یک عصر شهریوری

پرده رو کامل زدم کنار؛ حتی حریری زیرش رو…

هوا روشنه. نور خورشید اذیت نمیکنه ولی هست.

هوا روشنه

یه فنجون قهوه با شیر قاتی کردم و این آهنگی که میخونه. شاید بیستمین مرتبه است که داره میخونه

منم و این لپتاپ و این کتاب دانشگاهی

ولی نه…

دلم به خوندن نمیره. دوست دارم سرم رو بزارم روی میز و به آهنگ گوش بدم و فکر کنم

فکر کنم ببینم کجای کارم اشتباه بوده. میدونم اشکال از کجاست

خیلی وقته که برطرفش کردم. خیلی وقته که دیگه نیست

بهتره قهوه ام رو بخورم تا سرد نشده و به این آهنگ گوش بدم…

عکس