پستچی در می‌زند…

FSN ElhamFB

زنگ خانه به صدا در آمد. پستچی بود با یک بسته. برگه را امضا کردم و بسته را گرفتم. ارسالی از مسقط. از طرف همزاد عزیزم.

یک روز قشنگ رو میتونی با باز کردن بسته ای از طرف دوست داشتنی ترین دوستت شروع کنی. با خوندن نامه ای با دستخط همزادت. با ذوق از دیدن یک کیف گلگلی که خیلی وقت بود دوست داشتی اون کیف رو داشته باشی. با دیدن یه خودکار گلگلی که همزاد جانت برات درست کرده چون تاب دیدن این رو نداره که تو غصه نداشتنِ خودکار گلگلی داشته باشی.
اما این گوشواره و این گل بنفش بافتنی قضیه اش فرق میکند. اینها خیلی خیلی وقت پیش همزادجان برام خریده بود و نشانی شده بود برای اینکه یادمون باشه یه روز قراره همدیگه رو ببینیم. بهانه ای شده بود که یادمون نره دوستیمون. اما انقدر صممیمی شدیم که دوستیمون در ذهن و قلبمون حک شد. دیگه احتیاجی به گرو گذاشتن نبود. آنقدر صمیمی که فراموش کرده بودم این دو هدیه دوست داشتنی. حدس نمیزم توی زیپ داخلی کیف باشن. توی نامه نوشته بود زیپ رو باز کن ^_^
الان یک الهام بانوی گلگلی ذوق زده هستم که نمیتونم ذوقم را کامل نشان بِدم. به نظر من هرکسی باید یک فاطمه سادات داشته باشه. این را از این جهت نمیگم که چون برام هدیه فرستاده؛ بلکه قبل از این بسته هم همین نظر رو داشتم. هرکسی باید یک همزادگلی مثل فاطمه سادات داشته باشه. البته به دست آوردنش به این راحتی ها هم نیست :)
FSN ElhamfB
ممنونم همزاد جان ِ گلگلی ام :*