بانی

عکس

اسم این خانم خرگوشه رو « بانی / bunny» گذاشتم. وقتی داشتم میدوختمش، زیاد امیدوار نبودم که خوب از کار دربیاد. ولی امروز ظهر که نشون ِ بابا دادم، بابا کلی خوششون اومد و برعکس همیشه که میگفتن به چشمات و بدنت آسیب میرسونی با این دوخت و دوزها؛ این بار گفتند که خیلی بامزه شده و پیشنهاد دادند برای ۴ تا دخترهای خواهرا و داداشم مثل هم بدوزم.

ولی خب من دوست ندارم چیزهای شبیه به هم رو درست کنم. خسته کننده میشه. ضمن اینکه اون انرژی که برای خلق ِ اولین اثر هس برای آثار تکراری نیست.

عکس

البته در نظر دارم ۴ تا عروسک شبیه به هم ولی متفاوت از هم بدوزم. درست مثل این دوتا دوست که شبیه بهم هستند اما متفاوتند :)

عکس

طرح اولیه رو یکی از پیج ها به اشتراک گذاشته بود و بعد به دنبال سایت سازنده ی عروسک گشتم و متوجه شدم ایده اش از یک خانم هس که در عکس پایین میتونید طرحی که من از روش سعی کردم مشابه اش رو بسازم رو ببینید.

عکس

ولی من فکر میکنم که اون چیزی که خودم دوختم خیلی بانمک تر و تو دل برو تر هس. همون قصه ی سوسکه که قربون صدقه دست و پای بلوری ِ بچه اش میرفت D:

عکس

این هم الگو برای کسانی که دوست دارند شبیه اش رو بسازند :)

خانوم توت

عکس

ایشون وقت و انرژی زیادی از من گرفت تا درست شد. برای انتخاب اسمش هم خیلی وقت گذاشتم. بین دو اسم «شنل صورتی» و « خانوم توت» مردد بودم که با مشورت نهایتا خانوم توت رو انتخاب کردم.

عکس

عکس

عکس

عکس

و این عکس آخر رو برای دوستانی گرفتم که از من الگوی کارهای قبلی رو خواسته بودند.

عکسمن عکس های مختلفی رو در اینترنت میبینم و هر کدام که به نظرم جالب بیاد انتخاب میکنم و سعی میکنم شبیه‎ش رو دربیارم. در واقع این عکس ها الگوی خاصی ندارند. من بر اساس اون چیزی که توی تصویر میبینم با مداد، خودکار و یا ماژیک روی پارچه میکشم و دور تا دورش رو میچینم. در آخر هم به کمک سوزن و نخ به هم وصلشون میکنم.

طلا خانوم

عکس

یک روز صبح روبروی تلویزیون نشسته بودم و کانال ها را عوض میکردم. شبکه دو سیما توجه ام را جلب کرد. کارتون «دختری به نام نل» نمایش می‎داد. آن قسمتی بود که نل و پدربزرگش در یک مغازه اسباب بازی فروشی در یکی از شهر مشغول به کار شده بودند. همه ی مشتری ها عاشق عروسکِ دست ساز نل شده بودند و نل به همه ی آنها قول داد تا برایشان عروسکی شبیه عروسک خودش بدوزد. آخرین روز اقامتشان در آن شهر با این تحت تعقیب و گریزِ شخصیت های منفی داستان بودند، نل به قولی که داده بود وفادار ماند و سفارشات گرفته را انجام داد. با اینکه وقت کم بود، اما برای صاحب مغازه هم یک عروسک برای یادگاری درست کرد.

شیفته ی آن صحنه ای شدم که نل در حال دوختِ عروسک بود. دلم با همه ی وجود خواست جای نل بودم و عروسک درست میکردم. این قضیه شاید برای دو ماه یا سه ماه ِ پیش باشد.

بعدها خودم به دنبالِ آویزهای بالشتکیِ قلبی شکل بودم تا از گیره های زیرِ شلفِ اتاقم آویزان کنم. اما هر چه میگشتم پیدایشان نمیکردم. اگر هم بود، پارچه شان دلنشین نبود و یا اینکه از شن پر شده بود.

یک روز خودم دست به کار شدم یک قلب ساختم. روز بعد عروسکی دوختم که تصویرش در چند پست قبل تر میتوانید ببینید. اسمش را گذاشتم «پیرهن آبی». روزهای بعد پرنده ساختم. برای عروسکم زلف دوختم. همین دیروز با پارچه هایی شبیه نمد یک نی نی کوچولو درست کردم.

بله یک نی نی کوچولوی دوست داشتنی و بانمک که در تصویر همین پست میبیند. اسمش را گذاشتم طلا. اسمش را من انتخاب نکردم. ولی وقتی پیشنهاد داده شد، استقبال کردم. از اولش هم قرار نبود من برایش اسم انتخاب کنم. طرح اولیه اش یکی از کاربران ِ یکی از شبکه های اجتماعی به اشتراک گذاشته بود. البته آن مدل اصلی نقلی تر و نمکی تر بود ولی طلا خانوم را بیشتر دوست دارم.

عروسک سازی را به عنوان تفریح انجام می‌دهم. همانطور که عکاسی، شیرینی پزی، بافتنی، پیانو، و بقیه ی کارهای مفرح و دوست داشتنی.