یک شربت ویمتو خنک

قرار بود برای موبایلم یک باطری جدید بخرم. باطری اش زود خالی می‌شود و گوشی خاموش. قرار بود یک باطری جدید بخرم. اما.. اما همین که هوای بیرون خورد به صورتم، دلم خواست راه بروم. بله، دلم خواست دراین هوای گرمِ پررطوبتی که گاهی بادی می‌آید و با گوشه‌ی شال و روپوشم بازی میکنم و می‌رود، راه بروم. دور تا دور پارکِ نزدیکِ خانه، قدم زدم و بعد مسیرم را به سمت یکی از فروشگاه‌های نزدیک کج کردم و یک کاسه‌ی بزرگِ صورتی خریدم. چرا صورتی؟ چون رنگش چشمم را گرفت. چرا کاسه‌ی بزرگ؟ چون برای تهیه مواد اولیه شیرینی به یک کاسه بزرگ که چینی نباشد، احتیاج داشتم.

در راه برگشتن، با خودم فکر کردم همین شیرینی‌های پفکی گردویی که چند ساعت قبلش از شبکه مستند داشتم می‌دیدم، درست کنم. همه‌ی موادش هم داریم. تخم مرغ و شکر و گردو. بعد یادم آمد قبل از آموزشِ این شیرینی پفکیِ گردویی، درباره نحوه‌ی ساخت لوستر بود. واقعا کار سخت و پرهزینه ای است. بی جهت نیست که قیمت های لوستر بالاست. بعد یادم آمد صبح هم مستندی دیدم درباره نوجوان‌ها که مغز آنها را پیشرفته ترین نوع مغز میمون ها می‌دانند. ای خدااااا، تا کی اینها میخواهند خودشان را گول بزنند که انسان تکامل یافته‌ی میمون است؟

کم کم نزدیک خانه رسیدم. با خودم گفتم سری بزنم به کافه‌ی محبوبم. کافه شکسپیر و آن نوشیدنی همیشگی ام را سفارش بدهم. اما گرمای بیرون کلافه ام کرده بود. نمیدانم چرا ناخودآگاه به یاد داستانی افتادم که چند روز پیش شروع کرده بودم به نوشتن. درباره شخصیت هایش فکر کردم و در آخر قالب کلی داستان در ذهنم شکل گرفت. نمیدانم چرا وقتی درباره‌اش فکر میکنم به یادِ «نارگل» می‌افتم. شاید بخاطر این باشد که از همان اول درباره‌اش با او حرف زدم. به هر حال شاید در آخر داستان را تقدیم کنم به خودش.

به خانه رسیدم و زل زدم به ماگ‌هایم. ماگِ گل گلی‌ام را انتخاب کردم و یک شریت ویمتو ِ یخ برای خودم درست کردم. این عکس پایین هم متعلق به من نیست. اما همین شربت را در یک ماگ گل منگلی نوش جان کردم.

عکس