دلم غذای بیرون را خواسته بود…

آدمی‌زاد است دیگر. از چیزی که بارها و بارها تکرار شود، خسته می‌شود. با اینکه دستپختم خیلی خوشمزه و خوردنی است، اما از این مدت طولانی که هیچ رستورانی نرفته بودم و همه‌اش خودم آشپزی کرده بودم، خسته شده بودم. دلم غذای بیرون را خواسته بود.

بعد از کتاب‌فروشی و خریدِ دو تا کتاب، در راهِ برگشتن به خانه، به خودم پیشنهاد دادم تا به کافه‌رستوران شکسپیر بروم و خودم را برای شام دعوت کنم. البته قبلش با پدر هماهنگ کردم که شام را بیرون میخورم. ما معمولا شام‌مان، بقیه‌ی غذای ظهر است. اگر ناهار تمام شده باشد، آن‌وقت یک چیز حاضری می‌خوریم. در خانه که باشیم به شام اهمیت زیادی نمی‌دهیم. اما خب دو شب قبل، دلم غذای بیرون را خواسته بود…

وارد کافه‌رستوران شکسپیر شدم و مثل همیشه گارسُن پرسید:« چند نفرید؟» جواب دادم:« یک نفر». آن گوشه‌ی همیشگی که مخصوص خانم‌ها و خانواده‌هاست، جایی را انتخاب کردم و نشستم. من عاشقِ این سبک قدیمیِ فضاآرایی و صندلی های رنگارنگش هستم.گارسُن که پشت سرم می‌آمد، پرسید:« آیا منتظر کسی هستید؟» جواب دادم:«نه». گارسُن چنگال و کاردهای اضافیِ روی میز را جمع کرد و منو را گذاشت روبرویم. همینطور که لیست غذاها را نگاه میکردم با خودم فکر کردم که هربار به اینجا می‌آیم همین گارسن، همین سوال‌ها را از من می‌پرسد و همین جواب‌ها را می‌شنود. بعد خودم را قانع کردم که روزانه ده‌ها نفر به اینجا می‌آیند، چطور چهره و موقعیتِ تک تک مشتری‌ها را به خاطر بسپارد.

غذایم را سفارش دادم و منتظر ماندم. در این فاصله کتاب‌هایی که خریده بودم را درآوردم و نگاهی انداختم. همیشه می‌گویند قبل از اینکه از رمان یا داستانی فیلمی بسازند، اول کتابش را بخوانید و بعد فیلمش را ببینید. من علاقه‌مند به عکسِ این قضیه هستم. شاید برای همین هم بود که جلد پنجم princess diaries را خریدم. البته هنوز فیلمِ خاطراتی که در جلد پنجم نوشته شده، نساخته اند. شاید هم برای همین بود که جلد‌های قبلی را نخریدم و خواستم از ادامه‌ی داستان باخبر شوم. می‌دانم الان حرف خودم را بردم زیر سوال، اما من به چیزی بینابین این دو هستم. بیشتر دوست دارم از ادامه‌ی داستان‌ها باخبر شوم.

با خودم فکر کردم که خوش به حال دوستانم که در ایران هستند. صدها کتاب خوب و خواندنی به زبان فارسی در اختیارشان است و می‎توانند بخوانند. من اگر در ایران زندگی می‌کردم، همه‌ی وقتم را در کتابخانه‌های مرکزی صرف می‌کردم. مراکز فرهنگی و جاهای دیدنی زیاد پیدا می‌شود که آدم در بودن در آنجا احساس رضایت و خوشحالی کند.

در همین افکار بودم که گارسن غذا را آورد. یک تُرتیلا رپ ِ خوشمزه با سس گوجه و خامه و سس آووکادو. یک کاسه سالاد و یک کاسه سیب زمینی سرخ شده همراهی‌اش میکرد. جدیداً هر چیزی که خودم نپخته ام و میخورم، به این فکر می‌افتم که چرا خودم درست نکنم. شاید خوشمزه تر از این هم شود. خلاصه این فکر برای این غذای خوشمزه هم پیش آمد.

به خانه که برگشتم اولین چیزی که در فیسبوک و توییترم نوشتم این بود:« به به رفتم بیرون انقدر بهم خوش گذشتتتتتتتت. یک ساعت فقط بین کتاب ها پرسه زدم. یک ساعت هم تو کافه شکسپیر. چی میخام از زندگی دیگه؟؟؟؟» فکر کنم با توجه به این چیزی که در فیسبوک نوشتم، به میزانِ رضایت و خوشحالی‌ام پی برده باشید. D:

عکس