إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا

بسم الله النور
Mum at hospital ElhamFB WWW.ElhamBanoo.Com-
خدارا شکر برای نعمت سلامتی و خدا را شکر برای امتحان هایش.

.
.

* گفت: «بهت حسودی میکنم. همین که همیشه شاد هستی و غمی نداری. حتی همین که جدیدا رفتی لبنان. من لبنان را خیلی دوست دارم. من باید جای تو میرفتم نه تو که آن را یک کشور معمولی مثل بقیه کشورها میدانی.»
از حرفهایش تعجب کردم.
گفت: «از این سفر آخرت بیشتر از خودم میپرسم که چرا همه چیزهای خوب باید برای تو باشد و بدبختی برای من. بیشتر به این نتیجه رسیده ام که خدا نعمتهایش را بین مردم عادلانه تقسیم نکرده است.»
گفتم: « یعنی دلت میخواست جای من بودی؟»
گفت: «آره چرا که نه»
گفتم: « یعنی دلت میخواست مادرت بیماری سرطان داشت و همه‌ی این سه ماه اخیر در اضطراب به سر میبردی و از کم کاری پزشکها کلافه می‌شدی و آخرِ سر برای درمان مجبور به سفر به لبنان بودی؟»
هیچ جوابی نداد.

* من عادت ندارم غمم را به اشتراک بگذارم. آن هم با کسانی که فقط از طریق اینترنت میشناسم. آنها چه گناهی دارند که فکرشان درگیرِ غم و غصه‌های من شود؟ از طرفی هم یاد گرفته‌ام با مواجه شدن با یک غم و ناراحتی، خودم را نبازم و در کنارِ آن، زیبایی های اطرافش را هم ببینم. من یقین دارم که خداوند با آن مهربانی بی اندازه‎اش، دلش نمی‌آید بنده‌اش را در تاریکی و ناراحتی و بدبختی مطلق قرار دهد. فقط باید چشم هایمان را خوب باز کنیم تا ببینیم چه دلخوشی های کوچک و بزرگی در کنار امتحانات الهی اش برایمان میفرستد. من میترسم که این نعمت ها را ندیده بگیرم و همه‌ی فکر و حواسم را به آن غصه و ناراحتی بدهم. میترسم که به عدالتش شک کنم و ناشکری کنم.

* کلمه سرطان خودش ترسناک است. شاید برای اولین بار که روی برگه جواب آزمایشگاه این کلمه را دیدیم، باورمان نمیشد در بین خانواده ما هم همچه چیزی باشد. اما با یاری خدا همه چیز به خوبی پیش رفت و چند وقت دیگر دوره پرتو درمانی شروع می‌شود و ان‌شاءالله این بیماری برای همیشه از وجود نازنینِ مادرم ریشه‌کن خواهد شد. اوضاع از این بدتر هم میتوانست باشد اما خدا همیشه با ما بود و در این امتحان خودش کمکمان میکرد و راه را هموارتر میساخت. مثل معلمی که دلش میخواهد شاگردش حتما حتما نمره قبولی بیاورد و گهگاه برای جواب سوالاتش، راهنمایی کند.

* دلداری دادن کار سختی است. تا شخص قبلا در شرایط طرف مقابل قرار نگرفته باشد، نمیتواند آنطور که باید طرفش را آرام کند. اما اینبار برای من آسان بود. من که خودم قبلا دوبار تجربه بیهوشی و رفتن به اتاق عمل دارم، صبح روز عمل، خیلی خوب توانستم مادرم را آرام کنم تا از لحظه‌های پیش رویش هراسی نداشته باشد. قبل از روز عمل هم برایش کسانی را مثال میزدم که در شرایط سخت تر و مراحل پیشرفته تری از سرطان هستند. به نظرم اگر قرار است مقایسه ای صورت بگیرد، بهتر است خودمان را با کسانی مقایسه کنیم که در شرایط سخت تری نسبت به ما قرار دارند. آنوقت به لطف و مهربانی خدا پی میبریم.

* ولی خدا کند هیچ فرزندی، مادرش را روی تخت بیمارستان یا در بستر بیماری نبیند، که اگر هم ببیند روضه ای می‌شود برای خودش. خدارا شکر مادرم چند روز بعد از عمل هم از لحاظ روحی و هم از لحاظ جسمی رو به راه شد اما…
اما امان…
امان از دلِ زینب (س) که روزها شاهدِ خمیده راه رفتنِ بانوی پهلو شکسته بود…