منتظر ماه خوب خدا

بسم الله النور
Ramadan Kareem ElhamFB
یک هفته تا ماه رمضان

.
.
من که ماه رمضان را خیلی دوست دارم. قشنگترین خاطرات دوران کودکی ام مربوط به همین ماه است. ان شاءالله امسال هم توفیق روزه داری و ختم قرآن داشته باشیم و رمضان هر سالمان بهتر از سال قبلمان باشد.
نزدیک ماه رمضان که میشود خانه را همیشه جور دیگری و با شوق خاصی تمیز و مرتب میکردم و میکنم و خودم رو برای میهمانی خدا آماده میکنم. روزه داری آن هم در این ایام که فاصله اذان صبح تا مغرب حدود ۱۷ ساعت است، به ظاهر سختی و تشنگی در پی دارد اما وقتی به مهمانی خدا فکر کنیم، همه اینها آسان میشود. وقتی کسانی از من میپرسند که امسال هم روزه میگیری؟ تعجب میکنم. چرا روزه نگیرم؟ چون هوا گرم است و مدت زیادی باید تا افطار صبر کنیم، دلیل نمیشود که از امر خدا روی برگردانم. البته به شاغلین مخصوصا آنهایی که شغلهای سنگین دارند، حق میدهم هم نگران باشند ولی باز هم دلیل نمیشود که روزه نگیرند. گاهی وقتی من از ماه رمضان دفاع میکنم، دیگران به من خرده میگیرند که لابد تا بحال تجربه شاغل بودن و یا محصل و دانشجو بودن در ماه رمضان را ندارم در نتیجه اجازه اظهار نظر هم ندارم. در صورتیکه چنین نیست. ماه رمضان های خیلی سختی هم تحمل کرده ام اما هیچوقت به دلم و زبانم اجازه نداده ام حرفی بزنم که شآن و عظمت این ماه را زیر سوال ببرم و روزه داری ام را با حرفهایم ضایع کنم. درست مثل این است که به خانه کسی به مهمانی بروید و از بدو ورودتان از در و دیوار خانه و لباس و سر و صورت صاحبخانه و دستپخت و غذای او ایراد بگیرد و آخر سر به جای اینکه بگویید دستت درد نکند و خسته نباشی، بگویید این چه جور غذایی بود درست کردی و نپسندیدیم و… . هیچ وقت فراموش نکنیم در ماه رمضان میزبان ما خداست و او بهتر از هرکسی هوای ما را دارد.

من تعجب میکنم از پدر و مادرانی که فرزندان به سن تکلیف رسیده شان را مجبور میکنند که روزه نگیرند. به جای اینکه فضا و شرایط را طوری فراهم کنند که روزه داری به فرزندانشان سخت نگذرد و به فکر این باشند که ماه رمضان ها را برایشان پرخاطره کنند تا مشتاق آن شوند، برعکس کاری میکنند که آمادگی فرزندشان برای ماه رمضانهای بعدی هم از بین برود. مخصوصا امسال که مدارس را زودتر تعطیل کرده اند تا به دانش آموزان فشاری وارد نشود، بهترین فرصت است برای تشویق و خاطره سازی فرزندان در ماه مبارک رمضان. کاش مدیران و کافرمایان مشاغل سنگین و سخت هم برای کارگران خود این امتیاز را قائل میشدند تا در ماه رمضان فشار کمتری به آنها وارد شود و بهتر بتوانند از این ماه دعا و عبادت و بهار قرآن بهره ببرند.

به یاد دارم امتحانات ثلث دوم کلاس سوم و چهارم ابتدایی در ماه رمضان بود. هیچ مسئولی هم بخاطر ماه رمضان تاریخ امتحانات را تغییر نداد. فقط یک ساعت زودتر از همیشه تعطیل میشدیم. من و دوستانم روزه میگرفتیم و در ان هوای گرم و شرجی ابوظبی به مدرسه می رفتیم، در کلاس درس حاضر میشدیم، امتحانمان را میدادیم و به خانه برمیگشتیم و هیچ مشکلی هم برای روزه داریمان پیش نمی آمد. کلاس پنجم امتحانات سه ثلث به میانترم و آخر ترم تبدیل شد و باز هم میانترم در ماه مبارک رمضان بود. در دوره دبیرستان هم ماه رمضان در مهر و آبانِ داغ و سوزان و عرق ریزان ابوظبی، روزه میگرفتیم و از مهمانِ خدا شدنمان لذت میبردیم. اوج شادیِ ماه رمضانمان آن روزی بود که مدرسه افطاری میداد و در حیاط مدرسه برای هر کلاسی سفره ای جداگانه پهن میکردند و همه ی همکلاسیها دور هم جمع میشدیم و با هم افطار میکردیم. با اینکه اذان همکلاسیهای اهل تسنن مان ۱۰ دقیقه زودتر از ما بود، اما آنها هم صبر میکردند و همه با هم بعد از نماز جماعت دور سفره مینشستیم و افطار میکردیم و به هم «قبول باشه» میگفتیم.

برای من ماه رمضان رایحه دلنواز مخصوص خودش را دارد. روزه داری توام شده با بوی وانیل، کارامل، کیک شکلاتی، نان های خانگی، کاسترد و لگیمات که هر روز مادرم درست میکردند و در سینی میچیدند تا برای افطاری به نیازمندان بدهیم. قبل از اذان مغرب خیابانها خیلی خلوت میشد و ما سریع سینی ها را میبردیم و در بین نیازمندان پخش میکردیم. آنوقت سفره را پهن میکردیم و منتظر اذان میشدیم. من همیشه مسئول اطلاع رسانی بودم. یک مسجد شیعه یک خیابان آنطرفتر از خانه ما بود. شدت صدایش کم بود. همیشه گوشم را به پنجره اتاقی که رو به مسجد بود میچسباندم تا بانگ الله اکبر را بشنوم. وقتهایی که زودتر میرفتم کنار پنجره، اگر کبوتری می آمد و کنار پنجره مینشت، تکان نمیخوردم تا متوجه ام نشود و نترسد. همیشه کبوتر و یا هر پرنده ی دیگری که نزدیک اذان کنار پنجره مینشست را خوش یمن میدانستم. با خودم میگفتم از طرف خدا آمده تا حرفهایم را برای خدا ببرد. کبوتر را به ماه مبارک و به آن لحظه اذان قسم میدادم که حرفهایم را به خدا برساند و از او بخواهد که استجابت کند. شروع میکردم به حرف زدن با کبوتر، وقتهایی که کبوترها نمیپریدند و سرشان را طوری صاف نگه میداشتند که گویی گوششان را به من سپرده اند، قند در دلم آب میشد و مطمئن بودم که خدا مستجابم میکند. همیشه برایشان کمی برنج یا گندم کنار پنجره میریختم تا بی افطاری نمانند. وقتهایی که نمی آمدند ناراحت میشدم و آن روزم را با خودم مرور میکردم که چه گناهی انجام داده ام که نیامده اند.

گاهی وقتها اول نماز میخواندیم و بعد افطار میکردیم و گاهی وقتها هم ضعف داشتیم و مستقیم میرفتیم سراغ خرما و دوغ. شاید به نظر عجیب بیایید ولی جنوبیها و عربهای خلیج خرما را به همراه دوغ یا ماست میخورند. دوغ و ماستی که ترش نشده باشد و تازه ی تازه باشد و مزه ش رو به شیرینی و تازگی است. و هیچ دوغی برایم من جای دوغ های مقوایی آبیِ لبن آپ را نمیگیرد. همه ی این ماه رمضان ها را با آن افطار کرده ام. طعم خوش هریسه هایی که از ماتم یا خانه ی بحرینی ها برایمان میرسید، افطارمان را لذیذتر میکرد. هریسه همان حلیم خودمان است ولی گوشت و گندم آن را زیاد له نمیکنند. پودر دارچین و روغن زیتون فلسطینی روی آن میریختیم و میخوردیم. سمبوسه، فلافل و پکوری جزء ثابت سفره مان بود. وقتهایی که بابا میرفتند که افطاریها را به نیازمندان برسانند، سر راهشان اینها را از کافه های هندیها میخریدند و می آورند. آنها هم فقط و مخصوص رمضان پخت و پز میکردند. یک وقتهایی هم بابا خودش پکوری را درست میکردند و خیلی خوش طعم تر از بیرونیها بود.

معمولا افطارمان که تمام میشد، اذان تهران از تلویزیون پخش میشد. تواشیح اسماء الحسنی که از شبکه سه پخش میشد، همراه بود با جمع کردن سفره ما. و من عاشق این تواشیح هستم. صدای تلویزیون را بلند میکردم و خودم بلند بلند از بر همراهمش میخواندم. نفس کم می آوردم اما اصرار داشتم شبیه خودشان بخوانم. حتی از آنجایی که اوج میگیرد و صدایی زیری دارد، دقیقا « الکریم الرقیب المجیب الواسع الحکیم الودود المجید الباعث الشهید» سعی میکردم با همان شدت و صوت و لحن بخوانم. هنوز هم اگر بشنوم شروع میکنم به همخوانی.

شبهای قدر که از راه میرسید، انگاری جانی تازه گرفته باشم. قرار بود همه چیز پاک شود و دوباره از نو نوشته شود. دعاها، خواسته ها و حاجت هایم را روی کاغذ مینوشتم تا یادم نرود چه میخواهم. شبهای بیست و سوم شروع میکردم به خواندن سوره قدر. قصدم ۱۰۰۰ مرتبه بود ولی فقط یکبار موفق شدم ۱۰۰۰ بار را کامل بخوانم. سوم دبیرستان بودم. فردایش احساس عجیبی داشتم. مطمئن بودم از همان ۱۰۰۰ بار سوره قدری است که خواندم. انگاری به یکباره بزرگ شدم. شاید خواب عجیبی که دیدم هم موثر بود. همیشه در این سنین نوجوانها دچار تحول میشوند. من از بیست و سوم ماه رمضان آن سال یکباره افکارم تغییر کرد و دغدغه ام این بود که هدف اصلی زندگی و خلق شدنم را پیدا کنم. یک سال طول کشید تا سرنخ اصلی را پیدا کردم. از آن زمان تا امروز در همین مسیر گاهی خوب پیش رفته ام، گاهی درجا زده ام و گاهی به عقب برگشته ام و گاهی از مسیر خارج شده ام اما به یاری خدا دوباره به همان مسیر برگشته ام.

به هفته آخر ماه رمضان که میرسید، هم غمگین میشدم برای تمام شدن مهمانی و هم خوشحال بودم برای رسیدن عید فطر. اواخر ماه رمضان علاوه بر روزه داری و دغا و عبادت، به خرید لباس عید و یا دوخت و دوز آن هم میگذشت. روز عید اگر به دبی میرفتیم، در مسجد امام حسین نماز عید میخواندیم، وگرنه بابا تنها به مسجد شیعیان ابوظبی میرفتند. لباس عیدمان میپوشیدیم و منتظر آمدن بابا میشدیم تا عید را تبریک بگوییم و عیدی بگیریم. صبحانه عیدمان، بلالیت و تخم مرغ بود که معمولا بابا خودشان میپختند.

سال اول دانشجویی ام در دانشگاه شارجه دقیقا با شروع ماه رمضان همزمان بود. یعنی روز اول دانشگاه با روز اول ماه رمضان برابر بود. مسیر خوابگاه تا دانشگاه را باید پیاده میرفتیم. آفتاب داغ و سوزان شهریور ماه به صورت عمودی بر سر و پیشانی مان می تابید. اما چون آن علاقه ی زیادی که به ماه رمضان داشتم و از کودکی در من نهادینه شده بود، روزه میگرفتم. همه اینها را گفتم که بگویم سختترین لحظات را هم میشود تحمل کرد و حتی به آن علاقمند بود فقط در صورتیکه از همان ابتدا به درستی با واقعیت آن روبرو شویم. از پدر و مادر عزیزم ممنونم که من را از کودکی عاشق ماه رمضان تربیت کردند. بطوریکه که گاهی اواسط سال، دلم برای ماه رمضان تنگ میشود و به تواشیح های مربوط به این ماه پناه میبرم و یا روزه میگیرم و سفره افطار برای خودم پهن میکنم تا از دلتنگی ام کم شود.

امسال برنامه ماه رمضانم مشخص نیست که مشهد بمانم یا اصفهان. اما چیزی که کاملا مشخص است این است که ابوظبی و در کنار پدرم نیستم و امسال قرار نیست آن خاطرات خوش هر ساله ی ماه مبارک برایم تکرار شود و این خیلی غم انگیز است. از طرفی امسال قرار است تجربه ی جدیدی کسب کنم. اگر در مشهد بمانم اولین ماه رمضان مشترک با همسرم در خانه خودمان تجربه خواهم کرد و اگر به اصفهان بروم ماه رمضانم همراه خواهد شد با شادیِ به دنیا آمدن پنجمین خواهرزاده ام (ماشاءالله). هر چه باشد از علاقه من به این ماه عزیز کم نخواهد شد.

رمضان امسال از خدای مهربان میخواهم بیشتر و بیشتر به خودش نزدیک شوم، بهتر در مسیر اهداف و آرمانهایم قرار بگیرم، درگیر مسائل پوچ و بی ارزش نشوم و صبر و تحملم زیاد شود. روزهای باقیمانده ماه شعبان، ان شاءالله بخشیده شویم و با دلی پاک وارد ماه رمضان شویم. عاقبت بخیری را برای همه ی انسانها از خدای مهربان خواستارم. آمین.