غم نامه (۳)

بسم الله النور

najaf 1 ElhamFB WWW.ElhamBanoo.Com-

رفیقت را در سفر بشناس.

.

.

با همراهی و کمک همسرم خودم را به ورودی حرم امیرالمومنین رساندم و بعد از بازرسی وارد صحن حرمش شدم. همسرم جایی خالی در قسمت خانم ها برایم پیدا کرد و نشستم. حرم خیلی شلوغ بود اما در نظرم مظلومیت از صحن و سرایش میبارید. به من گفته بودند وارد صحن امام علی که میشوی، حس شادی و سرور به آدم دست میدهد. اما من دلم غم گرفت. شاید بخاطر بیماری ام بود و یا شاید هم بخاطر … راستش را بخواهید، به منِ شیعه برخورده بود که حیاط حرمِ اولین امامم، کسی که بعد از پیامبر، جانشین و وصی و خلیفه و از همه مهمتر امیرِ همه‌ی مومنان است، انقدر کوچک باشد و جا برای عاشقان و زائرانش کم باشد. شاید اشکال از من بود که توی حرم امام هشتم مینشستم و چشمم را میبستم و پیش خودم میگفتم جایی مثل همینجا با گنبد و ایوان طلای نجف.

توی دلم غم نشست اما آنقدر حالم بد بود که نمیتوانستم حتی نگاهم را به کتاب زیارت و دعا بیاندازم و بخوانم. چشمم را دوخته بودم به ورودی داخل حرم تا بلکه از آن دور گوشه ای از ضریح را ببینم. چند بار از جایم بلند شدم تا به سمت ضریح بروم اما پاهایم آنقدر ناتوان بود و جمعیت آنقدر زیاد بود که ناخودآگاه در جایم مینشستم. چشمم را دوختم به گنبدی که دور تا دورش را با پارچه سفید پوشانده بودند. بغضم گرفت. گفتم یا امیرالمومنین، قرار بود امروز توی همین ساعات قدمهای اربعینی بردارم و خودم را به کربلا نزدیک و نزدیک تر کنم. گفتم یا امیرالمومنین، کاش حالم بهتر شود و راه رفتن برایم آسان شود و یا همینجا بمیرم و در کنار حرم‌تان آرام گیرم. تحمل بیماری را نداشتم. اما صدایی از درونم نهیب زد که میخواهی کربلا ندیده از دنیا بروی؟ اشکهایم راه‌شان را پیدا کردند. گفتم یا امیرالمومنین، یعنی کربلا ندیده بمیرم؟

زیارت با معرفت در نجف نصیبم نشد، اما تا توانستم دردودل کردم. با امام اولم تا جایی که میتوانستم عقده های دلم را وا کردم و از ناتوانیها و سستی هایم گفتم. از نامهربانیها و بی معرفتیها گفتم. درست مثل دختری که آنقدر غم و غصه در دلش انباشته و به روی خودش نیاورده و حالا بعد از مدت ها پدرش آمده کنارش نشسته و گفته چته دخترم؟ باهام حرف بزن. و من گفتم و گفتم و گفتم. درست مثل یک دختر و پدر. دوست نداشتم سفر اولم با آن حال مریضم با گله و شکایت پیش امامم بروم اما چاره ای نداشتم. فقط میتوانستم گوشه ای بنشینم و توی دلم با امام دردودل کنم.

همه ی روز اول یک مسیر را میرفتم و برمیگشتم. حرم- هلال احمر- هتل. به اصرار همسرم آنقدر به هلال احمر سر زده بودم و آمپول و سرم و دارو داده بودند که مرا میشناختند. من همیشه از آمپول فراری هستم، اما اینبار به استقبالش میرفتم به امید بهبودی. خدا را شکر میکنم که در حین مداوا شدن در هلال احمر میتوانستم خدمت کوچکی به زائران امیرالمومنین کنم و آن هم ترجمه ی صحبتهای بیمارهای ایرانی برای پرستارها و پزشک هلال احمر و بالعکس.

هر طور که بود روز را به شب رساندیم و امید داشتم فردا صبحش حالم بهتر شود و راهی کربلا شویم. همه ی روز را با بدقلقی و ناراحتی گذرانده بودم و این همسرم بود که صبورانه از من مراقبت میکرد و نگران سلامتی ام بود. هر بویی حالم را بد میکرد و نمیتوانستم لقمه ای را قورت دهم. اگر اصرارهای همسرم نبود، شاید همان چند لقمه ی زورکی را هم نمیخوردم. وضعیت دستگاه گوارش و هضمی ام بهم ریخته بود و انرژی و آب بدنم هر لحظه کمتر میشد و من به وضوح دیدم در همان یک روز چقدر همسرم از نگرانی تغییر کرده بود و برای سلامتی ام هر کاری حاضر بود انجام دهد.

میگویند رفقیت را در سفر بشناس. شاید این خواست خدا و امیرالمومنین بوده که اولین سفر مشترکمان قبل از شروع زندگی مشترک، اینگونه رقم بخورد که دلم قرص و محکم شود از داشتن همچه تکیه گاه و همراهی. شاید که نه، یقین دارم حکمت بیماری ام در این سفر اثبات همین مساله بوده است. اگر قبل از سفر احساس غریبی کردم و کمی ترسیدم که چگونه یک عمر در یک شهر غریب زندگی کنم؛ حالا امامم جوابم را داده بود. من در این سفر کسی را شناختم که با خیال آسوده همه ی عمرم حتی در غریبترین شهر جهان هم میتوانستم در کنارش زندگی کنم بدون هیچ واهمه ای.

صبح فردا حالم بدتر و بدتر شد. همسرم نگرانتر و تصمیم گرفت که به ایران برگردیم. باید اتاق را تحویل میدادیم و وسایمان را به دوش میکشیدیم و میرفتیم. گفتم اگر بلیط جور شد تنها برمیگردم. شما بخاطر من برنگردید. برید کربلا و جای من سلام بدید. انگاری توهینی کرده باشم، ناراحت شد و به هر زحمتی بود، بلیط گرفت و راهی وطن شدیم.

گفتم من همیشه در حسرت داشتن یه رفیق درست و حسابی بودم. کسی که کنار هم باشیم و بتونم روش همه جوره حساب کنم. گفتم همیشه از خدا میخواستم یه دوست واقعی واقعی صمیمی داشته باشم، یک دوستی که هر وقت بخواهم باشد. فاصله ای بینمان نباشد. گفتم من توی این سفر یه رفیق خوب پیدا کردم. حسابی هم شناختم. خیلی خوب هم امتحانش رو پس داده و رفاقتش بهم ثابت شده.

با تعجب گفت شما که همش مریض بودی، کی فرصت کردی رفیق پیدا کنی؟

گفتم رفیقم الان توی همین هواپیماست. کنارم نشسته و چشمهاش رو دوخته به سیاهی چشمهام.