مادری که عاشق دخترش است.

بسم الله النور

 

وارد دارالحکمه که شدم، چشمم دنبال یک مادری میگشت که دخترش را تنگ به آغوش کشیده باشد و به او محبت میکند. فاطمه خودش آمد به سمتم. همدیگر را شناختیم و سلام کردیم. بهار اما در سمت دیگری با بچه ها مشغول بازی بود.

تا قبل از اینکه فاطمه را از نزدیک ببینم، مجازی او و دخترش را میشناختم و از میزان محبت مادری اش خبر داشتم و از آن لذت میبردم. مادری که عاشقانه کودکش را دوست دارد. همیشه تصورم این بود که از شدت محبت بهار را تنگ در آغوش گرفته و لحظه ای بدون او نمیتواند. گاهی اوقات هم از شدت این علاقه و وابستگی شک میکردم که آیا به نفع هردویشان است یا نه؟ با خودم میگفتم ممکن لحظه هایی هم پیش بیاید که فاطمه از شیطنت و سر و صدای بهار که طبعا برای همه بچه هاست، کلافه شود؟ شاید هست و من از پشت تصاویر موبایلی شاهدش نیستم.

اما  آن روز من شاهد عشق و علاقه ای فراتر از تصورم بودم.  من شاهد عشق ناب و خالصانه مادری بودم که این عشق چنان در وجود دختر ریشه میدواند و در نهایت محبت و ادب با مادرش که برایش تنها مرجع مقبول بود، رفتار میکرد. بهار آزادانه کودکی و جنب وجوش خودش را داشت و فاطمه بدون اینکه مانع کودکیِ او شود، از دور مراقبش بود و با من هم صحبت. زیباتر اینجا بود که از دیدن شادی و برقراری ارتباطهای اجتماعی دخترش لذت میبرد. فاطمه با من حرف میزداما من ذوق چشمانش را از سرگرمی و بازی دخترش میدیدم و به وضوح غنج رفتن دلش برای دخترش را حس میکردم.

راستش کِیف کردم از این رابطه مادر و دختری در همین سن کودکیِ دختر. توی دلم برایشان صلوات فرستادم و الله اکبر گفتم.

 

پی نوشت: تصاویر این پست از طریق موتور جستجوگر گوگل دریافت شده است.