درد اینجاست

بسم الله النور

metro ElhamFB WWW.ElhamBanoo.Com-


.

.

وارد قطار شدم و یک جای خالی پیدا کردم ونشستم. نگاهم خورد به دو خانم جوانی که روبرویم نشسته بودند. هنوز حرف نزده بودند که از تیپ و قیافه شان فهمیدم توریست ایرانی هستند. من عادت ندارم به کسی خیره شوم و یا آدمهای غریبه را ورانداز کنم. آنقدر فکر و خیال دارم که جایی مثل مترو و اتوبوس، ذهنم درگیر معماها و معادلات زندگی خودم می شود. اما این دو خانم درست روبروی من نشسته بودند و از آنجایی که نگاه همه کسانی که در مترو بودند و مخصوصا آقایانی که تا مرز جایگاه خانمها ایستاده بودند، به این دو خانم دوخته شده بود، من هم خواه ناخواه نگاهم به سمتشان رفت.

من بر اساس آنچه که مشاهده کردم میخواهم آنها را توصیف کنم؛ نه کمتر و نه مبالغه آمیز.  یکی از خانمها رنگ موهایش قرمز مایل به بنفش بود و شینیون شده و صورتی پر از آرایش با تمِ قرمز. آنقدر کرم پودر و رژ گونه و رژ لب مصرف شده بود که چشم را میزد. خانم دیگر موهایش چند رنگ بود، از سفید استخوانی گرفته تا قهوه ای روشن و انتهای موهایش را فر کرده بود. لنز آبی در چشمهایش و آرایشش نسبت به خانم دیگر، کمتر و قابل تحمل بود. هر دو تاپ خیلی تنگ دکلته پوشیده بودند. خانم مو قرمز شلوارک سفید با طولی به اندازه یک وجب بالای زانو پوشیده بود. خانم موچندرنگ یک شلوار جین پوشیده بود که سر زانوها و روی رانها چند تا پارگی داشت و ریش ریش شده بود. صندل همرنگ موهایشان پایشان بود و سرشان به سمت پنجره مترو چرخیده بود و بیرون را نگاه میکردند.

در یکی از ایستگاهها، دو خانم جوان اروپایی وارد قطار شدند. مشغول حرف زدن بودند و با اینکه جای نشستن بود، ترجیح دادند بایستند و به صبحتهایشان ادامه دهند. یکی از خانم ها کلاه فانتزی حصیری که سایبان بزرگ داشت روی سرش گذاشته بود و موهای بافته شده اش را روی شانه اش انداخته بود. بلوز دولایه سفید نخی پوشیده بود و شلوار خاکستری پر چین که بیشتر شبیه دامن بلند بود. خانم دیگر یک پیرهن آبی روشن بلند و آستین کوتاه به تن داشت و دور کمرش چندتا چین خورده بود. موهای لَختش را ساده ریخته بود و عینک دودی اش را توی موهایش فرو برده بود. صورت هر دویشان عاری از آرایش بود.

دو خانم ایرانی با تعجب به دو خانم اروپایی که کنارشان ایستاده بودند، نگاه میکردند. من و مردم هم نگاهمان از خانم های اروپایی به سمت دو خانم ایرانی و از آنها به سمت دو خانم اروپایی در رفت و آمد بود. انگاری که داشتیم مقایسه میکردیم. خانم موچند رنگ به خانم موقرمز گفت: « اینا خارجی اند مثلا، ببین چقدر خودشونو پوشوندن.» خانم مو قرمز پوزخندی زد و گفت:« آره یه چادر ملی کم دارن.» خانم موچندرنگ انگاری که از وضع خودش راحت نباشد گفت:« کاش یه چیز دیگه پوشیده بودیم. خیلی دارند نگامون میکنن.» خانم موقرمز عصبانی شد و گفت:« بیخود، بزار هرچقدر میخان نگامون کنن. اومدیم دو سه روزی خوش باشیم. وقتی برگشتیم کشور خودمون، ماهم مثل اینا داهاتی وار خودمونو میپوشونیم.» خانم موچند رنگ خندید و گفت:« چقدر هم میپوشونیم.» خانم مو قرمز هم خندید.

قطار در ایستگاه بعدی متوقف شد. دو خانم اروپایی خارج شدند و یک عده ی جدید وارد شدند. در بین آنها یک خانم وارد شد که لباس کوتاه پوشیده بود و از قیافه اش و زبانی که با گوشی اش صحبت میکرد، مشخص بود که روس باشد. خانم موقرمز بلند خندید و رو به خانم مو چند رنگ گفت:« بیا اینم یکی شبیه خودمون. هم خوشگلتر از اون خارجیاست هم شیکتره.» هر چند که وضع ظاهری خانم روس باز هم از خانمهای ایرانی خیلی بهتر بود اما…

اما من احساس کردم چیزی در وجودم دارد میشکند و خرد میشود. کار به جایی رسیده که خانم ایرانی خوشحال میشود که خود را همپای یک زن روس ببیند. زنهای روسی در امارات از وجهه ی خوبی برخوردار نیستند؛ و این اصلا جالب نیست که زنهای توریست ایرانی، همچون زنهای توریست روس انگشتنما شوند و نگاههای هرزه را به سوی خود جلب کنند.

 

پی نوشت:

از این قسم حرفها درباره یک عده متاسفانه هموطن، بسیار است. همانهایی که آبروی ایرانیهای اصیل که از قدیم الایام این سوی آبها بوده اند، را به راحتی در بین دیگر ملیتها خدشه دار میکنند.