سفرنامه کربلا

بسم الله النور

سفری بود رویایی. حواسم به وبلاگ و گرفتن عکس وبلاگی نبود که

.

.

روز چهارشنبه ۱۷ آبان ( ۱۹ صفر)

ورودی شهر کربلا پیاده شدیم.جمعیت زیادی در حال حرکت بودند. من و همسفرهایم هم به سمت بین الحرمین همراه با جمعیت به راه افتادیم.تقریبا یک ساعت و نیم در حال پیاده روی بودیم که به نزدیکیهای حرم رسیدیم. هنوز گنبد و گلدسته ها را ندیده بودیم. تصمیم گرفتیم ابتدا به محل اسکان مان برویم و کمی استراحت کنیم و لباسهایمان را عوض کنیم و بعد به زیارت برویم. راستش هنوز باورم نمیشد. یعنی تا وارد حرم نمیشدم، نمیتوانستم باور کنم. چون بارِ اولم بود، از من خواستند تا در ساعتی به حرم بروم که خلوتتر باشد.

روز پنجشنبه ۱۸ آبان ( ۲۰ صفر)

روز اربعین به حساب قمریِ ایرانیها بود. بعد از نماز صبح، به قصد زیارت حرم امام حسین از محل اسکان خارج شدم. فکر میکردم اول صبح اگر به زیارت بروم، خلوت تر است و راحتتر میتوانم به ضریح برسم. اما شلوغی کوچه ها و خیابان و داخل حرم فرقی با شب قبل نداشت.

و من وارد حرم شدم…

همین هم از سرم زیاد بود. کم کم داشتم به خودم میقبولاندم که اینها واقعیت دارد؛ که من بالاخره زائر حرم امام حسین (ع) هستم. احساس آن لحظه ام قابل وصف نیست.

یک صف خیلی عریض و طولانی تشکیل شده بود برای رفتن به کنار ضریح. حدود نیم ساعتی در صف ایستاده بودم. یکی از خادم ها به خانمهایی که بی تاب بودند گفت اینهایی که آخر صف هستند، ۲ ساعت دیگر نوبتشان میشود. نمیتوانستم بیشتر از آن آنجا بایستم. از صف خارج شدم و روی یکی از فرش ها نشستم و مشغول خواندن دعا و نماز شدم و مناجات کردم. چه حالِ خوبی داشت. شیرینیِ لحظه هایش هنوز به خاطر دارم.

بعد از یک ساعت باید میرفتم جایی که هماهنگ کرده بودیم همدیگر را آنجا ببینیم. به سمت در خروجی حرم حرکت کردم و آرام زیر لب با امام حسین (ع) صحبت میکردم. تشکر کردم که مرا به حرمش راه داده و عذرخواهی کردم برای آن دو سالی که به اشتباه فکر میکردم امام نخواسته بود من زائرشان باشم. از اینکه چه معجزه آسا و چه به موقع خداوند در سرنوشتم زیارتشان را قرار داده بود میگفتم. به سراشیبی در خروجی رسیدم. همینطور که بالا میرفتم تا از حرم خارج شوم، با حسرت به امام گفتم چقدر دلم میخواست ضریحتان را ببینم و چشمم را به دیدنش متبرک کنم.  اما میدانستم همینکه توانسته بودم همچه روزی وارد حرم شم و در جوار بارگاهشان نماز و دعا بخوانم، از سرم هم زیاد بود و چه بسیار کسانی که در حسرت یک لحظه از آن صبح من هستند. همینکه برگشتم سلام بدهم ، چشمم افتاد به ضریح شش گوشه شان که با نور قرمز درونِ ضریح میدرخشید. بین آن همه زائر حاجتمند و دلسوخته، بین آنهمه عاشق تر و واله تر، امام به حرفهایِ من گوش سپرده بود؟ که انقدر زود حاجتم را داد که حسرت به دل نمانم؟ چه کسی، چه چیزی در آن لحظه قادر بود جلوی اشکهای بی امانم را بگیرد؟ این همه لطف و محبت برای منی که در الفبای محبّ اهل بیت بودن هنوز مانده ام و راههای بسیاری مانده تا محب واقعی شدنم، خیلی زیاد بود. به یاد حرفهای حاج آقای مسجد در روز عاشورا در اصفهان افتادم. راست میگفت. از همان عاشورای امسالم باید میدانستم که اربعینِ دیگری خواهم داشت. حیف بود برای منکه با همان سفر اول بدون هیچ دردسری کربلایی شوم. هر چه برای بدست آوردن چیزی فراق و سختی بیشتری آدمی بکشد، قدرش را بیشتر میداند. معرفتش به امامش بیشتر است؛ و چه زیارت اولی شد برای همه عمرم. مثل وقتی برای اولین بار خواستم به زیارت امام رئوف بروم. خبر دارید چند سال برای زائر شدنم اشک میریختم و التماس میکردم؟ اما به وقتِ وقتش همه چیز طوری کنار هم چیده شد که به طرز باورنکردنی خودم را در صحن انقلابِ امام رئوف دیدم. آن روز هم هیچکس نمیتوانست جلودار اشکهایم باشد.

از ابتدای سفر تا به آن لحظه مثل پرده سینما از ذهنم گذشت. از ابتدای سفر، حتی از قبل از سفر و حتی حتی از آن دو سال پیش که مریض شدم و قسمت نشد کربلایی شوم، از همان لحظه لطف شان شامل حالم شد. زمین و زمان چقدر قشنگ میچرخد و میچرخد تا همچه لحظه ی نابی به وقوع بپیوندد. لحظه ای که شبیه هیچ لحظه ی دیگری نیست. همه چیز چقدر قشنگ در کنار هم قرار میگیرند تا اولین زیارتِ من با این کیفیت و عظمت در نگاهم تجلی یابد؛ که اگر از همان سفر اول کربلایی میشدم، شاید این لحظه ناب را درک نمیکردم. لحظه ای که تا الان به خاطر دارم و مشتاق دوباره تکرار شدنش هستم.

نزد همسفرهایم که برگشتم، محکم در آغوششان گرفتم و دستشان را بوسیدم. چند بار دیگر میبوسیدم تا شکر نعمتم را کامل و تمام به جا آورده باشم؟ همسفرهایم که بخاطر من برنامه هایشان را تغییر دادند و همراهم شدند تا خاطرات تلخ دو سال پیش تکرار نشود. قدم به قدم و لحظه به لحظه مراقبم بودند تا مرا به آرزویی دست نیافتی برسانند، زیارت امام حسین در روز اربعین. خوشحالی شان برای کربلایی شدنِ من حتی از خودِ من هم بیشتر بود. یک خوشحالی واقعیِ واقعی که گویی آرزوی قلبی شان بوده که انگاری خودشان را بار اول که کربلایی شده بودند به خاطرشان می آمد. دستشان را بوسیدم چون میدانستم آنها هم به خواست و دعوت امام آمده اند، که انقدر همه چیز معجزه آسا و به موقع و در شرایطی که اصلا فکرش را هم نمیشود کرد، در کنار هم قرار می گیرد و واقعه ای که باید به وقوع میپوندد.

از نظرِ شما که این را میخوانید، شاید یک اتفاق معمولی باشد که بارها بارها برای اطرافیانتان شاهدش بودید. اما برای من یک نقطه عطف در زندگی ام است. یک لحظه ناب و باورنکردنی. یک احساس نزدیک بودن و پناهگاه داشتن.

ادامه سفرنامه کربلا چه اهمیتی دارد وقتی من به مقصودم رسیدم. من که حتی در خواب و خیال هم ندیده بودم که کربلا باشم و داخل حرم و مقابل ضریح ایستاده باشم، حالا بعد از گذشت چند ماه از آن سفر رویایی، هر چند وقتی خواب کربلا را میبینم و ضریح و بین الحرمین. رویایی همینقدر لمس شدنی و ناب. راستی، راست میگویند بیچاره آنکس که کربلا را ندیده و بیچاره تر آنکس که کربلا را دیده و در حسرت دوباره اش مانده.