مَردمِ نجف

بسم الله النور

و دوباره شهرِ دوست داشتنی و مهمانوازِ نجف.

.

.

ظهر سه شنبه ۱۶ آبان رسیدیم نجف الاشرف. از فرودگاه مستقیم به سمت حرم امام علی علیه السلام حرکت کردیم. باورم نمیشد دوباره این شهر را میبینم. وارد حرم شدیم و زیارت کردیم و نماز خواندیم. هنوز کمی ترس به خاطر سفر قبلی و خاطره بدی که داشتم، در وجودم احساس میکردم. همه اش میترسیدم باز حالم بد شود و کربلا را نبینم. خدا را شکر به خاطر همسفرهای مهربانم که به خاطر من همه برنامه هایشان را تعطیل کردند و با من همسفر شدند تا مراقبم باشند و کربلایی شوم. از امام علی اذنِ زیارتِ پسرشان خواستم. فقط میخواستم برسم کربلا. بقیه اش مهم نبود. این شیرینترین زیارتی بود که نصیبم شد. فکرش را نمیکردم که به این راحتی بتوانم ضریح را ببینم. در حرم امام علی علیه السلام آرامش خاصی موج میزند که قلب زائر را از هر جهتی آرام میکند. دو سالِ قبل هم وقتی حالم بد شد و به حرم امام علی علیه السلام میرفتم چنان آرامشی میگرفتم که شبیهش را ندیده بودم. چقدر دلچسب و لذتبخش است دردودل کردن با او در حرمش.

به حساب تقویم ایرانی پنجشنبه اربعین بود و به حساب تقویم عراقی جمعه. طبق برنامه ریزی که انجام شده بود، همان شب به سمت مسیر پیاده روی حرکت کردیم و در یکی از موکب ها خوابیدیم. پدرم میخواست حتما قبل از اربعین به کربلا برسیم تا من بتوانم قبل از شلوغی زیارت کنم. قبل از حرکت به سمت کربلا، هدایایی با خودم آورده بودم که باید به دستِ کسانی میرساندم که لیاقتشان خیلی خیلی بیشتر از این هدایا بود. دو سالِ پیش در اولین سفرم به نجف، آنطور که برنامه ریخته شد سفرم پیش نرفت. خستگی زیاد و هواپیمای نامناسب و بدقولی دیگران و شوکِ من باعث شد حالم بد شود و هر چند ساعت یکبار به هلال احمر مستقر نزدیک حرم مراجعه میکردم و آمپول یا سرم میزدم.در این بین چیزی که من را سرِ پا نگه میداشت، علاوه بر توجه و کمک همسرم، مردم مهربان نجف بودند. از کسبه گرفته تا مردم رهگذر. آنقدر مهربان بودند و خالصانه یاری میرسانند که با اینکه اولین بار بود به شهر نجف رفته بودم ولی هرگز هرگز احساس غریبی نکردم. گویی منتظرند تا نیازمندی را ببینند و به کمکش بشتابند.

یکی از این افراد، آقای مغازه داری بود نزدیک به حرم که خشکبار و شکلات میفروخت. من و همسرم به خیال اینکه مواد غذایی هم میفروشد، وارد مغازه اش شدیم. نان و پنیر خواستم. گفت ندارد و آدرسی داد که به آنجا برویم و نان تازه بخریم. حالم اصلا رو به راه نبود. نمیتوانستم تا نانوایی بروم. دستِ خودم نبود. اشکهایم جاری شد. حالت تهوع امانم را بریده بود. آقای مغازه دار، سریع صندلی اش را برداشت و گوشه ای از مغازه گذاشت و گفت بشین. از زیر میزش، نان و پنیر که گویی برای ناهارش به همراه خود آورده بود، برداشت و توی سینی گذاشت. یک چای عراقی پرشکر هم توی لیوان ریخت و سینی را داد دست همسرم. متوجه حالت تهوع من شد ولی اصلا نگرانی بابت اجناس در مغازه اش نداشت و خودش بیرون مغازه ایستاد تا من راحت باشم. اشکِ من اما بند نیامده بود. دقیقا نمیدانستم بخاطر حالِ بدم گریه میکردم یا بخاطر اینهمه مهربانی و صداقت که مغازه دار به غریبه ای نشان میدهد. کمی که حالم رو به راه شد، بلند شدم. همسرم مغازه دار را صدا زد و خواست هزینه نان و پنیر را پرداخت کند که مغازه دار قبول نکرد و در عوض خواست برایش دعا کنیم.

من نمیدانم دیگران برداشتشان از این رفتار مغازه دار چیست؟ شاید امری عادی و غریزه ای انساندوستانه به نظر بیاید. ولی برای من خیلی اهمیت داشت. در آن شرایط و موقعیت این رفتار واقعا ارزشمند بود برایم. گاهی آدم از آشناهایش انتظار مهربانی و توجه دارد که نمیبیند و از غریبه ای اینهمه مهربانی میبیند که توقعش را ندارد و این از عجایب و زیبایی شهر نجف است که مردمانی این چنین دارد.

در سفر دومم، جمعیت آن سمت حرم آنقدر زیاد بود که نمیشد به سمت مغازه خشکبارفروشی بروم. تصمیم گرفتم هدیه اش را وقتی از کربلا برگشتم تقدیمش کنم. اما بعد هم نشد که به او برسانم و سرنوشت هدیه ها جای دیگری بود که بعدا خواهم گفت.

یکی دیگر از افرادی که مهربانی اش بی نهایت در دلِ من و همسرم ثبت شده است، مدیرِ دفتر هواپیمایی بود. یک روز و نیم در نجف بودیم و من احساس کردم حالم اصلا رو به بهبودی نیست و از آنجایی که من و همسرم تنها بودیم و اولین سفرمان آنهم برای پیاده روی بود، صلاح دیدیم که برگردیم. باید بلیط تهیه میکردیم. دفتر هوایپمایی هنوز بسته بود. اینترنت دفتر دچار مشکل شده بود و ازدحام جمعیت جلوی دفتر برای تهیه بلیط زیاد بود. جا برای نشستن نبود. هر از چند گاهی مدیرِ دفتر هواپیمایی در را باز میکرد و از مردم میخواست آرامتر و صبور باشند تا مشکل اینترنت برطرف شود. همسرم با مدیر صحبت کرد و از حالِ بدِ من گفت. تا من را دید، سریع در را باز کرد و من و همسرم را به داخل دفتر راهنمایی کرد. برایم آب آورد و مصمم تر به کارش ادامه داد تا مشکل سیستم ها را برطرف کند.

اینترنت که وصل شد و سیستم ها رو به راه شد، اولین پرواز برای ایران، مقصد تهران بود. بر خلاف انتظارمان که پروازهای برگشت به ایران نزدیک به اربعین باید ارزانتر میبود، گرانتر شده بود. آن زمان ریال ایرانی قبول نمیکردند و ما طبق برنامه ریزیمان به قدر نیازمان فقط دینار عراقی داشتیم. نیمی از پول را بخاطر شبی که در یکی از هتلهایی که به زحمت توانستیم یک اتاق خالی پیدا کنیم، خرج کرده بودیم و نیم دیگر فقط ۸۰ درصد مبلغ دو تا بلیط بود. مدیرِ دفتر هواپیمایی وقتی متوجه این موضوع شد، مبلغ کمتری از ما خواست و هزینه تاکسی به سمت فرودگاه را حساب کرد و کمی بیشتر از آن مقدار به ما برگرداند و روی بلیط شماره تلفنش را نوشت و گفت اگر مشکلی پیش آمد با من تماس بگیرید.

دو ساعت دیگر باید به سمت فرودگاه حرکت میکردیم. حال من همچنان بد بود و مدیر خواست همراهش برویم تا جایی برای استراحت من در این مدت دو ساعت نشانمان بدهد. مدیر با مسئول یکی از مسافرخانه های پشت دفتر هوایپمایی صحبت کرد و آنقدر اصرار کرد تا او راضی شد برای دو ساعت اتاقی را در اختیارم قرار دهد. من استراحت کردم و همسرم برای زیارت آخر به حرم رفت و بعد از دو ساعت به سمت فرودگاه حرکت کردیم.

از بین آدمهای مهربانی که خوبی شان نصیبم شده بود، فقط همین دو نفر بودند که از جا و مکانشان اطلاع داشتم و حالا در سفرم دومم در صحت و سلامت کامل باید از آنها بخاطر کمکشان تشکر میکردم. وارد دفتر هواپیمایی شدم. دفتر کمی تغییر کرده بود. مدیر نبود. آقای جوانی نشسته بود که اتفاقا ایرانی بود. موضوع را برایش شرح دادم و خواستم هدیه را به او برساند. آقای جوان فامیلم را پرسید. گفتم ایشان که فکر نمیکنم بخاطر داشته باشند همین که اینها را به ایشان برسانید و از طرف من تشکر کنید ممنون میشوم.

با اینکه خیلی دوست داشتم او را دوباره ببینم و از نزدیک تشکر کنم و همچنین پدرم بسیار مشتاق دیدار این انسان مهربان و خیرخواه بود تا شخصا از او تشکر کند، اما به همین بسنده کردیم و به سمت کربلا حرکت کردیم.