرت کربلا و پیاده روی اربعین گذشت، حق داشتم. همه ی این یک سال بعض و غم کربلایی نشدنم به دلم ماند و می ماند. همه این یک سال از همه کسانی که مانع کربلایی شدنم شدند، همه کسانی که با حرفها و رفتارشان دلم را شکستند و طوری با منِ مریضِ از نجف برگشته برخورد کردند که تا عمر دارم فراموش نکنم نامهربانی هایشان را، از همه شان شاکی بودم و دلم رنجیده بود. همه این یک سال را در حسرت گذراندم. اما از اربعین امسال تصمیم گرفتم دیگربه اینها فکر نکنم. از اربعین امسال تصمیم گرفتم سعی کنم تکه های دل شکسته ام را به هر زحمتی که شده جمع کنم و دلی بسازم آنطور که شایسته یک زائر واقعی امام حسین (ع) است. خیلیها برای اربعین پیاده به کربلا میروند و زائر امام حسین میشوند و راحت دلی را میشکنند و برای بدست آوردنش کاری هم نمیکنند. همه این یک سال را باید سعی کنم از این قسم زائر ها نباشم. باید سعی کنم روحم و فکرم و دلم را برای یک زائر واقعی شدن آماده کنم.

نمیدانم امسال قسمت و روزی ام کربلایی شدن است یا نه. اما انگار سالهای عمرم دیگر تغییر کرده است. سالهایِ عمرِ من از اربعین آغاز میشود و تا اربعین سال بعد یک سال بزرگتر میشوم و درس هایی زیادی یاد میگیرم. سال اول در حسرت کربلایی شدنم گذشت. سال دوم قرار است آستین بالا بزنم و تکه های شکسته دلم را جمع کنم و روحم و فکرم و دلم برای کربلایی واقعی شدن آماده کنم. سال سوم را خدا میداند.

.
پی نوشت:
اما مردم مهربان نجف، عجب مردمان خوبی هستند. چقدر خوب با زائران مولا رفتار میکنند. منِ ورشکسته ی بیمار، دلم با دیدن مهربانی و غریب نوازیِ مردم خوبِ نجف گرم میشد. از آن آقای دستفروشی بگویم که وقتی دید رنگم پریده و حال ندارم، سریع صندلی اش را به من داد که بنشینم و برایم دستمال کاغذی و آب آورد؟ یا از آن آقای مغازه داری که نان و پنیر و چای شیرین برایم درست کرد و بی توجه به محصولات مغازه اش و بدون ترس از حالت تهوع من، فقط به فکر سلامتی ام بود و هر چه اصرار کردم پول خوراکیها را قبول نکرد. یا از آن آقایی بگویم که وقتی دید به دنبال دفتر هواپیمایی هستیم مسیرش را عوض کرد و با ما همراه شد تا راه را نشانمان بدهد ودر آخر یک سکه تبرکی از آیت الله سیستانی به ما هدیه داد به نیت شفای من. همه ی اینها یک طرف و محبت صاحب آژانس هواپیمایی هم یک طرف. سید مهربانی که در حق من و همسرم برادری کرد و باید برایش یک پُست جداگانه بنویسم. اصلا برای مردم نجف باید یک مطلب طولانی جداگانه بنویسم. الحق که مهمانوازی و غریب نوازی را خیلی خوب بلدند.