در باب روانشناسی ۲

بسم الله النور

این متن در ادامه یک پست قدیمی با عنوان « در باب روانشناسی ۱ » نوشته بودم.

آنوقتها که امارات زندگی میکردم و دانشجوی ارشد رشته روانشناسی بودم، این متن را نوشته بودم اما منتشر نکرده بودم. نمیدانم چرا؟ شاید منتظر فرصتی بودم که کاملش کنم اما حالا …

.

.

آنوقتها که امارات زندگی میکردم و دانشجوی ارشد رشته روانشناسی بودم، این متن را نوشته بودم اما منتشر نکرده بودم. نمیدانم چرا؟ شاید منتظر فرصتی بودم که کاملش کنم اما حالا بین پیش نویسهای سایت بود که داشت خاک میخورد. برایم مثل تلنگری بود. نه اینکه هدفم را فراموش کرده باشم اما آنوقتها بیشتر پیگیر بودم. الان هم پیگیرم اما به کندی. شاید چون مجبور شدم مسیرم را عوض کنم و از طرفی هنوز با این شهر آنچنان خو نگرفته ام که راهم را پیدا کنم. فرهنگ ها فرق میکند. فرهنگ جنوب کشور با قسمت های شمالی و بالایی و حتی مرکزی کشور فرق میکند. شاید برای همین باشد که هنوز هم احساس میکنم امارات باشم زندگی برایم راحتتر است. چون فرهنگ کشورهای خلیج به جنوب کشورمان نزدیک تر است تا شهر های بالایی کشورمان. عجیب است که در امارات باید احساس غریبی میکردم ولی نکردم اما الان در کشور خودم این حس را گاهی اوقات دارم. بعضی وقتها رفتار آدمها را نمیفهمم. اما خدا را شکر که نعمتی دارم در این شهر . حرمِ عشقی که به همه چیز می ارزد و همه ی احساسهای عجیب و غریب در کنارش رنگ میبازد. راستی که در یک شهر غریب، غریب باید هوای غریب را داشته باشد و چه خوش غریبی است که هوایم دارد. نهایت خوشبختی مگر چطور میتواند باشد؟ نهایت خوشبختی یعنی اینکه هروقت که بخواهی خود را به حرم عشق برسانی و به مدد او راهت را ادامه بدهی. در ادامه، متنی که حدود ۴ سال پیش نوشتم :

چند وقت پیش برای انجام کاری به یکی از ادارات رفته بودم. فرم متقاضیان باید توسط اشخاصِ مسئول در آنجا بصورت کامپیوتری پر میشد. شخصِ مسئول اطلاعات مورد نیاز برای پر کردن فرم میپرسید و من جواب می دادم. سوالش به رشته ی تحصیلی رسید. جواب دادم: «ارشدِ روانشناسی.» نگاه نه چندان دوستانه ای به من انداخت و گفت: « من همیشه با روانشناسان مشکل داشتم. به نظرم خیلی رشته ی جالبی نیست. دوران کارشناسی به جالب نبودن آن پی نبردی که تا ارشد ادامه میدهی؟»
در جوابش گفتم که رشته ی کارشناسی ام بیوتکنولوژی بوده و الان مشغول خواندن روانشناسی هستم که بعدا رشته ای انتخاب کنم که به این دو حوزه مربوط میشود. انگاری حرفهای من برایش غیر قابل تحمل بود. گفت:« بیوتکنولوژی به این خوبی را رها کرده ای و به دنبال رشته ای میروی که هیچ چیزش معلوم نیست؟ هدف روانشناسان این است نهایتا به یک مشاور تبدیل شوند و به مشکلات مردم گوش دهند. من تا بحال چندین بار به روانشناس مراجعه کرده ام. میگویند فلان فیلم و فلان کتاب را بخوان خوب میشوی. فایده ای نداشته. بعدها خودم راه حل مشکلم را پیدا کردم. الا بذکر الله تطمئن القلوب. این تنها راه درمان من بود».
جواب دادم:« به شدت موافقم. اما روانشناسی حوزه های مختلفی دارد. مشاور بودن تنها یک بخش از چندین بخش آن است. متاسفانه همه روانشناسی را به مشاوره و بیماریهای روانی ربط میدهند ولی جنبه های تربیتی و علمی دیگری دارد. مثلا در همین اداره، HR شما باید پایه روانشناسی قوی داشته باشد که بداند چه مدل کارمندی را استخدام کند و چگونه با آنها ارتباط برقرار کند و نشاط کاری بوجود آورد تا راضی نگه شان داشت. یا مثلا نظام های آموزشی نیاز به یک روانشناس دارد که بر اساس توانایی دانش آموزان، برنامه ای ریخته شود. یا مثلا من دوست دارم روانشناسی را از جنبه زیست شناسی بررسی کنم و برای همین این رشته را میخوانم. هر کس هدفی دارد و هدف خودش را دنبال میکند. مثلا من میتوانم اینطور فکر کنم که چقدر شغل شما بی اهمیت است. نشسته اید فرم های مردم را پر میکنید در حالیکه مطمئنا رشته تحصیلی شما چیز دیگری بوده. ولی هدف شما این است که کار مردم را راه بیاندازید و درآمدی کسب کنید که با آن آسایش خانواده تان را فراهم کنید»
اینبار گویی حرفهایم کمی به نظرش منطقی آمد و گفت:« درست است ولی باز هم همه ی این چیزهایی که گفتی با یاد خدا حل میشود. فقط باید راهش را پیدا کرد.» و به بقیه اطلاعات خواسته شده در فرم پرداخت.

من اما توی دلم گفتم کاش وقت بود تا برایش میگفتم که چقدر با نظرش موافق هستم و چقدر دنیا آدمهایی با افکار شبیه به او کم دارد؛اینکه به یقین بداند همه چیز به دست و خواست خداوند است. دلم خواست برایش بگویم که گاهی وقتها برای اثبات حقانیت، باید از باطل و ناحق هم اطلاع به اندازه کافی داشته باشی تا بتوانی آنها را با اعتماد و قاطعیت رد کنی؛ که بعدا نگویند فلانی فقط سرش به کتابهای مذهبی و قدیمی گرم است و چیزی از دنیای امروز نمی داند.