سفرنامه زیارتی

بسم الله النور

یک شبانه روز و چهار مکان مقدس.

وقتی تصمیم گرفتم ساکن مشهد شوم، خیلیها تعجب کردند. اکثرا از اینکه برای ادامه زندگی ام، ایران را انتخاب کرده بودم، کارم را دیوانگی میدانستند اما آنهایی که از علاقه من به امام رضا (ع) خبر داشتند، میگفتند بعد از مدتی حرم رفتن برایم تکراری خواهد شد. میگفتند اوایلش شور و شوق داری و بعد دلسرد میشوی. میگفتند لذت زیارت رفتن به این است که بخاطر خودِ امام چند روزی به مشهد بروی و زائر باشی نه مجاور. میگفتند برای همین است که توی حرم خودِ مشهدی ها را کمتر میبینی و بیشتر زائرهایی هستند که از راههای دور رفته اند. میگفتند وقتی ساکن مشهد شوی، همیشه خیالت راحت است که امام و حرمش هست و برای رفتن به حرمش امروز و فردا خواهی کرد.

من هم ترسیدم که این حرفها و فرضیه ها حقیقت داشته باشد، برای همین سعی میکردم هفته ای فقط یک یا دوبار به حرم بروم. نمیخواستم لذت زیارت را بخاطر زیاد حرم رفتن از دست بدهم و برایم امری تکراری شود.یک سال و نیم، به همین منوال گذشت. تا اینکه یک دفعه به دلم افتاد که چهل روز پشت سر هم صبح ها به حرم بروم. خیلی یک دفعه ای بود. یک روز صبحِ شهریوری که برای عقدِ یکی از جوانهایِ فامیل همسرم به حرم رفتیم و اتفاقا چهل روز تا شروع ماه محرم مانده بود. یک دفعه ای به دلم افتاد که همان روز را روزِ اولِ زیارتم قرار دهم و سی و نُه روز بعد پشت سر هم هر روز صبح به حرم بروم. البته میدانستم ممکن است بعضی از صبح ها نتوانم. قانونی برای خودم تعریف نکردم. گفتم در حدّ توانم سعی میکنم صبح ها زائر باشم و اگر نشد عصر ها قبل از غروب. شبانه روزِ زیارتم را غروب تا غروب قرار دادم.

قبل از شروع چله ی زیارتم، میدانستم که در این چهل روز سه سفر باید میرفتم. اصفهان، امارات و لبنان. هر سه سفر هم از قبل برنامه ریزی شده بود اما دل است دیگر. کاری نمیشود کرد. دلم میگفت چهل تا صبح زیارت عاشورا و دعای عهد در حرم امام رضا بخوانم بیشتر کِیف می دهد. بی خیالِ عروسیِ پسردایی ام در لبنان، دیدار خانواده ام در امارات و کار مهمی که در اصفهان داشتم، شدم و دل یک دله کردم.

هفته ی اول کمی برایم سخت بود که صبح زود از خانه بیرون بیاییم. هرچند همینکه به حرم میرسیدم همه سختی ها فراموشم میشد. کم کم وضع طوری شد که اگر صبح ها نمیتوانستم به حرم بروم و عصر ها مجبور میشدم بروم، دلم به شدت تنگ میشد. فاصله زمانی بیشتر از بیست و چهار ساعت برایم غیرقابل تحمل شده بود. شاید شما که اینها را میخوانید برایتان اغراق آمیز باشد. اما از صمیم وجودم برایتان آرزو و دعا میکنم که این حس شیرین را تجربه کنید. برای خودم هم تعجب برانگیز بود که برخلاف حرفهایی که شنیده بودم، به جای اینکه دلسرد و خسته شوم، بیشتر مشتاق حرمش و حال وهوای صحن هایش میشدم. در روزهای آخر چله احساس نزدیک بودن به امام را درک میکردم. احساسی توصیف ناشدنی. نمیدانم اسمش را چه بگذارم. یک جور رابطه ی امام و محب یا یک جور رابطه دختر و پدری یا یک جور رابطه مولا و مربوب. و واقعا هم مربوب شدم. در آن چهل روز خودم به وضوح احساس میکردم و شاهد بودم که چطور پرورش می یابم. منِ کم طاقت چطور صبور شدم. نمیدانم شاید برای هر کسی یک صفتی به بروز برسد. برای من مدامت در زیارتم، آرامش و صبر و رحمت به دنبال داشت.

چله ام تمام شد. شاید بهتر است بگویم چله مان تمام شد. چرا که در تمام این چهل روز همسرم هم همراهی ام میکرد. برای انجام کاری باید به اصفهان میرفتم. به دلم افتاد  مسیر سفر را کمی طولانی تر کنم و بروم قم و سلام امام رئوف را به خواهرشان برسانم و بعد از آنجا به اصفهان بروم. یکدفعه به دلِ همسرم افتاد که مسیر را کمی بیشتر طولانی تر کنیم و به شهرری برویم و سلامی به خدمت حضرت عبدالعظیم الحسنی عرض کنیم و بعد قم و جمکران و بعد اصفهان.

افتادیم به جانِ سرویسهای آنلاین هواپیمایی و قطار و اتوبوس. همه بلیط ها را تهیه کردیم. با یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده سفر زیارتی مان را در روز سه شنبه صبح شروع کردیم. شب قبلش با امام رضا خداحافظی کردیم.

 

اولین باری که به زیارت حضرت عبدالعظیم الحسنی رفتم، فروردینِ امسال بود. فکرش را هم نمیکردم که اینهمه برایم دلپذیر باشد و آرامش به همراه داشته باشد. در همان شب دو بار به فاصله ۱۰ دقیقه به زیارت رفتم. حال و هوای حرمش برایم دوست داشتنی بود. و حالا دوباره میخواستیم به آنجا برویم و یکبار دیگر تجربه اش کنیم. سه شنبه ۴ مهر، ساعت ۹و نیم صبح هواپیما در تهران به زمین نشست. اسنپ زدیم از مهرآباد به حرم حضرت عبدالعظیم رفتیم. سلام امام رضا به محضر ایشان و دو امامزاده دیگر رساندیم. تا اذان ظهر در حرم بودیم. ناهار را در غذاخوری حرم خوردیم و از آنجا به سمت راه آهن حرکت کردیم.

بلیط تهران-قم را برای ساعت ۲ خریداری کرده بودیم. اولین بار بود که سوار قطار بین شهری میشدم. اصلا اولین بار بود که به ایستگاه راه آهن رفتم. خیلی دوست داشتم قطارهای کوپه ای باشد. مانند همان چیزی که در فیلمهای قدیمی دیده ام. اما چون مسافت تهران- قم آنقدر زیاد نیست، فضای داخل قطار به شکل اتوبوسی بود. قطاری دو طبقه که ما در طبقه پایین بودیم. تجربه خوب و جدیدی بود. حدود ساعت ۴ رسیدیم قم. با یک تاکسی به سمت حرم رفتیم. آخرین باری که به زیارت رفته بودم، هفت سال پیش بود.

راستش را بگویم، تا قبل از این، همه آن زیارت هایی که در حرم حضرت معصومه داشتم، معمولی بود. آنچنان به دلم نچسبیده بود. حال و هوایم را عوض نکرده بود. اما این بار فرق داشت. خیلی فرق داشت. از حالِ دلم متعجب بودم. آغوشِ بازِ عمه سادات را حس میکردم و خوشامدگویی اش را درک میکردم. حالاتی که بارهای قبل حسش نکرده بودم. حرم آنچنان شلوغ نبود و به راحتی توانستم زیارت کنم. در رواق امام خمینیِ حرم، مراسمی به مناسبت روز پنجم محرم برگزار میشد. به همراه همسرم آنجا نشستیم و بعد از پایان سخنرانی و مدیحه سرایی، شروع به خواندن زیارت ناحیه مقدسه کردند. زیارت را بسیار جانسوز و زیبا خواند و همه را تحت تاثیر قرار داد. بطوریکه که از ادامه ی آن منصرف شد.

از حضرت معصومه (ع) خداحافظی کردیم و وسایلمان را از امانتداری برداشتیم و با یک تاکسی به سمت جمکران حرکت کردیم. شب چهارشنبه جمکران حال و هوای دیگری دارد. نماز مغرب شروع شده بود که به حیاط مسجد رسیدیم. نمازمان را به جماعت خواندیم و هر کدام از سمت مربوطه وارد مسجد مقدس شدیم. نماز تهیت مسجد و نماز امام زمان خواندیم. در حیاط مسجد، دعای توسل خواندیم و کمی نشستیم و شام خوردیم و بعد به سمت میدان هفتادودوتن حرکت کردیم.

ساعت ۱۱ به سمت اصفهان حرکت کردیم و ساعت ۲.۵- ۳ رسیدیم اصفهان. همه چیز طبق برنامه ریزی که در مشهد انجام داده بودیم صورت گرفت و یک روز زیارتی را به پایان رساندیم. یک روز زیارتی پربار که آرامش برایم به هدیه آورد و خاطره ای ماندگار و فراموش ناشدنی در ذهنمان ثبت شد. طوری که باز هم دلمان این سفر زیارتی یک روزه را میخواهد. بعد از آن سفرمان به نجف و بد شدنِ حالم و کربلایی نشدنم، درس خوبی گرفتیم که قبل از هر سفری مخصوصا سفر زیارتی باید یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده انجام دهیم و به هوای کسی به شهری نرویم. گاهی اوقات حکمت بعضی از اتفاق ها را همان موقع نمیفهمیم. روزها و ماه ها و سالها میگذرد و درست در وقتی که به فهمیدنش احتیاج داریم همه چیز برای فهمش فراهم میشود. عاشورا و تاسوعای امسال را در اصفهان گذراندم و عجب عاشورا و تاسوعایی بود. اینکه تا قبل از این پیش خودم فکر میکردم لابد امام حسین نمیخواسته که به زیارتش بروم و لابد لیاقتش نداشتم که قدم بر خاک کربلا بگذارم اما عاشورای امسال مثل چراغی بود که مدتها فکر میکردم سوخته اما وقتی دستم به کلیدش خورد فهمیدم خاموش بوده و من نمیدانستم. راستی که چقدر من خوشبختم که امامم اینهمه مرا مورد لطف و محبت خود قرار داده است. دوست دارم برای پست وبلاگی ام در اربعین درباره اش بنویسم. اما همین را بگویم که خیلی سخت و طاقت فرساست کسی که برای بار اول به زیارت امام حسین (ع) میرود، از شدت شلوغی و ازدحام نتواند وارد صحن و سرای حرمش شود و برای یک زیارت اولی، اربعین زمان مناسبی نیست.

 

ارغوان

بسم الله النور

یک نیمه شب ارغوانی

.

.

نیمه شب بود. مشغول دوختن یک عروسک برای یک دختر مراکشی بودم. نوای ارغوان از علیرضا قربانی فضای اتاق را پر کرده بود. آرام و آهسته. اولین بار بود این قطعه را از علیرضا قربانی میشنیدم اما شعر برایم آشنا بود. نمیدانم از کدام شاعر ولی برایم گوشنواز بود و هر چه فکر میکردم یادم نمی آمد چه زمانی این شعر را با همین نوا شنیده بودم. مخصوصا آنجایی که می گوید:« ارغوان این چه رازیست که هر بار بهار… با عزای دل ما می آید؟» آهنگ غمگین اما روحنوازی است. همین یک آهنگ را گذاشتم روی تکرار مجدد و دوباره از نو خودبخود شروع به اجرا میکرد. من هم حالا رسیده بودم به موهای عروسک. داشتم گیس هایش را میبافتم. یک لحظه احساس دلتنگی به من دست داد. احساس دلتنگی برای اتاقم در خانه پدری در ابوظبی. برای محل هایی که در ابوظبی میرفتم. دلم دریا خواست. دلم دوستانم را خواست که به یک عصرانه برای صرف چای و شیرینی دعوت کنم یا که همه با هم قرار بگذاریم فلان کافه و دور هم جمع شویم و خاطرات دوران مدرسه را مرور کنیم. دلم هوای دانشگاه و خوابگاه را کرد. چند وقت پیش ایمیلی از دفتر رییس دانشکده دریافت کردم که مبنی بر اینکه چرا با دانشگاه در ارتباط نیستم. دو سه روز پیش هم ایمیلی برای نظرسنجی از تحصیلات دانشگاهی ام و میزان موفقیتم دریافت کردم.

حالا میخواند:« ارغوان ای شاخه هم خون جدا مانده ی من، آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابیست هوا یا گرفته ست هنوز؟» از وقتی بابا هم به ایران آمدند و خانه را تحویل داده اند، نمیدانم چه کسی صاحب اتاقم شده است. نمیدانم صبح ها کنار پنجره اش مینشیند صبحانه بخورد یا نه؟ کتابخانه برای اتاق گذاشته یا نه. نمیدانم. حتی نمیدانم صبح ها توی پارک کنار خانه، کسی مثل من پیدا میشود که از ترس گربه ها مسیر برگشت به خانه را آنقدر دور کند که چشمش به آنها نخورد؟ یا بعضی صبحها کسی کنار دریا به دنبال تکه چوبی میگردد که روی ماسه خیس خورده ی ساحل اسمش را حک کند و نگاهش به تنِ دریا بسپارد تا قایقی یا کشتی بیاید و موج های بزرگ به ساحل برساند تا بالای ساحل بیاید و اسمش را محو کند و دوباره از نو بنویسد. یا صدف های سفید و قهوه ای را از دل ماسه بیرون بکشد و بعد دلش هوس شکلات های بلژیکی گیلیان از آن مدلهای صدفی شکلش بکند و برود سراغ هایپرمارکت کنار خانه شان و یک بسته ی کوچک سه تایی اش را بخرد.

حالا رسیده بودم به چشم و لب و گونه های قرمز عروسک. علیرضا قربانی میخواند:« ارغوانم آنجاست، ارغوانم تنهاست، ارغوانم دارد میگرید.» کاش میشد اسم عروسک را ارغوان بگذارم. اما نمیشد. اسمش از قبل مشخص شده بود. تازه اگر هم میشد اسمش را بگذارم ارغوان، آن دختر مراکشی چه میدانست این اسم با احساس آدم چه میکند، اصلا از کجا میخواست یک روز عصر با عروسکش کنار پنجره بنشیند و دانه های باران را نگاه کند و این آهنگ را بگذارد بشنود. حالا اگر هم میشنید از کجا میدانست معنی آن چیست. هر چیزی باید سر جای خودش باشد. من دوزنده ی این عروسک، با این احساس ارغوانی عروسک را دوختم، لابد آن دختر هم در آن عصر بارانی، با عروسکش مشغول شنیدن یک موسیقی کلاسیک اندلسی میشود.

میبینید، آدم ها با هم فرق دارند. احساسشان، افکارشان، روحشان، سلیقه شان، ایده شان، آرمانشان و هر چیزی که شخصیتشان را شکل میدهد. هر وقت این تفاوت ها را درک کردیم، کمتر به کارِ هم ایراد میگیریم. کمتر بر کرسی قضاوت مینشینیم. احساس واقعی آدمها را نمیتوان از عکسها و روزانه ها و حرفهایش فهمید. احساس را باید حس کرد. اگر میخواهید احساس من را بفهمید، باید دوباره از نو به دنیا بیایید. از سه ماهگی ساکن دبی و ابوظبی شوید. آنجا به مهد بروید، به مدرسه بروید، دوست پیدا کنید، در مسابقات و برنامه ها وتفریحاتش شرکت کنید، دوستانی مثل من داشته باشید، دانشگاه بروید، خوابگاهی شوید، شاغل شوید، با دریا همکلام شوید، با درختهای پارک کنار خانه تان حرف بزنید، روح اتاقتان را درک کنید و خیلی چیزهای دیگر. و بعد در یک مقطعی، با همه علاقه و خاطراتی که دارید در یک دو راهی قرار بگیرید. با همه مشکلاتی که میدانید سر راهتان قرار خواهد گرفت، یک تصمیم بزرگ بگیرید که جایِ زندگیتان را عوض کنید. بروید جایی که هیچ تجربه ای از آن ندارید. چون اعتقاد، هدف و آرمانِ شما اینگونه میخواهد و چون انسان بی خیالی نیستید نمیتوانید نسبت به این تصمیم بی تفاوت باشید. اما دلتنگی برای خاطرات ۲۷ ساله همواره همراهتان خواهد بود. طبیعی است که گاهی وقتها دلت بگیرد. آن هم وقتی یکدفعه علیرضا قربانی شروع کند به خواندن «ارغوان» میبینید باید در جایگاه من باشید تا احساسم را بفهمید. همانطور که من اگر بخواهم احساس شما را حس کنم باید دوباره به دنیا بیایم و در جایگاه شما قرار بگیرم و همه روزهای شما را بگذرانم. من اگر دلم برای امارات، ابوظبی، دانشگاه شارجه، دریا و کورنیش تنگ میشود، معنی اش این نیست که وطنم-ایران- را دوست ندارم؛ که اگر دوست نداشتم تصمیم به این بزرگی برای ادامه زندگی ام نمیگرفتم. اما «…یاد رنگینی در خاطرِ من گریه می انگیزد… گریه می انگیزد… ارغوانم آنجاست… ارغوانم تنهاست… ارغوانم دارد میگرید…»