بهانه ممنوع

بسم الله النور

Golbanoo Happiness ElhamFB www.ElhamBanoo.Com-

بهانه آوردن، یکی از عوامل اصلیِ بدبختی است..

.

دوستی داشتم که از زمین و زمان گلایه داشت. همیشه از اینکه فارغ التحصیل شده و شغلی مناسب با رشته ی تحصیلی اش پیدا نمیکرد، گله داشت و غر میزد. از آنجایی که رشته ی تحصیلی ام نزدیک به او بود، روزی پیشنهاد دادم تا با هم روی یک پروژه تحقیقاتی کار کنیم. بالاخره برای شروع، فکر خوبی بود. همه جا سابقه کار میخواستند و چه بهتر که این تحقیق در رزومه اضافه میشد. به هر حال یک امتیاز محسوب میشد. فکر همه جای پروژه را کرده بودم و همه چیز آماده بود تا دوستم قبول کند و باهم شروع کنیم به تحقیقات. مزیت بزرگش این بود که از آموخته های دوران کارشناسی مان استفاده میکردیم و باعث میشد آنچه را که به دست آورده بودیم را به فراموشی نسپریم. یکی از غصه های دوستم هم این بود که میترسید مطالب دانشگاهی فراموشش شود. اما متعجب شدم وقتی دوستم این پیشنهاد مرا قبول نکرد و بهانه آورد کاری میخواهد که حقوق ثابت داشته باشد و به پول بیشتر نیازمند است تا فراموش نشدنِ مطالب دوره کارشناسی. من به تنهایی شروع کردم به مطالعه و تحقیق درباره پروژه ام و دوستم به گلایه کردن و غر زدنهایش ادامه داد.

مدتی گذشت و بحث هنرهای دستی پیش آمد. دوستم میگفت به ساخت زیورآلات علاقمند شده است و اگر یک مبلغی به عنوان سرمایه در دست داشت و کسی که همراهی اش کند، حتما به اینکار میپرداخت و سرگرم میشد. آن روزها ساخت زیورآلات مثل انگشتر و گوشواره و دستبند و … خیلی باب شده بود و افراد مختلفی بودند – چه ایرانی و چه غیر ایرانی- در وبلاگ یا وبسایتشان آموزش میدادند. کار شیرینی بود و توجه هر طالب هنری را جلب میکرد. به دوستم پیشنهاد دادم که لوازم اولیه ش را از ایران تهیه میکنیم، چون این لوازم تزیینی در ایران خیلی ارزانتر از اینجا است، و با هم شروع به ساخت آن میکنیم. همان سال وقتی به ایران سفر کردم، یک جعبه پر از لوازم اولیه ساخت زیورآلات با خودم آوردم. اما باز هم دوستم بهانه آورد و گفت این کار هرکسی نیست و به فروش نمیرسد و کار بیهوده ای است. من اما گهگاهی در اوقات فراغتم گوشواره ای یا انگشتری یا دستبندی میساختم و از اینکه داشتم مهارتش را به دست می آوردم ذوق میکردم. به هنرهای من، هنر ساخت زیورآلات اضافه شد و به غر زدنهای دوستم، موضوعات جدید.

مدتی بعد، دوستم میگفت اگر یک همراه داشته باشد برای کلاسهای خیاطی، میتواند خیاطی یاد بگیرد و سرگرم شود و درآمد خوبی خواهد داشت. من به او گفتم اگر علاقه داشته باشی، نیازی به همراه نداری، علاوه بر اینکه در کلاس میتوانی دوستان جدیدی پیدا کنی. اما زیر بار این حرفها نمیرفت و دوست داشت گله کند که اوضاع هیچوقت بر وفق مُرادش نیست. من هم به خیاطی بسیار علاقمند بودم اما فرصت شرکت در کلاس نداشتم. اگر هم میخواستم بخاطر دوستم شرکت کنم، هر دو در دو شهر مختلف زندگی میکردیم و رفت و آمد برایم سخت میشد. من اما کم کم با برش پارچه و کوک زدنهای ساده قلبهای پارچه ای دوختم و دوخت عروسکهای مختلف امتحان کردم. از مادرم هم کار با چرخ خیاطی یاد گرفتم و کم کم بدون اینکه در کلاسی شرکت کنم و یا از کسی کمکی بگیرم، چیزهای مختلفی دوختم. دوستم اما در شبکه های اجتماعی حرفهای ناامید کننده به اشتراک میگذاشت و از زندگی و زمین و زمان مینالید و غر میزد و از دیگران دلسوزی و ترحم گدایی میکرد.

دوربین عکاسی خریدیم. من از هر چیزی عکس میگرفتم. چه طبیعت و فضای باز بود و چه اشیاء در خانه. دوستم اما طبیعت و فضای باز را بهانه کرد و از اینکه نمیتوانست زود به زود به طبیعت سربزند، گله میکرد و دوربینش گوشه ی اتاقش خاک میخورد. من اما به دنبال هر بهانه ای بودم برای گرفتن عکس. تا آنجایی که همه عکسهای وبلاگم، از عکاسیهای خودم است و از اینکه روز به روز در این هنر به صورت تجربی، پیشرفت میکنم، خوشحالم. دوستم اما از گرانی کلاسهای عکاسی مینالید و از اینکه موقعیت برای عکاسی ندارد. عجیبتر اینکه از من و عکسهایم و امضای عکسهایم به صورت مستقیم و غیر مستقیم ایراد میگرفت و مسخره میکرد به جای اینکه از پیشرفت من درس بگیرد.

من سعی کردم دوستم را بفهمم و برای این مشکلش چاره ای کنم، اما خوب که به اخلاق و رفتارش فکر کردم، فهمیدم کلا انسان ناشکری است. مثلا تابستان که می آمد، همیشه گله میکرد که پس کی زمستان می آید. زمستان که می آمد، همیشه گله میکرد که پس چرا تمام نمیشود و گرمای تابستان میخواهد. بهار که میشد، همیشه از آلرژی مینالید و به فصل بهار بد و بیراه میگفت و پاییز که از راه میرسد از رنگ زرد برگها شکایت میکرد و دلگیریِ غروبش. من فهمیدم دوستم اصلا دلش نمیخواهد از زندگی اش و لحظاتش لذت ببرد. حتی اگر اوقات خوش برایش پیش می آمد، باز هم دنبال یک عیب و ایرادی میگشت برای گلایه و زهر کردن آن لحظه به دل خودش و اطرافیانش. اخلاق دیگرش این بود که فقط اهل حرف زدن  و آرزو کردن بود. اصلا حاضر نبود برای رسیدن به آرزوهایش، قدمی بردارد. در واقع آرزوهایش را با غرزدنهایش در خاک دفن میکرد. عادت نداشت به زیباییهای اطرافش توجهی کند و فقط به دنبال عیبها و سیاهیها بود. هنگامی که از چیزی به شدت ناراحت و ناراضی بود و مینالید و آن را عامل بدبختی خود میدانست، راه حل جلوی پایش میگذاشتم و او بهانه ای می‌آورد و آن را پس میزد.

من ترسیدم و نمیخواستم شبیه او شوم. چون در رفتارهای خودم دقیق شدم و متوجه شدم گاهی وقتها به تبعیت و بخاطر همنشینی با او و افرادی شبیه با او زبان به ناشکری باز میکنم و از چیزهایی گله میکنم که در کنارش یک نعمت دیگری وجود دارد که برایم بسیار حیاتی است. هم صحبتی با آنها باعث میشد من نعمتها و زیباییهای زندگی‌ام را نبینم و کم کم با گله و شکایتهای پی در پی به سمت یک افسردگی خودخواسته پیش بروم.

برای مثال، وقتی دوستانم از آب و هوای مربوط به یک فصل شکایت میکردند، من هم گرما و رطوبت بالای شهر ابوظبی برایم بسیار جلوه میکرد و زبان به گله و شکایت باز میکردم و گویی نسبت به کسانی که در یک آب و هوای بهتری زندگی میکردند، طلبکار بودم. درست شبیه خودشان. آنقدر حرفهایشان پر از ناشکری و غر و نق بود که من هم خواه ناخواه به دنبال کم و کاستی های زندگی ام میگشتم تا از قافله ی آنها عقب نمانم. اما یک وقتی به خودم آمدم. از این رفتار بدم آمد و از همه کسانی که اینگونه بودند، بیزار شدم. با خودم فکر کردم، همرنگ جماعت شدن اولین ضرر را به خود شخص وارد میکند. من برای داشتن یک زندگی خوب و خداپسندانه، باید در خلاف جهت آب حرکت میکردم. طبیعی است که در این مسیر باید خیلی از طعنه ها و نیش و کنایه ها را تحمل کنم و حتی انتظار داشته باشم کسانی که من را دوست خود میدانستند، علیه من حرف بزنند و با من و افکارم دشمنی کنند.

اولین قدم این بود که قدران نعمتهایی که دارم باشم. آنها را در نظرم بزرگ جلوه دهم تا کم و کاستیها نتوانند بر افکارم غالب شوند. دومین قدم این بود که ارتباط و همصحبتی ام با افراد ناشکر کم کنم. یکی از دلایلی که حضورم را در شبکه های مجازی و موبایلی نسبت به قبل خیلی محدود کرده ام، همین است. سومین قدم این بود که هدف معین و محکم برای زندگی و آینده ام مشخص کنم. چهارم اینکه برای رسیدن به آن هدف، اهداف کوچکتری تعیین کنم که در مسیر رسیدن به آن هدف اصلی قرار میگیرند. پنجم، برنامه ریزی کنم و ششم که مهمترین آنهاست، به برنامه ام عمل کنم. در این مسیر قدم بردارم. باور داشته باشم که با حرف زدن و آرزو کردن و غر زدن و ناامید شدن و شکست، به هیچ هدفی نخواهم رسید. عمل کردن و در مسیر قدم برداشتن خیلی مهم است. انتظار معجزه نداشته نباشم و از کسی توقع نداشته باشم که کارهایم را برایم انجام دهند و مرا به آرزوی خودم برسانم. بلکه این من هستم که مسئول رسیدن به آرزوها و اهداف و موفقیتهایم هستم. به میزان و کیفیت قدم هایی که برای خواسته هایم برمیدارم، جواب میگیرم و به هدفم نزدیک خواهم شد.

خداوند به بنده اش میگوید:« از تو حرکت، از من برکت». تا در راهی قدم برنداریم و دست به کار نشویم، خداوند به زندگی و کارمان برکت نمیدهد. به نظر من زندگی کردن و قدم در راه هدفهایمان برداشتن، شبیه جهاد است. اصلا اینگونه زندگی کردن را میتوان نوعی زندگیِ جهادی به حساب آورد. هر چقدر اهدافمان در زندگی خداپسندانه تر و برگرفته از اعتقادات صحیح مذهبی مان باشد، بیشتر به هدفمند بودن این دنیا و خلقت پی میبریم و دچار یأس و پوچی نخواهیم شد. به این ترتیب زندگی باب میلمان خواهد شد و هر روز موفقیت های جدید به دست می آورد. در این نوع زندگی، حتی سختیها و مشکلات هم شیرین میشوند و تبدیل به فرصتی خواهند شد برای قوی تر و محکم تر شدن و به دست آوردن یک مهارت جدید که میتواند آن تهدید یا مشکل را تارومار کند. در مقابل هر چقدر هم بنشینیم و بگوییم خوش بحال فلانی و حسرت زندگی دیگران را بخوریم و تنبلی خودمان را بگذاریم به حساب اینکه افراد موفق حقمان را خورده اند، بیشتر در بدبختی و غم و ترس فرو میرویم و دست و پا میزنیم.

پس بیایید برای موفق بودن و رسیدن به اهداف زندگی مان دست به کار شویم. برای مهمان کردن لبخند به روی لب هایمان یاعلی بگوییم و از یک جایی شروع کنیم. یادمان باشد درددل کردن و نالیدن و غر زدن، یکی دوبار معنی دارد اما مدام تکرار کردنشان و تلاش نکردن برای تغییر دادن موقعیت موجود، به شخصیت و زندگی خودمان ضربه میزنیم و با حرفهایمان باعث میشویم بذر ناامیدی و غم را در دلهای مخاطبمانمان بپاشیم. از امروز تصمیم بگیریم که بهانه گرفتن را در زندگی مان ممنوع کنیم. از چیزی راضی نیستیم، بعد از یکی دوبار شکایت و گله کردن و غر زدن، دست بکار شویم برایش راه چاره ای بجوییم.

به امیدِ یک زندگی هدفمند، جهادی و بی بهانه برای همه ی کسانی که طالب موفقیت و رضای خدا هستند.