شروع دعوایی

امروز صبح، از تخت که بلند شدم هنوز ناراحتیِ روز گذشته را داشتم. بد اخلاق بودم و با اخم دست و صورتم را شستم. ساعتم را نگاه کردم. نیم ساعت دیر بیدار شده بودم. داشتم با خودم کلنجار میرفتم که بیست دقیقه پیاده‌روی می‌ارزد که آماده شوم یا نه. با همان قیافه‌ی اخمو، لباسم را عوض کردم و موبایلم را برداشتم و رفتم بیرون. توی آسانسور همش خدا خدا می‌کردم که امروز شیفت نگهبان هندی باشد. دلِ پری داشتم و میخواستم همینکه چشمم به قیافه اش خورد، داد و بیداد کنم سرش.

روز پنجشنبه که برگشته بودم خانه، به همین نگهبان هندی سپرده بودم که روز شنبه ساعت ۴، تعمیرکار برج را با دریل بفرستد تا چیزی برایم نصب کند. هفته‌ی قبل‌ترش یک میز تحریر برای اتاقم خریده بودم و جای تخت را جابجا کرده بودم. حالا شلف جایی وسط تخت و میز بود. میخواستم جای شلف را عوض کنم و بالای میز تحریرم نصب شود که بتوانم کتاب یا وسایل مربوط به نوشتن و اینها را روی آن بگذارم تا در دسترس‌تر باشد. ساعت ۳ و نیم روز شنبه تخت را به کمک پدر جلو کشیدم و میز تحریر رو به طرف دیگر، که وقتی آقای تعمیرکار می‌آید بتواند شلف را از دیوار جدا کند و در جای مورد نظر نصب کند. اما آقای تعمیر کار نیامد. حتی وقتی از نگهبان سودانی که شیف رو شنبه بود هم پرسیدم، گفت خبر ندارد و آقا تعمیرکار هم بی‌خبر است. نگهبان سودانی احتمال می‌داد تا ساعت ۷ تعمیرکار بیاید و به محض دیدنش او را میفرستد. دیروز تا ساعت ۷ منتظر ماندم. اما خبری نشد؛ و من همه‌ی شبم بخاطر این بدقولی به بداخلاقی و ناراحتی گذشت. حتی با عزیزترین کسم بداخلاقی کردم و حرفهایی زدم که باعث ناراحتی‌اش شد. حرفها و گله هایی که به خودم قول داده بودم در دلم نگه دارم و بر زبان نیاورم.

خلاصه امروز صبح، درِ آسانسور که بازشد، چشمم خورد به نگهبان هندی. شرح ماجرا را برایش گفتم. نگهبان هندی گفت دیروز تعطیل بوده و در برج نبوده است. از جوابش حرصم در آمد. ناخواسته صدایم بالا بردم و گفتم امروز ساعت چهار بعد از ظهر باید زنگ خانه را بزنند. بعد با همان حال رفتم به سمت پارکِ نزدیک خانه. من هر وقت تنها باشم، دو نفر در درونم   هستند که باهم حرف میزنند. اولی گفت:«آدم باید روزش رو با لبخند و شادی شروع کنه». دومی گفت:«مگه اعصاب میذارن برای آدم؟» اولی خندید گفت:« نمیخای که امروزت رو هم با بداخلاقی شروع کنی؟» دومی خندید و منم لبخند زدم و رفتم تو دل سبزه ها و درخت ها.

با خودم فکر کردم، من که عاشق طبیعت هستم و همیشه در حسرت دیدن شمالِ ایران و جنگهای آمازون و آفریقای جنوبی هستم، چرا زودتر از اینها تصمیم نگرفته بودم که هر روز صبح به این پارک بیایم. این پارک دو قدمی خانه مان است. هر چند طبیعتش مصنوعی است و ساخته‌ی دست بشر است؛ و مثل اصفهان نیست که پارک ها و درخت‌هایش اصالت داشته باشد، ولی جای باصفایی که هست. مخصوصا الان‌ها که کم کم هوا خوب میشود. البته شاید این هوا برای کسی که اصفهان زندگی می‌کند خوب نباشد, ولی برای من که گرمای ۴۰ درجه‌ی پررطوبت تابستانِ اینجا را تجربه کرده ام، نسیم صبحگاهی‌اش هرچند با رطوبت همراه است اما دلنواز است. امروز دیرتر رسیدم و فواره آب را بسته بودند. آن صدای قشنگ آب را امروز صبح نشنیدم. بر خلاف همه‌ی کسانی که آن کله صبح ام‌پی‌تری پلیرشان در دست‌شان است و صدای آهنگی که گوش مید‌هند تا چند متری‍شان شنیده می‌شود، من ترجیح می‌دهم صدای طبیعت را بشنوم. البته امروز دیر بیدار شدم و حالا خیابان نزدیک پارک شلوغ بود و صدای ماشین ها بیشتر از صدای پرنده ها و آب بود.

عکس

یک خانم چینی، شایدهم ژاپنی، شاید هم کره ای و یا حتی شاید هم فلیپینی – هر جایی که بود چشمش بادامی بود- سوار بر دوچرخه  بود و از ظاهرش مشخص بود که با دوچرخه, درحال ورزش است. خیلی دلم میخواست که دوچرخه سواری را بلد بودم. من هیچ‌وقت دوچرخه نداشتم. حتی آن وقت هایی که کوچک بودم و حیاط داشتیم برایم دوچرخه نخریدند. برای یک ماشین سفید کوچک خریده بودند که دور تا دور حیاط با همان ماشین میچرخیدم. به نظرم دوچرخه سواری کار سخت و طاقت فرسایی باشد. هر بار هم که خواستم امتحان کنم، زمین خوردم.

موقع برگشتن، آن دو نفرِ درونم درحال جدال بودند. دومی گفت:«برو اونور هم قدم بزن. اونور سایه س. قشنگتره.» اولی گفت:« نه دیگه نمیشه، طبق برنامه ساعت ۸ باید خونه باشی.» دومی گفت:« آخه همش بیست دقیقه؟» اولی گفت:« میخواستی زودتر از خواب بیدار شی. کارهای دیگه رو نمیشه فدای یه کار کرد.» دومی عصبانی شد و گفت:« اصلا میدونی پیاده روی چقدر مهمه؟ چقدر برای سلامتی خوبه؟ » اولی گفت :« بله میدونم. اما برای امروز کافیه. مهم اینه که صبح زود از خونه بزنی بیرون تا شاد و سرحال برگردی خونه و بقیه روز رو پر انرژی شب کنی!» بازم مثل همیشه باید خودم وارد ماجرا می‌شدم. لبخند زدم و گفتم:« اشکال نداره. الان میرم خونه. عصر دوباره یه ساعت میام.» هر دو آروم شدند و برگشتیم خونه برای صرف یک صبحانه مفصل :)

عکس

3 دیدگاه برای «شروع دعوایی»

  • چهارشنبه , ۱۷ مهر , ۱۳۹۲ در t ۱۱:۲۱ قبل از ظهر
    Permalink

    ناززززززززززززززی ب اون فنجون و بشقاب…
    صبونه مفصل نخوردی پسسسسسس
    کله پاچه(هووووق) حلیم :دی

  • چهارشنبه , ۱۷ مهر , ۱۳۹۲ در t ۱۱:۲۴ قبل از ظهر
    Permalink

    اوه همینم زیاد بود :دی قابل نداره بفرمایید

  • چهارشنبه , ۱۷ مهر , ۱۳۹۲ در t ۱۱:۳۰ قبل از ظهر
    Permalink

    وای جدنی خیلی نازه وردار بیارش برام:دی

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.