به دنبالِ یک مشت خاک

گفته بودند در فلان مرکزخرید که آن سمت شهر است، می‌توانی خاک مرغوب مخصوصِ گلکاری پیدا کنی. حتی گفته بودند آنجا گلدان‌های کوچک به همراه گیاه‌های جالب و خواستنی هم پیدا می‌شود. با شوق پرسیده بودم: « مثلا کاکتوس و بامبو و گل‌های ریز ِ خوشگل؟» و جواب شنیده بودم که: «کاکتوس و بامبو آره، اما گل‌های ریز شاید نباشه.»

فلان فروشگاهِ آن‌سمت شهر، بیشتر از دیگر مراکز خرید مظلوم واقع شده است. نه از این جهت که کسی سر نزند یا بی کیفیت باشد. بلکه برندها و مغازه‌های خیلی خوبی دارد و شیک‌تر از جاهای دیگر است. علاوه بر این‌که از منظرِ منِ کافه‌دوست، آنجا کافیشاپ‌های با کیفیت‌تر و سرشناس‌تری پیدا می‌شود. اما از این‌جهت مظلوم واقع شده که حضور من در آنجا خیلی کم بوده است؛ شاید به تعداد انگشت‌های دست هم نرسد.

در تاکسی که بودم تا برسم به آن مرکز خرید، با خودم فکر می‌کردم که «یک مقدار خاک بخرم و دو تا مدل کاکتوس و یک بامبو و اگر گلدان کوچک پر از گل‌های ریز هم داشت، حتما می‌خرم.» کرایه تاکسی را دادم و خودم را آماده کردم تا در جستجویِ خاک قدم بردارم. چون به این مرکز خرید کاملا آشنا نبودم، اول از هرکاری، نقشه ی فروشگاه که نزدیک به درِ ورودی بود نگاهی انداختم. هیچ نشانی از مغازه‌ای که گل و گیاه بفروشد، نیافتم. تصمیم گرفتم خودم شخصا دنبالش بگردم و از این طریق با جای جای این مرکز هم آشنا شوم. خبر نداشتم که وسعتش داده‌اند و نسبت به آخرین باری که سر زده‌ بودم، دوبرابر شده است. آن‌قدر رفتم و رفتم که پاهایم درد گرفت. با خودم گفتم پس چرا تمام نمی‌شود. جالب اینجا بود که یک مسیر دایره‌ای شکل را همینطور دور خودم میچرخیدم و من نمی‌دانستم از کجا باید به مکان قبلی‌ام برسم. از پله برقی‌ها بالا و پایین  می‌رفتم و قدم از قدم برمی‌داشتم و اما نه؛ من واقعا گم شده بودم. دوست نداشتم از کسی بپرسم از کجا می‌شود به درِ اصلی رسید.

در همین حال که داشتم سعی می‌کردم از گم‌گشتگی! بیرون بیایم، چشمم خورد به مادرِ دوستم. خوشحال شدم و به سمتش رفتم. سلام‌وعلیک کردیم و حال‌واحوال پرسیدیم. دوستم همراه‌شان نبود. این دوستم یکی از بهترین دوستانم بود و باهم روزهای خوشِ زیادی را گذراندیم. خنده‌دارترین خاطره‌مان آن شبی بود که رفته بودیم خرید و برای برگشتن تاکسی نبود. تصمیم گرفتیم پیاده برگردیم. در راه برگشت، ناگهان آسمان رعد و برق گرفت و زیرِ باران خیس شدیم. عاقبت مجبور شدم به برادرم زنگ بزنم و بخواهم که بیاید دنبالمان. الان یک‌سالی می‌شود از همدیگر درست و حسابی خبر نگرفته‌ایم. این یک سالی که من درگیرِ کارآموزی و پایان نامه و کارهایِ فارغ‌التحصیلی‌ام بود، کمتر فرصت شد تا از دوستانم خبری بگیرم.

خلاصه با مادرِ دوستم خداحافظی کردم و به ادامه‌ی اکتشاف در این مرکز خریدی که دوبرابر شده بود، ادامه دادم. در این بین گاهی نگاهم به سمت لباس‌ها و کیف و کفش‌ها و لوازم خانگی و چیزهای دیگری که در ویترین مغازه ها بود جلب می‌شد و بعضی‌هاشان را دوست داشتم و بعضی‌هاشان را نه. یک نفر در درونم از من پرسید: « دوست داشتی یک عالمه پول داشتی که همه‌ی این چیزهای دوست داشتنی را می‌خریدی؟» کمی فکر کردم و بعد جواب دادم: « نه، آن‌وقت از خریدهای هرازگاهی‌ام لذتی نمی‌بردم. آن‌وقت آنقدر لباس داشتم که از دستشان کلافه می‌شدم. آن‌وقت آنقدر خانه‌مان پر از وسایل اضافی می‌شد که اعصابم را بهم می‌زد. آن‌وقت خوشیِ خاصی در زندگی‌ام نداشتم.» و آن‌قَدَر دلیل و برهان آوردم که آن نفرِ درونم رضایت داد و دیگر هیچ نپرسید.

یک لحظه به خودم آمدم و دیدم راه را پیدا کرده‌ام و به در اصلی رسیده‌ام. از یکی از ماموران انتظامات فروشگاه درباره گل و گیاه پرسیدم و او گفت همچه مغازه‌ای اینجا نیست اما شاید در هایپرمارکتِ طبقه پایین، قسمت میوه و سبزیجاتش، بتوانم چیزهای پیدا کنم. با آسانسور رفتم پایین و مستقیم به سمت میوه ها و سبزیجات رفتم. کمی آن‌طرف‌تر چند تا گلدانِ گل و گیاه بود. بزرگ هم بود. آنچه که میخواستم نیافتم. ناامیدانه برگشتم به جای قبلی. گرسنه ام شده بود و دلم پیتزا خواسته بود. پیتزای خانگی دستپختِ خودم.  برای همین دوتا نان ‌Ciabatta خریدم؛ یکی ساده و دیگری با طعم زیتون. کمی ‌آن طرف تر چند تا Macaron  خریدم ، تا وقتی رسیدم خانه با یک قهوه‌ی خوشمزه نوش جان کنم و خستگی‌ام را برطرف کنم. من عاشقِ این شیرینی‌ ِ رنگی پنگیِ فرانسوی هستم. خیلی خوش‌طعم و ترد و خوشمزه است. در راه برگشتن به خانه داشتم فکر می‌کردم دستور پختش را پیدا کنم و یک روز خودم این شیرینیِ بانمک و دوست داشتنی بپزم. به خانه که رسیدم پیتزا درست کردم با همان روش مخصوص خودم.

elisaturn.wordpress

elisaturnwordpress

4 دیدگاه برای «به دنبالِ یک مشت خاک»

  • پنجشنبه , ۱۱ مهر , ۱۳۹۲ در t ۸:۴۹ بعد از ظهر
    Permalink

    منم مکرون دوست دارم زیــــاد
    مشترک هامون دیگه شمارشش سخت شده که.

  • پنجشنبه , ۱۱ مهر , ۱۳۹۲ در t ۸:۵۹ بعد از ظهر
    Permalink

    باور کن اون توییتی که دادم که همه چیزمون مثل همه؛ اصلا این کامنت رو ندیده بودم :)))) عالیههه این مشترکاتمون

  • پنجشنبه , ۱۱ مهر , ۱۳۹۲ در t ۹:۰۳ بعد از ظهر
    Permalink

    باورم دارم صد در صد، خیلی عااااالی :**

  • چهارشنبه , ۱۷ مهر , ۱۳۹۲ در t ۱۱:۴۰ قبل از ظهر
    Permalink

    اقا من ازین پیتزاها میخاممممم

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.