از تو حرکت، از خدا برکت

بسم الله النور
Ash Sabzi ElhamFB WWW.ElhamBanoo.Com-
این مطلب، صرفا آشپزی نیست!

.
.

دیشب یک عکس از آش نذری دیدم که رویش با کشک و پیازداغ نعناع داغ تزیین شده بود. دلم رفت برایش. چند بار آمدم بنویسم «چقدر دلم آش میخواد» اما منصرف شدم. موقع خواب زیر لب گفتم:« ای خداجونم، چقدر دلم آش رشته خوش عطر و خوشمزه میخاد.»
صبح مادرم احساس گلو درد میکرد. این نشانه خوبی نبود. اگر کار به سرماخوردگی و سرفه کردن میکشید، در روند پرتودرمانی مشکلساز میشد. خواستم سوپ درست کنم که با خودم گفتم چرا آش نه؟

برای آش رشته، احتیاج به حبوبات مختلف و رشته و سبزی آش داشتم. از حبوبات فقط عدس، ماش و لپه داشتیم. رشته هم نداشتیم اما خداراشکر سبزیِ آش رشته توی فریرز جا خوش کرده بود. به ذهنم رسید که آشِ سبزی به سبک خودم! درست کنم. ماش و عدس و لپه و برنج را در قابلمه ریختم و آب جوش رویشان و گذاشتم روی شعله تا پخته شوند. سبزی را با پیاز تفت دادم تا رنگش تیره شد و بعد به حبوبات پخته شده، اضافه کردم. هرچند میدانستم سبزی آش رشته با سبزیِ آشِ سبزی فرق میکند و علاوه بر این، آش سبزی گوشت و لوبیا و ترخان میخواهد. اما حسی به من میگفت با همینها هم می‌شود یک آش فوق العاده خوشمزه پخت.

شاید باور کردنش سخت باشد اما با همین چیزهای ساده، آشی پختم که عطرش همه‌ی خانه را برداشته بود. حتی پدرم که هر آشی را آش نمیدانند و در این زمینه خیلی مشکل پسند هستند، از این آش سبزیِ من درآوردیِ من خیلی خوششان آمد؛ و این یعنی ختم کلام و اوج خوشحالیِ من.

عصر خواستم عصرانه بخورم، دلم اما آشِ خودم را خواست. کمی از آن توی قابلمه مانده بود. ریختم توی کاسه و پیازداغ و نعناع داغ رویش و کمی کشک. چقدر خواستنی تر از ظهر شده بود. اصلا آماده بود برای سوژه عکاسی. عکسم را گرفتم. کمی روغن زیتون ریختم توی کاسه و نصف لیمو روی آش چلاندم و هم زدم.

همینطور که هم میزدم با خودم فکر کردم که همین دیشب بود که دلم آش میخواست. همین دیشب بود به خدا گفتم چقدر دلم آش خوش عطر و خوشمزه میخواهد. الان این کاسه روبرویم است. منطقی اش این بود که با این مواد کم، چیز خوشمزه ای پخته نشود. ولی وقتی خدا بخواهد و از او خواسته باشی میتواند معادله برعکس شود. نمیدانم چرا همش آن جمله معروفِ « از تو حرکت، از خدا برکت» در ذهنم مرور میشد. بی ربط با این موضوع هم نیست.

این یک موضوع و خواسته ی خیلی پیش پا افتاده‌ای بود. به این فکر کردم برای بقیه‌ی حاجت ها و خواسته هایم از خدا هم دقیقا همچه وضعیتی است. مثلا یکی از دعاهای بعد از نمازِ من این است که خدایا کمکم کن یک روز حافظ کلِّ قرآن شوم. شاید بیشتر از ۱۰ سال باشد که همچه دعایی بعد از نمازم دارم و متاسفانه به حالت عادت درآمده. امروز عصر به این فکر کردم که من خواسته ام را با خدا مطرح کرده ام، پس چرا در این مسیر قدم برنمیدارم؟ تا بحال چندبار به قصد حفظ کردنِ یک آیه ، قرآن را باز کرده‌ام؟ تا من قدم در این راه برندارم که خدا برکتش را نشانم نمیدهد. من باید اراده و جدیت‌ام را نشان دهم تا مستحق برکت و حاجت روایی شوم. اگر اینطور نباشد، شبیه آن شخصی میشوم که از خدا میخواست همان لحظه یک کیف پر از پول از آسمان برایش بفرستد. خداوند وقتی این حاجت را برآورده میکند و کیف پر از پول میدهد که شخص برای به دست آوردنش زحمت بکشد نه اینکه گوشه ای بنشیند و فقط دعا کند.

وقتی به حاجت های خیلی بزرگتر فکر کنیم هم همینطور است. هرچقدر بنشیم دعای فرج بخوانیم و از خدا بخواهیم امام زمانمان را برساند اما قدمی برای ظهورش برنداریم ،درست شبیه قوم بنی اسراییل خواهیم شد که به موسی (ع) گفتند تو با خدایت برو با آنان بجنگ، ما اینجا نشسته ایم!