غم‌نامه (۱)

بسم الله النور

najaf  1 ElhamFB WWW.ElhamBanoo.Com-

نجف رفتم اما کربلایی نشدم.

.

.

برای محدثه نوشتم: « باورم نمیشه امشب حرم امیرالمومنین باشم. یعنی منم می‌تونم صفای  ایوان نجف رو حس کنم؟ وایسم جلوی گنبد و بگم حیدر بنگر چه بارگاهی دارد. مثل یه رویایی که قراره به حقیقت برسه و من دور میبینمش.» صفحه موبایل را تار میدیدم و نمیتوانستم بقیه حرفهایم را تایپ کنم. مراقب بودم تا اشکهایم جاری نشود. اشکهایی از جنس شوق و اشتیاق.

محدثه برایم نوشت:« میگن توی حرمشون حس میکنی انگار پیش پدرت باشی. مهربون و بزرگ. سلام منم بهشون برسون. دعا یادت نره»

انگار پیش پدرت باشی؟… دلم هوای پدرم را کرد. دلم برای پدرم تنگ بود، با حرف محدثه، دلم تنگتر شد. چقدر جای پدرم خالی بود تا خداحافظی و دعایش بدرقه ی راهِ دخترِ مسافرش باشد. احساس غریبی کردم. دلم پدرم، مادرم و همه خانواده ام را خواست تا این دمِ رفتن کنارم بودند و قرآن بالای سرم بگیرند و آب پشت پایم بریزند.  بی اختیار شماره پدرم را گرفتم.

«سلام بابا؛ آماده شدیم بریم فرودگاه… دلم برات تنگ شده بابا… دوست داشتم اینجا بودم، پیشم.» و بغضم ترکید و صدای گرم و مهربان پدرم که آرامم کرد و حرفهای قشنگ و دعاهای خوبش لبخند به لبم آورد. تماس قطع شد. دوباره به یاد حرف محدثه افتادم. انگار پیش پدرت باشی… یعنی امام علی (ع) دلش به حال دلِ تنگِ من سوخته و دعوتم کرده تا دلتنگی ام را در حرمش مداوا کنم؟ یعنی امام علی(ع) من را مبینید و حالم برایش مهم است؟ یعنی واقعا طلبیده شده ام و همین امشب چشمم به گنبد طلایش میخورد و من یاعلی گویان وارد حرمش میشوم؟ آن هم برای اولین بار… نجف…

بغض پشتِ بغض به گلویم فشار می‌آوردند و اختیار اشکهایم را از من میگرفتند. ناگهان به یکباره همگی با هم ترکیدند و صورتم خیس شد. منتظر دستهایی مهربان بودم که مرا دربرگیرد و آرامم کند. اما خبری نبود. نه مادرم کنارم بود و نه خواهرم. من بودم و دستهای خودم و اشکهایی که گونه هایم را خیس کرده بودند. دستهای هیچکس برای آرام شدنم به سمتم دراز نشد. توی دلم روضه ای به پا شد. روضه ی غریبیِ امام هشتم. صبحش کنار ضریح و زیر گنبد طلایش اشک ریخته بودم و طلب زیارت با معرفت کرده بودم. خواسته بودم سفر اولم، زیارت با فهم و معرفت نصیبم شود. قول داده بودم که سلامشان را به جدشان، پدرشان ، پسرشان و نوه شان برسانم. حالا دمِ رفتن، توی خلوت دلم برای غریبی امام هشتم روضه گرفته بودم و من تنها گریه کن مجلس بودم. غریبی‍شان را با تمام وجود حس کردم و  حسم مانع از بند آمدنِ گریه ام میشد.

 

پی نوشت: فقط دو روز نجف بودم، اما اندازه ی یک وبلاگ حرف برای گفتن دارم درباره سفرم. مطالب این سفرنامه ی دنباله دار، با دلی سوخته و خاطری محزون مینویسم. اگر غمی برای علنی شدن باشد و حرفی برای دردودل، چه بهتر که از این قسم غم و غصه ها باشد. این غمها باید بیان و ثبت شود، چرا که روح و روان را در جهت خوب پرورش میدهد و من میخواهم نهایت استفاده ام را از این غم های مقدس ببرم و با کمکِ آن رشد یابم؛ پس مینویسمشان.