غم نامه ۲

بسم الله النور

najaf 1 ElhamFB WWW.ElhamBanoo.Com-

همان شب اول مریض شدم…

.

.

بعد از دو ساعت تاخیر و خستگی و سرگردانی در فرودگاه بین المللی مشهد و تحملِ آن شرایط نامناسب فرودگاه ( در پستی جداگانه بطور مفصل درباره فرودگاه بین المللی! مشهد خواهم نوشت) سوار هواپیما شدیم. فاصله صندلیهای هواپیما از هم بسیار کم بود و نشتن را سخت کرده بود. از طرفی پشتی صندلی را نمیشد خم کرد، چرا که فاصله برای مسافر پشتِ سر، کمتر میشد و شرایط را سخت تر میکرد. اما ذوق و شوق حضور در حرم امام علی(ع) همه این سختی ها را قابل تحمل میساخت.

هواپیما در فرودگاه نجف نشست و ما ساعت ۰۰:۳۰ از فرودگاه خارج شدیم.  مسافرها به سمت تاکسی ها هجوم بردند و چند نفر با ماشین شخصی مسافرکشی میکردند. با توجه به آنچه که شرایط کشور عراق شنیده بودیم، صلاح ندیدیم با ماشین شخصی برویم. توی دلم گفتم آن کس که مارا به این شهر دعوت کرده و تا اینجا آورده، هوای بقیه راه مان هم دارد. همسرم با روحانی یکی از کاروانهای ایرانی صحبت کرد و  سوار اتوبوس‌شان شدیم و تا نزدیکیهای حرم رفتیم. چشمم به دنبال گنبد طلا میگشت اما خبری نبود. مسیری را طی کردیم تا ایستگاههای بازرسی رسیدیم و بعد نزدیکیهای باب الساعه. بیرون حرم غلغله بود و همه جا پر بود از عاشقان اهلبیت که در آن اطراف استراحت میکردند تا فردا صبحش به سمت کربلا حرکت کنند. جا برای نشستن نبود. دور گنبد طلا را با پارچه ای سفید پوشانده بودند و گویا در حال تعمیر بود.

جایی برای گذاشتنِ وسایلمان نبود. با وسایل هم نمیشد وارد حرم شد. عده ای از فامیل قبل از ما وارد نجف شده بودند و قرار بود که برای اسکان و استراحت پیششان برویم و فردا صبحش با عشق اولین قدم های پیاده روی مسیر نجف-کربلا را برداریم. برای این قدم ها شوق داشتم. با تجهیزات کامل هم رفته بودم. پانسمان و کرم سوختگی و ورم پا و چسپ زخم و دمپایی راحتی و چند جوراب ضخیم. میخواستم هیچ چیز مانع قدم برداشتنم نشود. با فامیل  تماس گرفتیم تا  آدرس بگیریم و وسایلمان را آنجا بگذاریم و برای نماز صبح به حرم برویم. جواب دادند و گفتند زودتر حرکت کرده اند و هیچ آشنایی در نجف نیست. هیچ کس.

ما دو نفر ( من و همسرم) برای اولین بار وارد کشوری شده بودیم که این سفر قرار بود سرآغاز زندگی مان باشد و از آن حال خوش معنوی بدست آوریم. مطمئنا کسی که به جایی برای اولین بار سفر میکند، ابتدا از محل اسکان و خوراک و آنچه که باعث رو به راه بودن در سفر است، اطمینان حاصل میکند و بعد حرکت میکند. به ما این اطمینان داده شده بود اما خبری نبود. دوتایی به دنبال جایی برای استراحت گشتیم. همه ی هتلها و محلهای اسکانِ دور تا دور حرم را سر زدیم. اما همه هتلها پر بود و وعده ی روزهای بعد را میدادند که احتمال حرکت زوار به سمت کربلا بود و هتلها و مسافرخانه ها خلوت میشد. حتی محل اسکان ایرانیها هم پر بود و جایی نبود. خستگی زیاد و استرس و شوکهایی که به من وارد شد، مرا از پا انداخت. هر دو به امام علی (ع) متوسل شده بودیم و از خستگی سلانه سلانه به دنبال جایی میگشتیم. گریه ام گرفته بود توی دلم میگفتم مگر ما مهمان ناخوانده بودیم که الان اینطور سرگردانیم؟ تا اینکه نزدیکهای صبح، یکی از هتلها که فقط برای دو ساعت میخواست به ما اتاق دهد، با اصرار من و دیدن ظاهرِ پریشان و بیمارم، راضی شد برای یک روز یک اتاق را در اخنیارمان قرار دهد. خدا را هزار مرتبه شکر که عربی صحبت کردن را بلد بودم و آنقدرها غریب نبودیم. توی دلم از امام علی (ع) تشکر کردم که هوایمان را دارد.

اسمش هتل بود اما از نظافت و بهداشت و امکانات موجود در یک هتل خبری نبود. چیزی شبیه یکی از مسافرخانه های درجه پایین در کشورمان. خدارا شکر کیسه خواب به همراه داشتیم و در کسیه خوابمان خوابیدیم. ضعف و خستگی زیادی که متحمل شدم، از همان شب اول حالم را بد کرد و توفیق زیارتِ با معرف را از من گرفت. اگر شب اول با آن خستگی در هواپیما و فرودگاهها، میتوانستم یک جای مناسب، چند ساعتی به راحتی استراحت کنم، شاید سرنوشت سفر و حتی زندگی مان جور دیگری رقم میخورد. اما به هر صورت و حکمت، قسمت ما در همان شب اول اینگونه بود.

 

ادامه دارد…