امام رئوفم

بسم الله النور

Our Engagement in ImamReda Shrine 11april

میلادتان مبارک، امام رئوفم.

.

هفده ساله که بودم، یک بار از تلویزیون، یک خانم ایتالیایی تازه مسلمان را دیدم که اولین سفر بعد از مسلمان شدنش، مشهد مقدس و زیارت حرم مطهر امام رضا (ع) بود. خیلی به من برخورد. حرفش درست شبیه یک سیلی بود برایم.  برایم خیلی سخت بود که منِ مسلمان زاده ی شیعه، تا آن سن هنوز زائرِ امام رئوف نبودم و آنوقت یک تازه مسلمان، اولین سفر زیارتی اش به مقصد مشهد است.

از آن روز بی تابِ زیارتش شدم. از آن روز صلوات خاصه امام رضا(ع) ورد زبانم شد. عاقبت در ۱۹ سالگی و در شب مبعث رسول اکرم(ص)، زائرش شدم. آن هم با هزاران خواهش و گریه برای جلب رضایت پدرم. شیرین ترین اتفاق زندگی ام در سن ۱۹ سالگی.

 

شنبه، ساعت حوالی ۱۱ شب

مشغولِ دیدن سریالِ ولایت عشق از شبکه آی فیلم هستم. آنجایی که مامون عباسی، رجاء بن ضحاک را به همراه عیسی جلودی و تعدادی سرباز و همراهان به مدینه میفرستد تا امام رضا (ع) را به بهانه ولایتعهدی به مرو بیاورند. امام را مجبور میکنند تا رضایت دهند و ایشان به همراه تعدادی از یارانشان روانه مرو میشوند. در بین راه چندین بار جمعیت عظیمی از علویان مشتاق، به سمت کاروان هجوم می آورند تا امام خود را ببینند و از او علت سفرشان را جویا شوند.

شور و اشتیاق مردم برای دیدن امام‌شان، حسرت برانگیز است. مخصوصا آنجاییکه کاروان امام نزدیک میشود و قاصد برای مردم منتظر پیام می آورد که : « ای مردم، آمد آن کسی که منتظرش بودیم.» و مردم دست افشان، پای کوبان و هلهله کنان به سمت امام‍شان میروند. اما حسرت برانگیزتر آنجایی است که رجاء بن ضحاک دستور میدهد مسیر را عوض کند تا مردم و امام با هم دیداری نداشته باشند. آنوقت امام، خودشان به تنهایی و سوار بر اسبشان، شتابان به سمت مردم میتازند و وقتی به آنها میرسند، از اسب پایین می آیند، آغوششان را برای شیعیان علی (ع) باز میکنند و مردم اشک از چشمهایشان جاری، سر از پا نمیشناسند و به سمت امام خود میدوند.

دلم امام زمانم را میخواهد…

 

یکشنبه، حوالی ساعت ۱۰ صبح

بی حوصله ام و برای سرحال شدن، عکسهای قدیمی را میبینم. چشمم میخورد به فولدر مشهد. روی آن کلیک میکنم. دلم تنگ می شود برای صحن و سرایش. برای برخاستن اذان از گلدسته هایش. برای چشم دوختن به گنبد طلایش. برای آوای خوش نقاره زن ها موقع طلوع آفتاب.

تقویم را نگاه میکنم. اول شهریور ۹۴ است. سه روز دیگر میلادشان است و من اینجایم. جایی دور از حرمش. قرار بود امسال برای اولین بار روز میلادشان در حرمشان باشم، از نزدیک سلام دهم، خوشحالی ام را برای بودنشان ابراز کنم و تبریک بگویم. غمی به دلم می نشیند.  صفحه یوتیوب را در موبایلم باز میکنم و در قسمت جستجو تایپ میکنم « امام رضا (ع) – علی فانی».

«مگو که بی خردم هیچکس نمی خردم
کرامت تو به بالای دست می بردم

اگر جدا کنی از خود من را کم از صفرم
واگر کنار تو باشم فزون تر از عددم»

اختیار اشکهایم دستِ خودم نیست. برای همسرم پیام میفرستم:« اسکایپ؟» و دقیقه ای بعد تصویرش روی صفحه ی موبایلم نقش میبندد. سلام احوالپرسی میکنیم و بعد کلافه میشوم و میگویم :« قرار بود سه روز دیگه عروسیمون باشه.» بعد از یک مکث طولانی، آرام میگوید:« آره». آهی میکشم و میگویم:« اونوقت روز تولد، توی حرم بودم.» و پاسخم سکوت است. یک سکوت طولانی. دلم آرام نمیگیرد. خودم را سرزنش میکنم. به خودم نهیب میزنم که با توافق هم، تاریخ عروسی را تغییر دادیم.

راستش را بگویم؛ خیلی خوب شد که تاریخ را تغییر دادیم، چون با توجه به شرایط، این بهترین و منطقی ترین گزینه بود. اما من نمیدانستم که اگر تاریخ را تغییر دهیم، سفر مشهد هم لغو خواهد شد و زیارت را از دست خواهم داد.

 

دوشنبه، حوالی اذان ظهر

به موبایلم نگاهی می اندازم. پیام جدید همزادم در واتساپ که پرسیده آیا صبح پیامکش به دستم رسیده یا نه؟ میگویم نه و او یک اسکرین شات از صفحه ی پیامک های مربوط به من در گوشی اش برایم میفرستد.

sms from hamzad ElhamFB WWW.ElhamBanoo.Com-

با دیدنش، لبخندی روی لبهایم مینشیند. یک لبخند رضایت. در بهترین حالت ممکن به یادم بوده است. خوب میداند که چقدر دلم میخواست زائر حرمش باشم و چقدر عاشق بارانم و مشتاق شنیدن نوای نقاره ها. هر بار که زائر بوده ام، صدای نقاره زنها را برایش فرستاده ام و اینبار جایمان عوض شده.

 

دوشنبه، شب

سریالِ ولایت عشق را میبینم. امام (ع) تحت فشار واجبار و تهدید مامون، به شرطی ولایتعهدی را پذیرفته اند که در امور مملکت دخالتی نداشته باشند. با خودم فکر میکنم اگر آنچه در سریال نشان میدهد درست باشد، آیا بهتر نبودامام (ع) پیشنهاد مامون برای گرفتن خلافت را میپذیرفتند. حالا که علویان مشتاقانه به سمت امام می آیند و مخصوصا که در روز معرفی ولایتعهدی، مردم آزادانه لباس سبز علویان را پوشیده اند و یکپارچه شده اند؛ بهترین زمان برای برقراری حکومت عدل علی (ع) نیست؟

گویی فکر من شبیه برخی اصحاب امام (ع) باشد که شرایط موجود را به اطلاع امام (ع) رسانده اند و از ایشان خواستند تا از قصر خارج شوند و به مردم بپیوندند و قیام کنند. پاسخ امام(ع) اما ساده لوحی و بی بصیرتیِ افرادی چون من را گوشزد میکند:«شما نیز همانند قدرتمداران و دنیاطلبان حقیقت راه ما را نشناخته اید و مقصود و هدف ما را درنیافته اید. من در مدینه از اقبال و اعتمادی به مراتب بیشتر از این شهر برخوردار بودم.اگر احساس میکردم که زمانش فرا رسیده است، در همان مدینه ذوالفقار علی را به دست میگرفتم. اگر آن لحظه موعود فرا برسد، نه به لباس سبز این جماعت نیازی دارم و نه به لباس سیاه عباسیان توجهی می نمایم… ندای رسول الله باید از اعماق وجود مسلمانان برخیزد اما امروز تنها بر نوک زبانشان جاریست. این فریادها همچو آتش نیم افروخته ای، با هر نسیم کوچکی شعله میکشد و با تندبادی خاموش میشود. باید کاری کنیم که دین خدا و سنت پیغمبر، پیوسته و در همه حال از عمق جان مومنین زبانه کشد.»

فکرم میرود به سمت جگر پاره ی امام حسن (ع) و خیانت یارانش. فکرم میرود به صحرای کربلا و تنِ از سر جدایِ امام حسین (ع) و یاران صادقی که فقط ۷۲ تن بودند در مقابل هزاران هزار سپاه دشمن. فکرم میرود تا خانه ی امام صادق و تنور آتش. همان روزی که سهل ابن حسن خراسانی به نزد امام آمده بود تا بپرسد:«چه چیز مانع شما است که حق خود را نمی ستانید ودر خانه نشسته اید در حالی که صد هزار شیعه دارید که برای شما شمشیر میزنند؟» و آنگاه که امام فرمودند:« ما در زمانی که حتی پنج نفر هم یاور نداریم قیام نمی کنیم وما داناتریم که چه وقت باید قیام نمود».

و فکرم میرود به سمت امام زمانم و من و همچون من هایی که …

 

سه شنبه، یک ساعت قبل از اذان مغرب

وضعیت هوا زیاد مساعد نیست. داغ و سوزان است. اما با این حال ترجیح میدهم به کنار دریا بروم و کمی قدم بزنم. خیره میشوم به مرز بین آسمان و دریا و به نشانه ادب دست به سینه میگذارم و

sea persiangulf

« زائرت که نیستم،

اما؛

از راه دور

از پشت آبیِ این دریا

از همینجا

سلامٌ علیک»

 

چهارشنبه، ۴ شهریور ۹۴

Our Engagement in ImamReda Shrine 11april

میلادتان بر ما مبارک، امام رئوفم.

از همه ی دنیا همین مرا کافی است که دوستان و نزدیکانم با شنیدن نامت، ناخودآگاه به یادِ من می افتند.