آشپزخانه‌ی من

بسم الله النور

my kitchen Elham FB WWW.ElhamBanoo.com-

برای آشپزی ام، یک برنامه هفتگی نوشته ام.

دیروز یک برنامه غذایی برای روزهای هفته نوشتم. طوری برنامه ریزی کردم که ثابت و خشک و تکراری نباشد. یعنی به جای اینکه غذای مشخصی را برای ناهار روز شنبه بنویسم، یک گروه از غذاها را به روز شنبه اختصاص دادم؛ مثلا چلوخورش. اما مشخصا ننوشته ام چه مدل خورشی. با توجه به مواد موجود در یخچال و آشپزخانه و سلیقه و نظر خانم و آقای خانه تصمیم گرفته میشود چه مدل خورشی پخته شود. به نظرم برنامه خوب و متنوعی است که از شنبه قرار است اجرا شود. هفته اول آزمایشی خواهد بود. اگر موفقیت آمیز باشد، ادامه پیدا خواهد کرد. اینکه آقای خانه هم با گروه غذاهای نوشته شده برای روزهای هفته موافقت کنند و نظر دهند هم خیلی مهم است. برنامه اولیه بعد از مشورت و نظرخواهی از آقای خانه کمی تغییر پیدا کرد و به یک برنامه منسجم تر و دوست داشتنی تر رسیدیم. طوری که همه ی غذاها مورد علاقه دو نفرمان باشد. این نکته هم مهم است که صبحانه و ناهار و شام متناسب باشند. مثلا اگر قرار است ناهار غذای مفصل و سنگینی پخته شود، شام یک غذای کاملا سبک مثل سوپ یا نان و پنیر باشد.

گروه غذاهایی که برای صبحانه در نظر گرفته ام :

  • صبحانه ایرانی ( نان، پنیر، گردو و سبزی)
  • صبحانه فرانسوی ( نان تست، پنیر ورقه ای، انواع کروسان و بریوش، کره، مربا و عسل)
  • صبحانه عربی ( پنیر محلی، گوجه و خیار، فول مدمس، لبنه و زعتر، حمص باللبن و …)
  • صبحانه سنتی ( عدسی، آش، حلیم و…)
  • صبحانه انگلیسی ( هاش براون، تخم مرغ، سوسیس خانگی، لوبیا و قارچ)
  • صبحانه سریع ( برشتوک – corn flakes- ، شیر و انواع خشکبار از قبیل مغز بادام و پسته و گردو)
  • انواع پنکیک

گروه غذاهایی که برای ناهار در نظر گرفته ام به این صورت است:

  • چلو خورش ( قیمه، قیمه بادمجان، قرمه سبزی، فسنجان، کرفس و …)
  • غذا دریایی ( ماهی یا میگو)
  • خوراک ( سبزیجات، مرغ، گوشت، حبوبات، یا ترکیبی از هر کدام، استیک و …)
  • پلوی سبزیجات و حبوبات ( کلم پلو، عدس پلو، ماش پلو، باقالی پلو و …) که با انواع سبزیجات معطر خوش عطر و طعم میشود.
  • پلوی گوشت ( بریانی گوشت یا مرغ یا میگو و یا هر پلویی که با مواد گوشتی مخلوط میشود)
  • خانواده پاستا ( اسپاگتی یا ماکارونی، پنه یا فتوچینی با سس آلفردو یا پستو،  لازانیا، راویولی و …)
  • انواع کوکو ها ( کوکوسیب زمینی، کوکو سبزی، کوکو سبزیجات، کتلت و …)

گروه غذاهایی که برای شام در نظر گرفته ام به این صورت است:

  • انواع سوپ
  • انواع سالاد ( الویه، ماکارونی، فصل، سزار و…)
  • بشقاب داغ ( بیشتر اختراعات جدید و ترکیب موادی که در دسترس است و به نظر خوشمزه می آید.)
  • انواع پیراشکی، تارت، پای و کیش ( صرفا غذایی مد نظر است و نه شیرینی)
  • انواع سمبوسه و اسپرینگ رول
  • نان، پنیر، گردو و سبزی

اما گذشته از اینها، با خودم داشتم فکر میکردم من از کِی اینهمه خانم و کدبانو شدم که میتوانم برای تمام روزهای هفته، ناهار و شام مجزا بپزم، آشپزی کنم و اصلا مدل و سبک مخصوص به خودم را در پخت و پز داشته باشم؟ من که از کبریت روشن کردن هم میترسیدم و حضورم در آشپزخانه فقط برای باز و بسته کردن در یخچال بود که چیزی آماده بردارم و بخورم؟ در امر خانه داری هم آنقدرها زرنگ و دارای ایده نبودم. آخرهفته ها که اتاقم بهم ریخته میشد، باید با کمک مادر یا خواهرم جمع میکردم و به تنهایی نمیتوانستم چیدمانی انجام دهم. بخشی از ماجرا بخاطر این بود که فرزند آخر خانواده بودم و کسی از من انتظار نداشت که کارهای خانه را انجام دهم و به اصطلاح نمیگذاشتند دست به سیاه و سفید خانه بزنم. اما حالا میبینم که به یکباره خودم صاحب یک خانه شده ام با ایده و خلاقیت مخصوص خودم که فقط من قادر به چرخاندن امور این خانه هستم و در رأس امور قرار گرفته ام.

اتاقم در خوابگاه (دوران دانشجویی کارشناسی)
اتاقم در خوابگاه (دوران دانشجویی کارشناسی)

همه چیز از زمان دانشجویی و خوابگاه شروع شد. پدرم دوست نداشت با غریبه ها هم اتاق شوم و البته خودم هم راحت نبودم با کسی که هیچ آشنایی ندارم هم اتاق شوم. به همین خاطر، در خوابگاه برایم یک اتاق تکنفره با آشپزخانه و سرویس بهداشتی مجزا ( یک سوییت کوچک) ثبت نام کردند. شروع ترم تحصیلی ام با شروع ماه مبارک رمضان همزمان شده بود. یعنی درست یک شب قبل از یکم ماه مبارک رمضان من در خوابگاه مستقر شدم و فردایش باید سر کلاس درس حاضر میشدم.

هیچوقت آن روز عصر را فراموش نمیکنم. من که همیشه در خانه عزیزدردانه بودم و همه چیز برایم محیا بود و همیشه خانواده ام در کنارم بودند، حالا باید تا یک هفته تک و تنها در خوابگاه می ماندم و آخر هفته خانواده ام را می دیدم. دستهایم را محکم دور پدرم گرفته بودم و روی شانه هایش گریه میکردم. اشکهایم امان نمیدادند و آنقدر گریه کردم که اشک های پدرم هم جاری شد. دلم نمیخواست پدرم برود و من را در خوابگاه تنها بگذارد اما چاره ای نبود. خداحافظی سختی کردم و وارد بلوکی که اتاق من در آنجا بود شدم. مادام (مسئول خوابگاه که او را مادام صدا میزدیم) از پشت در شیشه ای خداحافظی من و پدرم را دیده بود. گفت:« اینجا قرار نیست کسی را آزار دهیم. قرار است درس بخوانی و آینده ات را بسازی. چند روز که بگذرد عادت میکنی.» لبخندی زدم و کلیدم را برداشتم به سمت اتاقم رفتم. وسایل را چیدم و بعد مبهوت به فضای اتاقم نگاهی انداختم. خودم بودم و خودم.

روزهای اول برای افطار ساندویچ های سرد از هایپر مارکت دانشگاه تهیه میکردم. بعد از چند روز متوجه شدم آنطور که باید تقویت نمیشوم و بهتر است غذاهای گرم بخورم. یکی دوماه اول به رستورانهای موجود در سالن غذاخوری دانشگاه روی آوردم و غذای آماده با خودم به خوابگاه میبردم و گاهی هم از رستورانهای شهر سفارش میدادم و دم در ورودی اصلی خوابگاه تحویل میگرفتم. مدتی به این صورت گذشت و درسها و کارهای دانشگاهی سنگین تر شد و به این نتیجه رسیدم که نمی ارزد بعد از کلاسها مدت در صف سفارش غذا بمانم و وقتم اینگونه تلف شود. از طرفی وزنم هم نسبت به قبل افزایش یافته بود. تصمیم گرفتم خودم دست بکار شوم.

دوران دانشجویی در خوابگاه
دوران دانشجویی در خوابگاه

مدتی خودم را را با انواع املت ها و غذاهای تخم مرغی سیر میکردم. مدتی هم آخر هفته ها پدر و مادرم برایم غذا درست میکردند و می آوردم خوابگاه و برای روزهای هفته فریز میکردم. اما وضعیت گوارشی و هضمی ام با غذاهای فریز شده بهم میریخت و کلا غذای پخته ای که یکبار به فریزر رفته باشد و گرم شده باشد را دوست ندارم مگر اینکه غذای نذری امام حسین (ع) باشد. همیشه در خانه مان غذا به اندازه پخته میشد و اگر چیزی از آن باقی می ماند برای شام خورده میشد.

عکسهایی از برخی از غذاهایی در آن دوران پختم
عکسهایی از برخی از غذاهایی در آن دوران پختم

کم کم تصمیم گرفتم مواد خام را از هایپر مارکت دانشگاه خریداری کنم و خودم آشپزی کنم. اجاق های خوابگاه برقی بودند و نیازی به کبریت نبود. روزهای اول از پدر، مادر و خواهرم تلفنی دستورپخت میگرفتم. بعدها از جستجوی گوگل استفاده میکردم و به همین ترتیب پختن غذاهای مختلف را امتحان میکردم. گاهی اوقات هم خودم خلاقیت به خرج میدادم و چیزهای که فکر میکردم با هم خوشمزه میشوند را مخلوط میکردم. گاهی واقعا خوشمزه میشد و گاهی از سر ناچاری به زور میخوردم و با هر لقمه ای با خودم تکرار میکردم:« فلان چیز را با فلان چیز قاتی نکن، خوشمزه نمیشه.» کم کم در اوقات فراغتم تهیه ی انواع دسر و شیرینی هم تمرین کردم.

سال سوم دانشگاه با اینکه آشپزی ام فوق العاده پیشرفت کرده بود و از دستپختم نه تنها خودم که همخوابگاهی هایم هم راضی بودند، اما پدرم اجازه آشپزی در خانه را به من نمیدادند. یک روز قبل از اینکه پدرم به خانه بیایند، آبگوشت محلی (قاتق، کاتخ، کتخ) درست کردم. مزه اش فوق العاده شده بود. پدرم گفت طعم غذاهای شب عروسی شهرمان را میدهد. غذا که تمام شد پرسید: «تو کی یاد گرفتی انقدر خوشمزه غذا درست کنی؟» بار دیگر کتلت درست کردم. آنقدر بویش پیچیده بود که پدرم گفتند :«حتی در لابی برج هم میشد بویش را حس کرد اما فکر نمیکردم از خانه خودمان باشد.» و به این صورت کم کم این اعتماد در پدر و مادرم ایجاد شد که میتوانم با مواد خام غذاهای خوشمزه درست کنم بدون اینکه مواد را حیف و میل کنم. البته این را بگویم که اوایل چند باری غذا پختم و موادش حیف و میل شد و مزه ای خیلی بدی به خودش گرفته بود و به خاطر همین چند تجربه اجازه نمیدادند آشپزی کنم. اما وقتی در خوابگاه خوب تمرین کردم و تبدیل شدم به یک آشپزی که غذاهای خوب میپزد، به من اعتماد کردند و اجازه آشپزی بیشتری دادند.

اتاقم در خوابگاه
اتاقم در خوابگاه

تجربه ی حضور در خوابگاه، نه تنها در امر آشپزی مرا صاحب خلاقیت کرد، بلکه تمرینی بود برای مرتب نگه داشتن کمدم و وسایلم و چیدمان اتاقم. طوری که بعد از فارغ التحصیلی و حضورم در خانه، همه ی امور خانه را به دست گرفته بودم و از این بابت خیلی خوشحال بودم. راستش از این مدل دخترهایی نیستم که اگر بگویم  به آشپزی یا خانه داری علاقه دار، احساس کسر شأن کنم. من این علاقه مندی و هنرها را جزء و لازمه دخترانگی هایم میدانم و خوشحالم که به طور طبیعی و با احساسات دخترانه-زنانه پرورش پیدا کرده ام. از اینکه بخواهم ادای پسرها را در آورم یا خودم را متفاوت با روحیه دخترانه نشان دهم، خوشم نمی آید.
راستی، همیشه دوست داشتم آشپزخانه خانه مان پنجره ای رو به بیرون و فضای باز داشته باشد. حالا آشپزخانه ی خانه ی خودم پنجره ای بزرگ دارد رو به بیرون و با نمای دامنه و قله ی کوه در دوردستها. اگر چه رنگ کابینتهایم سفید نیست و آشپزخانه ام آنطور که میپسندم نیست، اما همین پنجره می ارزد به همه ی این کم و کاستیها. من عادت دارم از همین چیزهای کوچک درسهای بزرگ بگیرم. با خودم میگویم: ببین الهام بانو، چقدر دوست داشتی پنجره آشپرخانه خانه پدری رو به بیرون باز شود و هوای تازه تنفس کنی، اما نمیشد. آفرین که غر نزدی و اینور و آنور ننشستی گله و شکایت کنی که پنجره آشپزخانه مان فلان است و بهمان است. حالا بخاطر این صبرت ببین خدا چه هدیه ای به تو داده. خانه ای با آشپزخانه ای رو به بیرون آنهم کوهستان. وقتی خدای مهربان برای خواسته ای به این کوچکی اینگونه پاسخ میدهد، پس برای خواسته های بزرگتر و آرمانی تر حتما جواب هایی بزرگتر و آرمانی تر و معنوی تر خواهد داشت. پس صبر پیشه کن دختر جان. صبر پیشه کن و از خدا بهترینهارا بخواه و عاقبت به خیری را.»

window of kitchen Elham FB WWW.ElhamBanoo.Com-

 

 

 

.

.

.

.

.

.

.

.

پی نوشت:

  • همیشه بین دو کلمه «خورش» و «خورشت» مردد هستم که کدام را بکار ببرم. به طور معمول و در گفتگوی معمولی خورش میگویم. دهخدا هر دوی این کلمه را مترادف هم آورده و در مقابل توضیح هر کدام، کلمه دیگر را هم ذکر کرده است.
  • عکس های دوران خوابگاه که در این پست شاهدش هستید، مربوط است به پاورپوینتی که درباره زندگی خوابگاهی ام به توصیه ی یکی از دوستانم ساخته بودم. اصل عکس ها در دسترسم نیستند و فقط اسکرین شات از قسمت هایی از آن پاورپوینت را در اینجا قرار داده ام.
  • امیدوارم این برنامه غذایی که برای خودم نوشته ام، کمکی باشد به تازه عروسها که هر روز نگران این هستند که چه بپزند و همچنین تشویقی باشد برای کسانی که با افتخار میگویند آشپزی و خانه داری بلد نیستند! :)