سه شنبه هفته پیش

بسم الله النور
tue Elham FB WWW.ElhamBanoo.Com-
یک سه شنبه گرم و آفتابی

.
.

سه شنبه هفته پیش، ساغت دوازده به قصد حاضر شدن سر جلسه امتحان،از خانه بیرون آمدم. البته از خانه خواهرم. میدانستم آن دور و بر ها تاکسی پیدا نمی شود. میخاستم با تاکسی به نزدیک ترین ایستگاه مترو بروم و از آنجا با مترو، به آن سر شهر که حوزه امتحانی آنجا بود. توی گرمای ۴۵ درجه با رطوبت بالا و آفتابی که مستقیم به سرم میتابید، مسیری را طی کردم تا به یک خیابان شلوغ و ایستگاه تاکسی برسم. برای هر تاکسی که دست تکان میدادم، توقف نمیکرد، چون مسافر داشت. توی آن گرما و عینک آفتابی که فراموش کرده بودم و چشمی که از نور خورشید میسوخت و خیس شده بود، دلم خواست دبی هم سیستم تاکسی رانی اش شبیه ایران بود. حداقل تاکسی توقف میکرد، مقصدم را میپرسید و اگر با مسافرش هم مسیر بودیم، سوار میشدم. اما اینجا هر تاکسی برای یک مسافر با همراهانش است. هر چند ار جهتی دربستی بودن همه تاکسی ها خیلی بهتر است تا اینکه چندین مسافر با هم سوار شوند، اما توی آن گرما طاقت فرسا و قحطی تاکسی، این بهترین گزینه بود.
بعد از نیم ساعت که موفق به شکار تاکسی نشدم، تصمیم گرفتم به آن سمت خیابان بروم و به راهم ادامه بدهم تا پیاده خودم را به مترو برسانم. تند تند قدم برمیداشتم، ساعتم را نگاه کردم. خیلی دیر شده بود. دور و برم را نگاه میکردم یک تاکسیِ صورتیِ خوشگل بدون مسافر از یکی از فرعی ها توی خیابان پیچید. تاکسی های صورتی، راننده خانم دارد و مخصوص خانم هاست. برایش دست تکان دادم و با اشاره به او فهماندم که دور بزند و بیایید این سمت خیابان. بعد به ساعتم اشاره کردم که یعنی خیلی دیرم شده است. او هم با دست به من جواب داد که من همینجا می ایستم و تو بیا این طرف خیابان. بعد از پانتومیم بازی مان، برگشتم که به خط عابر پیاده برسم که سه تا تاکسی خالی پشت سر هم از جلویم گذشتند و بوق زدند که یعنی اگر مسافری بیا توی ایستگاه بایست. از این مدل حالگیریها خیلی برایم اتفاق افتاده است. ولی خب من به آن خانم راننده ی تاکسی صورتی خوشرنگ قول داده بودم که مسافرش شوم. به هر صورت خودم را به تاکسی رساندم. یعنی خودم را پرت کردم توی تاکسی. خانم راننده گفت:« هوا خیلی خوبه نه؟» خندیدم و گفتم:« خیلی».
به نزدیک ترین ایستگاه مترو که رسیدم، از خانم راننده خیلی تشکر کردم. خب طبیعتا بعد از این همه وقتی که تلف شده، باید به سرعت خودم را به اولین قطار میرساندم. اما یک مغازه لوازم قنادی فروشی، توجهم را به خودش جلب کرد. اصلا حواسم به امتحانم نبود. وارد شدم و لوازم های مختلفش را نگاهی انداختم. چقدر لوازم قنادی دوست داشتنی و خواستنی هستند. یکی از فروشنده ها به سمتم آمد و گفت:« سلام، کمک میخواهید؟» و من یادم افتاد که امتحاااااااااااااان.بدو بدو از مغازه بیرون امدم و وارد ایستگاه مترو شدم و خودم را به قطار رساندم.
بعد از نیم ساعت قطار به ایستگاه مورد نظرم رسید. از ایستگاه تا دانشگاه یک مسیر پنج دقیقه ای را باید طی میکردم. وقتی به سر جلسه رسیدم، همه ساکت نشسته بودند و مشغول جواب دادن به سوالات بودند. فکر میکنم نیم ساعتی دیر رسیدم. سریع قلم و خودکار و کارت دانشجویی ام را برداشتم. از قیافه ام و صورت قرمزی که زیر آفتاب خیلی خوب برشته شده بود توی این چند ساعت، مشخص بود که عذرم موجه است. مسئولین امتحان هم اعتراضی نکردند و مرا هدایت کردند که روی صندلی ام بنشینم.
حالا من بودم و ۴ برگه پر از سوالات امتحانی. بعد از آنهمه فراز و نشیب، باید فرصتی به خودم میدادم که یادم بیاید اصلا چه امتحانی دارم و مباحثش چه بود. هر چند خیلی از موضوعاتش با امتحان قبلی مشترک بود، اما به سوالاتی برخوردم که تا بحال موضوعش به چشمم نخورده بود. از جواب هایم راضی نبودم، وقت امتحان هم تمام شده بود و وقتی برای مرورشان نبود. تعداد سوالاتی که نسبت به جوابشان شک داشتم زیاد بود. در مسیر برگشت، توی مترو هر چه کتاب را ورق زدم تا آن چند سوال عجیب و غریب را پیدا کنم، نیافتم. پیش خودم فکر کردم طراح سوالات لابد دلش خواسته خلاقیت و ابتکار عمل نشان دهد و سوالاتی با مباحث خارج از کتاب طرح کرده است.
مترو که به ایستگاه دبی مال رسید، احساس کردم دلم تفریح میخواهد. از نظر روحی و جسمی خسته شده بودم. مخصوصا اینکه توی قطار شلوغ بود و یک مسیر بیست دقیقه ای را ایستاده بود. اول از همه خودم را دعوت کردم به یکی از کافه رستورانها. از پنجره اش، رقصِ آبِ روبروی برج خلیفه پیدا بود. توریست هایی که اغلب اروپایی بودند، مشغول گرفتن عکس و تماشای رقص آب بودند. پیش خودم فکر کردم توی این گرما، دیدن این صحنه چقدر میتواند لذت بخش باشد؟ هر چند بودن در کنار آب و برخورد قطراتش به بدن، حس خنکی میدهد. غذایم را خوردم و بعد با خواهرم تماس گرفتم و اطلاع دادم که دبی مال هستم. قرار شدن بعد از کارش، دنبالم بیاید و با هم به خانه برگردیم. توی دبی مال قدم زدم و وارد چند تا از مغازه ها شدم. مثل همیشه فقط سفره ماهی های داخل آکواریوم را نگاه کردم و به خودم گفتم چه قیافه ی بانمکی دارند اینها و از دیدنشان ذوق کردم.
خواهرم زنگ زد و برنامه تغییر کرد. قرار شد من با مترو به مرکز خرید دیگری بروم و در آنجا همدیگر را ببینیم. سریع به سمت مترو رفتم. مسیر سرپوشیده ی مترو تا دبی مال خیلی طولانی است. همینطور که سریع میرفتم برخوردم به یک زوج مسن توریست که در کمال آرامش داشتند از اطرافشان عکس میگرفتند. از آنها خواستم کمی جمع و جورتر بایستند تا من به راهم ادامه دهم. آقای مسن با لبخند گفت:« آرومتر برو، عجله کنی قشنگی های اطرافت رو نمیبینی.» جواب دادم:« من اینها رو بارها و بارها میبینم. چون اینجا زندگی میکنم. الان باید زود برم که به کارم برسم.» همینطور که قدم هایم سرعت میگرفتند، توی دلم گفتم وقتی من هم به شهر شما بیایم، با همین دقت و ظرافت به اطرافم نگاه میکنم و دوربین به دست، مشغول عکسبرداری میشوم. همانجا جرقه نوشتن یک پست طولانی وبلاگی زده شد. همه ی این روز پر مشغله را میتوانستم در قالب یک پست طولانی در وبلاگم ثبت کنم. کاری که قبلا زیاد انجام میدادم و این روزها کمتر. همیشه که نباید پست های وبلاگی یک نتیجه یا یک موضوع مشخصی داشته باشد. گاهی وقتها نویسنده دوست دارد فقط بنویسد. خواننده مختار است که بخواند یا نخواند.
به خانه (خواهرم) که رسیدم، دیگر توانی برایم نمانده بود. خواهرم شربت بهارنارنج با یخ های اضافی درست کرد. به همراه خواهر و خواهرزاده های شیرین زبانم، نوش جان کردیم و حالمان بهتر شد. بهارنارنجش هم طبیعی و دست ساز بود. عطر خوشش کافی بود برای زیر و رو کردن حال یک خسته ی از امتحان برگشته ی گرما خورده.
محدثه گفت دلش برای زمستان تنگ شده و فکر میکند که کسی نباشد که بتواند گرمای زیاد را تحمل کنم. برایش نوشتم که «اگر گرمای زیاد دوست داشتنی بود که خدا سزای اعمال بد را جهنم قرار نمیداد.» البته به نظر من هر چیزی زیادش خوب نیست. سرمای خیلی زیاد، طوری که استخوانها به لرزه بیافتد و یا از شدت سرمای زیاد، احساس کرختی و بیحسی در استخوان ها و ماهیچه های پا بوجود بیاید هم، یک مصیبت دیگری است. هر چیزی به اندازه اش خوب و لازم است. هنوز هم معتقدم که اگر گرمای تابستان و آفتاب سوزان نباشد، قدردان پاییز و زمستان نخواهیم بود.