عدالت خدا

بسم الله النور

هر وقت به عدالت و حکمت خدا شک کردیم، آن وقت فاتحه زندگی مان را باید بخوانیم. .

.
خداوند عادل است. اینطور نیست که در حق بنده ای ظلم کند و در حق دیگری بیش از حد نعمت عطا کند‌. اگر با خودمان گفتیم چرا فلانی نعمتی دارد که من ندارم و یا چرا سختی هایی که من در زندگی دارم، دیگری ندارد، باید به خودمان نهیب بزنیم و فاصله بگیریم از این طرز فکرها که اینها آغاز شک کردن به عدالت خداست و انتهای خوبی ندارد. بیشتر چشم زخم ها هم بخاطر همین افکار رخ میدهد. به دلیل اینکه از حکمتی سر در نمی آوریم و فقط کمبودهای زندگیمان میبینیم و دیگران را فقط صاحب نعمت میپنداریم، انرژی های منفی نه فقط در زندگی خودمان که به زندگی دیگران هم میفرستیم و با چشم زخمی که واقعا وجود دارد، برای دیگران ناراحتی و درد ایجاد میکنیم. اینگونه است که حسادت ذره ذره وجودمان را دربرمیگیرد و برای آرام شدنمان به دنبال عیب جویی از دیگران هستیم.

باور کنیم که خداوند عادل است. اینطور نیست که به کسی نعمت دهد و به دیگری فقط درد ودعذاب بدهد. اگر نعمتهای زندگیمان را نمیبینیم دلیلش اینست که شکرگزاری بلد نیستیم. اگر در زندگی دیگران درد یا ناراحتی نمیبینیم، دلیلش این نیست که او درد و ناراحتی ندارد. بلکه عزت نفسش اجازه نمیدهد دردش را همه جا جار بزند و مظلوم نمایی کند. بلکه نمیخواهد با بزرگ کردن نداشته هایش، داشته هایش را هم ازدست بدهد.
یک نفر ممکن است سند شش دانگ یک خانه را داشته باشد و دیگری سند شش دانگ یک ملک تجاری. یک نفر ممکن است اطرافش را فرزندان صالح پر کرده باشد و دیگری والدین دلسوزی داشته باشد. شخصی تحصیلات دانشگاهی و علم و آگاهی بالایی داشته باشد و دیگری خلاقیتی خدادادی که هنرهای زیبایی بیافریند. یک نفر ممکن است ثروت و سرمایه ای در اختیار داشته باشد و دیگری تلاش و همت و پشتکاری بینظیر در کار داشته باشد.  یک نفر شاید نویسنده خوبی باشد و دیگری فن بیان بهتری داشته باشد. یک نفر ممکن زیارت کربلا قسمت هر ساله اش باشد و دیگری به طرز باورنکردنی، همسایه امام رضا شود و زیارت هر روزه نصیبش شود. دنیا پر است از این تضادها و اختلافات که خداوند به خوبی میداند به هر کسی چه چیز و چه موقعیتی عطا کند که هم از پسش بربیاید و هم با آن امتحان پس دهد.

اگر به عدالت خداوند ایمان بیاوریم، زندگی هم سخت نخواهد بود. آنوقت تنبلی را هم کنار میگذاریم و در راهی که باید قدم برداریم، بسم الله میگوییم و به خودش توکل میکنیم. اما بعضی مسائل جدایِ از این قضایاست. این را باید توجه داشت که به بهانه عدالتِ خداوند، نمیتوان ظلمی که عده ای از خدا بیخبر بر بندگان خدا روا میدارند را نادیده گرفت؛ عده ای که جای خدا می نشینند و فکر میکنند برای زندگی و آینده ی بشر میتوانند تصمیم بگیرند پس بمباران و قتل عام میکنند و جنگ و خونریزی به راه می اندازند. باید توجه داشت که به بهانه عدالتِ خداوند، نمیتوان نسبت به مظلومها بی تفاوت بود. نمیتوان گفت این عدالتِ خدا است که عده ای در کشوری امن زندگی کنند و غمی نداشته باشند و دیگرانی در یمن و میانمار با شکنجه و ظلم استکبار، زجر بکشند.

خیلی وقت است که به این موضوع فکر میکنم از خودِ من، در این لحظه و موقعیتی که هستم، جز دعا چه کاری بر می آید؟

 

خداحافظ آتنا!

بسم الله النور

قتل آتنا اصلانی، دل همه را به درد آورد. .

.

.

وجود حیوان صفتهایی همچون قاتل آتنا، دل آدمی را از زندگی و زیبایی هایش هم میزند و حس ناامنی و وحشت را تقویت میکند.  بحث تجاوز آن هم به کودکان در کشورهای اسلامی، بیشتر نهی شده و اگر خبرش بپیچد، توجه های بسیاری را به خود جلب خواهد کرد. مهم نیست که در کشورهای غربی روزانه چه تعداد کودک مورد تجاوز قرار میگیرد، اما پای کشوری مثل ایران که به میان می آید، همه دایه مهربان تر از مادر میشوند و دم از حقوق بشر نقض شده در ایران میزنند.

واکنش های صورت گرفته از دوسوی این قضیه قابل تأمل است. افراط و تفریط هایی که هر گروه برای اثبات عقاید و خواسته های خود دست به دامن موضوعی همچون قتل یک دختربچه بی گناه میشوند و برای کوبیدن همدیگر، به هر چیزی حتی اگرتجاوز به کودکی به بدترین وضع ممکن باشد چنگ میزنند تا حرف خود را به کرسی بنشانند. مشکل کشور ما هم همین افراط و تفریطهای دو گروه است. از سویی به بهانه ی سند ۲۰۳۰ و از سوی دیگر به بهانه ی بی حجابی، پرده روی یک معضل اجتماعی دیگر می اندازند و به جای اینکه به دنبال راه حل صحیح باشند، فقط برای کوبیدن هم تلاش میکنند تا به حق بودن خود را ثابت کنند.

ابتدا به موضع کسانی میپردازم که که قتل آتنا را بهانه ای قرار داده اند تا بگویند این در نتیجه ی عمل نکردن به سند آموزشی ۲۰۳۰ است. آنهایی که نگران سند ۲۰۳۰ هستند و قتل آتنا را به آن ربط میدهند، میگویند اگر با ۲۰۳۰ مخالفت نمیشد و مفاد آن اجرایی میشد، الان آتنا ها و ستایش ها مورد تجاوز قرار نگرفته بودند و به زندگیشان ادامه می دادند.

این افراد دو دسته هستند. دسته ی اول کسانی هستند که اصلا هیچ آشنایی با سند ۲۰۳۰ ندارند. فقط ادای آدم های روشنفکر را در می آورند که از قافله عقب نمانند. مخالفت میکنند و خود را تحصیلکرده و موافق با رشد و تربیت کودکان مبتنی بر استاندارهای جهانی و بین المللی میدانند و فکر میکنند هر چه بیشتر از سنتها و آیینها و اسلام فاصله بگیرند، شأن اجتماعی و درجه روشنفکری بالاتری خواهند داشت. اینان حتی متن سند را هم مطالعه نکرده اند و اگر الان آن متن را بخوانند خواهند گفت که در این سند اشاره ای به آموزش جنسی به کودکان نشده است و از ربط دادن این موضوع به قتل آتنا عاجز خواهند شد و در افکار گیج خود فرو خواهند رفت.

سند ۲۰۳۰ ظاهر زیبایی دارد. متنی انسان دوستانه که خواستار رفاه همه مردم جهان است و در هفده بند بسته شده است. هر کس این متن را بخواند آن را بدون عیب خواهد دید و یک منشور کامل خواهد دانست که در صورت تحقق، همه مردم جهان به حقوق یکسان خواهند رسید و در انتظار آینده ای پر از صلح و دوستی و رفاه و برابری و به دور از فقر و گرسنگی و بی سوادی و تبعیض خواهد بود. متنی که هیچ حرفی از آموزش جنسی به آنگونه که مدافعان آن برای قتل آتنا عَلَم کرده اند، نمی زند. در اینجاست که باید گفت این متن بسیار زیبای بشردوستانه، لایه های پنهانی دارد که میتوان آنها را از مقالاتی که برای توضیح هر بند به رشته تحریر درآمده، یافت. در رابطه با آموزش و تربیت کودکان، جای بحث بسیار است. آنهایی که موافق این هستند که از بیرون دستورهای آموزشی و تربیتی برای کودکان سرزمینمان داده شود، لابد به این موضوع هم واقف هستند که این آموزش ها بر اساس سنت و مذهب حاکم در کشور ما که اکثریت جامعه از آن تبعیت میکنند، نخواهد بود.

آنهایی که میگویند اگر سند آموزشی ۲۰۳۰ برای کودکان اجرایی میشد، در آن لحظه آتنا میدانست چگونه از خود دفاع کند و الان به زندگی خود ادامه میداد، چه خیال خامی را در سر خود میپرورانند. اولا که آموزش امنیت جنسی ( و نه مسائل جنسی) به کودکان یکی از مواردی است که والدین و بخصوص مادرها باید به فرزندانشان آموزش دهند. این بحث مربوط به امروز و فردا نیست. بلکه یکی از ضروریات تربیت کودکان است که همیشه وهمواره پابرجا بوده است و نیازی به آموزش توسط غربیها درباره این مسائل نیست. اینکه قسمتی از بدن خصوصی است و کسی حق دست زدن به آن را ندارد، ربطی به اجرایی شدن یا نشدن سند آموزشی ۲۰۳۰ ندارد. هر کودکی باید در خانواده اش امنیت جنسی را بیاموزد و مطئنا آتنا و امثال آتنا هم این موضوع را یاد گرفته بودند. همین که به کودکانمان یاد میدهیم لباس زیر خود را در مقابل دیگران در نیاورند، کسی اجازه دست زدن  و لمس قسمتهایی از بدن را ندارد و اگر اتفاق افتاد حتما به والدینش اطلاع دهد، هنگام برخورد با غریبه ها احتیاط کند و یا اینکه از یک سنی به بعد همبازی های دختر و پسر تک جنس میشود و خط قرمزهایی که کشیده میشود، همه اینها نحوه ی آموزش امنیت جنسی است که در آموزه های دینی ما مفصل تر و جامع تر مطرح شده است. به طوری که نیازی به بیگانگان برای طرز یاددهی این مسائل نیست.

من تعجب میکنم از منطق کسانی که فکر میکنند اگر این سند اجرایی میشد، آتنا و امثال او، می دانستند که در آن لحظه چگونه از خود دفاع کنند. وقتی یک بیمار جنسی کودکی را می دزد، دست و پایش را میبندد و قدرت دفاع را از او میگیرد تا بتواند راحت کار کثیف خود را عملی کند، هر چقدر هم که به یک کودک آموزش و هشدار داده شود که در جامعه افرادی هستند که به این نحو تجاوز میکنند و این کارهای پلید را انجام میدهند، باز هم فایده ای ندارد.

در ایران و کشورهای اسلامی وجود همچه اتفاقی سروصدا به پا میکند و واقعا دلهایی را به درد می آورد. در غرب که عده ای آنجا را مهد تمدن می دانند و سند ۲۰۳۰ در حال اجرایی شدن است، آنقدر تجاوز و کودک آزاری رخ میدهد که به امری عادی در کنار دیگر جرایم تبدیل شده است. آنهایی که مطالعه بیشتری درباره سند آموزشی ۲۰۳۰ دارند و علی الخصوص درباره لایه های پنهان مسائل آموزش کودکان، لحظه ای فرزند خود را تحت تاثیر چنین آموزش هایی تصور کنند. فرض کنید کودک ۶، ۸ یا ۱۰ ساله ای از نحوه ی آمیزش جنسی والدینش و یا به طور کلی درباره مسائل جنسی مطلع است. آیا با چنین کودکی می توان کودکانه برخورد کرد؟ آیا فکری که مشغول مسئله ای شده که اکنون وقتِ دانستنش نیست، میتوان به چیزی که باید معطوف کرد و انتظار بلوغ زودرس نداشته باشیم؟ این را بر اساس مستندی میگویم که خود غربیها ساخته اند. هنگامی که فرزندان کوچکشان برای اولین بار می فهمند دقیقا به چه نحوی در دل مادرهایشان بوجود آمده اند و به چه ترتیبی به دنیا آمده اند. عکس العمل همگی بچه ها در چند چیز خلاصه میشود؛ شوک، تعجب، بستن گوشها، متنفر شدن از والدین و تغییراتی که در روح و جسمشان پدیدار میشود و ادامه خواهد داشت.

چرا با روحیه کودکانمان بازی کنیم و آنها را وارد وادی کنیم که به صلاحشان نیست؟ چرا افکار معصومانه و رویاهای کودکانه را با اینگونه آموزشهایی که مناسب سن شان نیست، بدزدیم؟ چرا اجازه ندهیم روند طبیعی رشد خود را طی کنند؟ فیلم ها و انیمیشنها و بازیهای کامپیوتری به اندازه کافی بلوغ زودرس در کودکان ایجاد کرده است. چرا حالا با دستهای خودمان این بلوغ را به سنهای پایینتر کودکی بکشانیم؟ چرا وقتی لواط و همجنس بازی در قرآن و مذهبمان به شدت نهی شده است، اجازه دهیم به کودکانمان آموزش داده شود که خانواده هایی در چنین قالب هایی هم میتواند تشکیل شود؟ چرا باید با عادی سازی همه مسائل، قبح قضایا را بشکنیم؟ چرا اینطور برداشت میشود که هر چه از اسلام و دستوراتش فاصله گرفته شود و کودکان بیشتر غرق در تربیت غربی شود، با کلاس تر و داناتر خواهند بود؟ ممکن است بعضی از مذهبی راه اشتباه را برای تربیت فرزندانشان در پیش بگیرند و با افراطشان کودک را آنقدر محدود کنند که هیچ هنری را نیاموزد اما کار اشتباه چند نفر به پای همهی تفکرات و اصل دینی نباید نوشت. در کنار مطالعه همه کتابهای تربیتی غربی، نگاهی به نظرات اسلامی انداختن هم راه دوری نمی رود.

تفکر مقابل این موضوع، متعصبهای خشک مذهبی هستند که بیشتر وقتها میخواهند از خدا و پیغمبر هم در مسلمانی سبقت بگیرند. می گویند قتل آتنا بخاطر سهل انگاری مادرش بوده که از کودکی او را اجبار به داشتن حجاب نکرده است و چادری تربیت نکرده است. میگویند در تربیتش سهل انگاری کرده اند و باید برای آتنا محدودیت ایجاد میکردند چرا که دخترها و زنها خودشان باید مواظب امنیتشان باشند.

این حرفها باعث میشود قلب داغدیده ی مادر و پدری که در سوگ فرزندشان نشسته اند بیشتر به درد آید. هر چیزی به اندازه اش قابل قبول است. بیشتر که شود از لب بام پرت شدن است. حتی اگر آتنا با چادر و پوشیه هم در شهر حضور پیدا میکرد، گرگی که شهوت جلوی چشمهایش گرفته است، برایش فرقی نمیکند طعمه اش در چه پوششی باشد. کاش کمی به دور از تعصب و منطقی و عاقلانه تر به این قضایا نگاه کنند. همانقدر که دختران و زنان جامعه را محکوم میکنند و محدودیتهایی برایش قائل میشوند، به مردان و پسران جامعه هم مفهوم غیرت و ناموس را به درستی آموزش دهند. جای محکوم کردن دختربچه ی ۷ ساله برای نداشتن چادر، آن فرد شهوت پرست را محکوم کنند و به دنبال چاره ای باشند تا دیگر از این ارازل در اطراف زندگی هیچ دختر بچه ای حضور نداشته باشد. به پسران تازه به بلوغ رسیده  بیشتر توجه کنند و فکری برای تفریحاتشان شود تا معتاد کلیپ ها و فیلم ها و عکسهای مستهجن نشوند که نقطه شروع فاجعه ها همینجاست. چرا اکثر مساجد کشور جایی فقط برای نماز خواندن شده و باقی روز درب آن بسته است؟ چرا نباید تبدیل به مکانی برای یادگیری و تفریح های اسلامی نوجوانان و جوانان شود که درس های اسلامی بیاموزند؟

حضور شیطان و وسوسه هایش در بین کسانی که خود را برتر و کاردرست تر از دیگران میبینند، بیشتر است. شیطان به افراط در عقاید و افکار تشویق میکند تا افراد متعصب شکاف بیشتری در جامعه ایجاد کنند و دودستگی بیشتری بوجود بیاید. این باعث میشود که کسانی که آدرس اشتباه میروند وفکر میکنند دشمنان ما خیرخواه هستند، راحتتر اهداف دشمنان را عملی سازند. همه با هم باید برای اعتلای مملکت و مذهب و آیین مان تلاش کنیم. همه مان ایرانی و مسلمان هستیم. نباید طوری رفتار کنیم که عده ای از مذهب زده شوند و آمال و آرزوهای خود را در بی مذهبی دشمنان ببینند. همچنین نباید طوری افراط گونه رفتار شود که پای روی همه فرهنگ های اصیلمان بگذاریم که دیگرانی که دغدغه های به جای مذهبی را دارند، با تغییرات مفید و تکنولوژی مخالف گردند. عقاید و تفکرات مختلف وقتی در کنار همدیگر قرار میگیرند، هر کدام در حد ضرورت و نیاز پررنگ میشود و جلوی افراط و تفریط ها گرفته میشود وبه یک هدف جامع ختم خواهد شد. بدین گونه برای مشکلات و معضلات کشور یک سندِ ملی تنظیم خواهد شد که صدبرابر بهتر از سندهای تنظیم شده توسط بیگانگان است.

این را هم باید بگویم که کسانی که مدعی حقوق بشر و مخالف اعدام هستند، درباره اعدام قاتل آتنا چه نظری دارند؟ آیا باز هم میخواستند کمپین راه اندازی کنند که خواستار لغو اعدام او شوند؟ درست است با اعدام او همه چیز درست نمیشود، اما مجازاتی است شرعا و قانونا باید انجام شود. وجود همچه موجوداتی در جامعه ولو در یک زندان برای ابد، شر است و شر را باید محو کرد تا درس عبرتی شود برای کسانی که فکر میکنند میتوانند خواسته های شیطانی خود را به هر نحوی پاسخگو باشند.

 

من رأی دادم!

بسم الله النور

این مطلب را تا آخر بخوانید..

.

من رای دادم. قصد نداشتم بگویم به که. برای هیچ کاندیدی هم تبلیغ نکردم. چون هیچکدام را در حد ریاست جمهوری برای مردم ایران نمی دیدم. هر کدام یک نقص یا ضعفی را داشتند. هیچکدام برنامه و راهکارِ کامل و جامع ارائه نکردند. اما از میان صحبتها و مناظرات و برنامه های تبلیغاتیشان، آن کسی که احساس کردم ممکن است بتواند کاری برای مردم بکند و پیشرفتی در کشور بوجود بیاورد را انتخاب کردم ولی باز هم به نظرم در حدی نبود که برایش تبلیغات انجام دهم. با کناره گیری آقای قالیباف – که من فکر میکردم نسبت به بقیه کاندیداها با کمی تفکر بیشتر و برنامه ای مدون تر برای پیشرفت زندگی مردم پا به میدان گذاشته- نظرم به سمت رییسی جلب شد. دلایل کمی داشتم که آقای رئیسی کاندید مورد نظرم باشد اما دلایل زیادی داشتم که به آقای روحانی رای ندهم. این را هم خوب میدانم که هر کدام از نامزدها رییس جمهور شوند، چند تا کار خوب انجام خواهند داد و چند اشتباه خواهند داشت. همانطور که در دوره های قبلی رییس جمهورهای قبلی بودند و نمیتوان یکی از آنها مثال زد که کاملا بدون خطا بوده است.

با احتساب امروز، چهار مرتبه در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کرده ام و از میان سه انتخاب پیشین، تنها یک مرتبه نامزد انتخابی من رییس جمهور شد. در هیچکدام از انتخابهایم، به اجبار و فشار کسی نام نامزدی را ننوشتم. همیشه برای رای دادنم آزاد بودم و خودم انتخاب کردم.

روز چهارشنبه، از آنجاییکه کلاسم نزدیک به میدان شهدا بود، با جمعی از همکلاسیهایم به آنجا رفتیم و تا به سخنان آقای رئیسی گوش دهیم. طبق عادت معمول، عکسی از جمعی که آنجا بودند، در استوری اینستگرام خود قرار دادم. عکس را نه برای تبلیغ و صرفا جهت گزارش در استوری قرار دادم. همانطور که چند روز قبلش هم عکس توت چینی از درخت را گذاشته بودم. همان یک عکس باعث شد تعداد زیادی از فالورهایم که طرفدار آقای روحانی هستند به من پیام دهند و ابراز ناراحتی کنند.

گذشته از اینکه به که رای داده ام و یا چه کسی رییس جمهور خواهد شد، این دعوای میان طرفداران برایم شوک آور بود. از طرفدارهای متعصب و افسار گسیخته دو طرف متعجب شدم که چطور به یکدیگر میتازند و انگار نه انگار تا قبل از جریان انتخابات، زیر پستهای همدیگر قربان صدقه هم میرفتند. متاسف شدم برای کسانی که با اینکه طرفدار رقیب انتخاباتی خود را به خوبی میشناسند اما شروع کردند به توهین و تهمت زدن به طرفداران جناح مخالفشان. و بدین ترتیب بداخلاقیها و بی احترامیها از دو سو شکل گرفت و این روزهای آخر، همان متعصبهای هر دو طرف، دست به هر مطلب کذب یا تمسخری زدند برای تخریب.

به نظر من مشکل این افراد این است که نمیتوانند درک کنند که آدمها با هم فرق دارند. طرز تفکرها، اهداف، آرمانها، سبک زندگیها، عقاید و نوع نگاه آدمها با هم فرق دارد. درک این تفاوتها برای عده ای بسیار سنگین است و همین باعث میشود که فکر کنند اگر کسی برخلاف عقیده و نظر آنها، بیاندیشد، پس نفهم، خائن و منافق است.

به برخی از این بداخلاقیها میخواهم بپردازم. برای هر دو گروه. ابتدا توهینهایی که به خودم شد را میخواهم مطرح کنم و سپس توهینهایی که به دوستان عزیزم که طرفداران آقای روحانی بودند را مطرح خواهم کرد.

مطلب کذبی که مطرح شد این بود که فقط کسانی به «رئیسی» رأی میدهند که با تبرک آستان و کارت هدیه صدهزار تومانی گول خوردند! حتی گفته شد جمعیتی که در میدان شهدا جمع شده بود، برای دریافت پارچه سبز و نبات رفته بودند. من که خودم برای چند ساعت در آن جمع بودم، از توزیع نبات و پارچه سبز خبری نبود و جمعیت آنقدر زیاد و فشرده بود که امکان توزیع هم وجود نداشت. گذشته از این، چطور عده ای میتوانند به شعور هموطنهای خود توهین کنند که بخاطر صدهزارتومان، رأی خود را بفروشند و طرفدار کسی شوند؟ حتی اگر این حرف درست باشد، اینکه میگویند فقط این افراد به «رئیسی» رأی داده اند کذب است. حداقل من و اطرافیانم و کسانی که میشناسم به وی رأی داده اند، نه تبرک آستان دریافت کرده اند و نه کارت هدیه صدهزار تومانی.

یک تهمت بزرگی که به من و امثال من زده شد این بود که بخاطر ۲۰۰هزار تومان یارانه میخواهم به او رای بدهم. نه من و نه همسرم، برای یارانه ثبت نام نکرده ایم و آن را دریافت نکرده ایم، چطور عده ای میتوانند بر کرسی قضاوت بنشینند و علت حضور من در آن جمع را اینگونه استدلال کنند و همه طرفداران رییسی را “گدا” خطاب کنند؟ چطور کسی میتواند چنین توهینی با این حجم بزرگ به هموطنانش داشته باشد. از میان دوستان و آشنایانم بسیار کسانی میشناسم که به ایشان رای داده اند اما یارانه دریافت نمیکنند.

استدلال دیگر این بود که :« کسانی به رئیسی رأی میدهند که یا به دستگاه وصلند و یا قرار است از این اتفاق نفع شخصی ببرند.» اگر بخواهیم علت شرکت در انتخابات، زندگی شخصی و مادی ملاک قرار دهیم، برای من فرقی نمیکند که چه کسی رئیس جمهور شود یا کدام جناح پیروز شود. چرا که اساس زندگی من و همسرم، شروع از صفر و پایه بوده و با وجودیکه از حمایت های بیشتر خانواده هایمان میشد بهره مند شویم، ولی تصمیم گرفته ایم خودمان از عهده زندگی مان برآییم. آنوقت چطور ممکن است دستمان سوی کسی دراز باشد که شایــــــد رئیس جمهور شود؟

و توهین بزرگی که به من و دوستان و آشنایانم که طرفدار «رئیسی» بودند، شد این بود که :« آیا ممکن است از افراد تحصیلکرده به رئیسی رأی دهد؟ طرفداران رئیسی همگی افراد کم سواد و با سطح فرهنگ و شعور پایین هستند!» از دیشب که با این مطلب مواجه شدم مدام با خودم فکر میکنم که چطور ممکن است انقدر وسیع و مغرضانه، به دیگران توهین شود فقط صرفا به این دلیل که دیگران مانند آنها فکر نمیکنند؟ به نظرِ من داشتن شعور و بافرهنگ بودن، به تحصیلات ربطی ندارد بلکه میزان درک افراد نسبت به تفاوت ها و پذیرش آنهاست. چطور وقتی من به دیگران توهینی نکرده ام و درباره اینکه چرا به کاندیدای مورد نظرشان رأی میدهند، بازخواست نمیکنم، دیگران به این راحتی به خود این اجازه میدهند که تحصیلات مرا زیر سوال ببرند و به شعور و فرهنگم توهین کنند؟ البته که من به راحتی میتوانم با آنها بحث و گفتگو راه بیاندازم و از دلایلم بگویم اما چون آنها قادر به درک تفاوتها نیستند و فکر میکنند فقط دیدگاه و نظرات خودشان قابل قبول و محترم است، بحث کردن را بی فایده میدانم و برای حفظ شأن خودم از هتاکی آنها جلوگیری میکنم.

شایعاتی که در صف رأی گیری توسط برخی از طرفداران متعصب آقای روحانی مطرح میکردند واقعا مضحک بود. اینکه آقای رئیسی چند گردان آدم را کشته و ترسی را که در بین مردم ایجاد میکردند که حتما با خودکار خودتان رأی بدهید چرا که خودکارهای حوزه بعد از اینکه رأی تان را نوشتید پاک میشود و اسم «رئیسی» جای آن مینویسند و اینکه مردم آنسوی شهر که بیشتر طرفدار «رئیسی» هستند زودتر رأی هایشان را داده اند و حالا به این سمت شهر آمده اند تا در صف ها بایستند و مردم خسته شوند و از رأی دادن منصرف شوند. این چنین تحلیلها و تهمتهایی به افرادی که در صف بودند واقعا شرآور است. حال آنکه وزرات کشور در دست دولت آقای روحانی است و اگر تقلبی صورت بگیرد، صداقت دولت آقای روحانی زیر سوال میرود. افرادی که حضور داشتند همگی برای رأی دادن آمده بودند و خودکارهای موجود در حوزه همگی از خودکارهای بیک معمولی بود و اگر کسی کمی تجربه و فهم این موضوع را داشته باشد به راحتی متوجه میشود که جوهر خودکار از آن مدلی نیست که پاک شود. از طرفی از صدا و سیما چندین بار گفته شد که خودکار به همراه داشته باشید تا فرآیند رأی گیری زودتر انجام پذیرد. وقتی از هر نامزدی نماینده ای در شعبه حضور دارد، اینگونه ایجاد رعب و وحشت در بین مردم، به دور از اخلاق انسانی است.

از طرفی، از سوی تندروها و افراطیهای متعصب که موافق آقای رئیسی هستند، طرفداران آقای روحانی را همگی بی بند و بار میدانند. در حالیکه در بین دوستانم کسانی میشناسم که به آقای روحانی رأی داده اند و بسیار انسانهای محترم و وفادار به خانواده هستند و این مدل جمع بستن ها و قضاوت کردنها در حق هموطنهایمان پسندیده نیست.

همان تندروها که فکر میکنند تنها راه خودشان درست است و فقط خودشان سرباز امام زمان (عج) هستند، معتقدند طرفدارهای آقای روحانی امام نشناس هستند و امام زمان (عج) برایشان مهم نیست. در پی خوشی خودشان و دنیایشان هستند و آخرت برایشان مهم نیست. در حالیکه دوستانی دارم که اتفاقا به مسائل دینی شان پایبند هستند و اتفاقا چون این رفتارهای تندرو را دیده اند، از آن مدل طرز تفکر بریده شده اند و فکر میکنند راه نجات مردم و تعجیل ظهور در این است که جریان فکریشان همسو با آقای روحانی باشد.

میگویند طرفداران آقای روحانی فرهنگشان را به فرهنگهای غربی فروخته اند و خواهان ترویج بی دینی در کشور هستند. اگر این حرف صحیح باشد، متهم ردیف اول کسانی هستند که دم از اسلام میزنند و آنها را غرب زده میخوانند. مگر آنها چگونه رفتار کرده اند که حالا طرفداران آقای روحانی از این طرز فکر زده شده اند و سعادت خود را در آنسوی مرزها جستجو میکنند.

به نظر من اینگونه قضاوت کردنها درباره هموطنهایمان صحیح نیست. اینگونه بیشتر مسلمانی مان را زیر سوال میبریم. هستند کسانی که در خانواده مذهبی بزرگ شده اند، دغدغه های آخرالزمانی دارند و فکر میکنند راه سعادت کشور در این مسیر قرار دارد که به آقای روحانی رأی بدهند. اگر طرز فکرشان را نمیپسندیم، دلیل ندارد او را دشمن نظام و کشور و ملت بدانیم.

بازنده این انتخابات تندروها و افراطیهای هر دو گروه هستند؛ چه نامزدشان رییس جمهور آینده باشد، چه نباشد.

باز هم تکرار میکنم، اهداف و آرمانها و سبک زندگی فرد به فرد فرق میکند. حتی دو برادر هم در یک خانواده ممکن است در همه مسائل با هم موافق نباشند. گاهی اوقات هم ممکن است اهداف و آرمانها مشترک باشد اما افراد راههای مختلفی برای رسیدن به اهدافشان انتخاب کنند. هر کسی داری عقل و منطق منحصر به خودش است. در نهایت اوست که تصمیم میگیرد کدام راه به نظرش صحیح است. اگر از نظر ما آن راه صحیح نیست، با هتاکی و فحاشی نمیتوان او را به راه خودمان بیاوریم. هرکس باید در ابتدا ببیند چگونه در راهی که انتخاب کرده میتواند نماینده خوبی برای جریان فکری اش باشد که انسانیت خود را زیر سوال نبرد، آنوقت با احترام و حفظ حرمت طرف مقابل به بحث با او بنشیند بدون هیچ دعوا و ناراحتی. صد البته که مهم است شخص مقابل موافق باشد که درباره عقایدش حرف بزند یا نه. با زور نمیتوان کسی را به راهی دعوت کرد.

هر چه انسان در فضای محدودتری باشد، با طرز فکرهای محدودتری برخورد خواهد داشت و بیشتر دچار توهم میشود که فقط و فقط راه و روش خودش برحق است. در نتیجه چنین انسانی پیشرفت نخواهد ، چرا که حاضر به شنیدن حرفهای مخالف خود نیست و کسی که انتقادپذیر نباشد و تحمل شنیدن حرفهای مخالف خودش نداشته نباشد، پی به اشتباهاتش نخواهد برد و در جهل خود باقی خواهد ماند و پیش نخواهد نرفت چرا که مدام در حال درجا زدن است. این چنین است که به فردی متعصب، تندرو و افراطی تبدیل میگردد و در مقابل انتقادات، زبان به هتاکی و دشنام باز میکند و انسان بودن خود را زیر سوال میبرد.

فردا نتایج انتخابات مشخص خواهد شد و تب انتخابات پس از مدتی می افتد و باز چشمهایمان به هم می افتد. حرفی نزده باشیم که فردا شرمنده یکدیگر شویم. اینکه طرفدار کدام کاندیدا هستیم، به قبل از انتخابات مربوط میشود. اما اینکه فردا چه کسی به عنوان رئیس جمهور انتخاب میشود، به روزهای در پیش رویمان مربوط میشود. چه آقای رئیسی باشد و چه آقای روحانی، بالاخره رئیس جمهور کشور عزیزمان ایران هستند. اگر کاندیدای مورد نظرمان انتخاب نشد، به احترام رأی اکثریت که همگی هموطنهایمان هستند، نتیجه را بپذیریم. از طرفی ممکن است عملکرد دولتها را در بین خودمان به نقد بکشیم برای اینکه اشتباهات برای آبادانی کشور اصلاح شود اما به بیگانگان اجازه هتاکی و بی حرمتی به رئیس جمهورمان نخواهیم داد. چرا که رئیس جمهور هر کشور نمادِ آن کشور است چرا که حرمت امامزاده را اول از همه باید متولی اش نگه دارد.

هر کس که قرار است چهار سال آینده برای این مملکت تصمیمات اجرایی بگیرد، امیدوارم قدر این مردم را بداند. من در تمام برنامه های انتخاباتی که از تلویزیون میدیدم، برای تک تک نامزدها، دلم برای مردمی که آنجا جمع شده بودند به جوش و خروش در می آمد. مردم در پی خواسته ها و مطالباتشان آمده بودند.

آقای روحانی اگر شما رئیس جمهور چهار سالِ آینده شدید امیدوارم آنقدر خوب و بهتر عمل کنید که در پایان چهارسال، کسانی هم که به شما رای ندادند و منتقد شما بودند، رضایتشان جلب شده باشد و در آسایش و امنیت در خاک کشورشان به زندگی ادامه دهند.

آقای رئیسی اگر شما رئیس جمهور چهار سال آینده شدید، امیدوارم قدرِ این مردمی که به شما اعتماد کردند و رأی دادند بدانید و بر سر عهدتان که تغییر به نفع «مردم» است، بمانید و آسایش همه ی مردم ایران، چه آنهایی که رأی دادند و چه آنهایی که رأی ندادند را فراهم کنید. امیدوارم مردم را از انتخابشان ناامید نکنید و وضع بهتری برای مملکت بوجود آید.

به امید آبادانیِ ایرانِ عزیزمان ۳>

رموز شادی ۴

بسم الله النور

این نوشته میتواند در ادامه ی نوشته قبلی تحت عنوان « رموز شادی۳» باشد. چون مرتبط با هم میباشند.

.

.

 

یاد بگیریم با همین داشته هایمان شاد باشیم و بخاطر نداشته هایمان، لحظه های خوشی که میتوانیم خلق کنیم را از خود دریغ نکنیم. برای وضع موجودمان شکرگزار باشیم تا خداوند ما را لایق بداند آنچه را که نداریم به ما عطا کند. به جای غصه خوردن و افسرده شدن بابت چیزی که نداریم، تلاش کنیم که به بهترین نحو از داشته هایمان استفاده کنیم و لذت آن را ببریم و برای بدست آوردن آنچه که نداریم کار و تلاش کنیم. تا حرکتی از سمت ما نباشد، برکتی هم از سوی خدا نخواهد بود. یادمان باشد که چون یک کم وکاستی در زندگی مان داریم، دیگری را بخاطر نداشتن آن کاستی، زخم زبان نزنیم و طعنه و کنایه نثارش نکنیم و زبان به عیبجویی باز نکنیم. مطمئن باشیم که آن فرد حتما یک کاستی دیگری در زندگی اش دارد اما دلش خواسته با همین وضع موجود شاد و شکرگزار باشد. یادمان باشد در این دنیای فانی، هیچ کسی و هیچ زندگی و هیچ خانه ای کامل و بدون کم و کاستی نیست. برای همین باید هنر زندگی کردن را بیاموزیم.

هنر زندگی کردن در این است که نیمه پر لیوان را ببینیم. ممکن است در ابتدا این کار سخت باشد و همیشه کمبود ها جلوی چشمانمان بیشتر قد علم کنند. اما به مرور میتوانیم با این روش، یک شادمانی همیشگی را وارد زندگیمان کنیم.

…..

 

چند وقت پیش عکسی در یکی از شبکه ها منتشر کردم که آفتاب بر پهنه ی خانه تابیده بود. خیلیها با ناراحتی و تاسف برایم نوشتند که خوش بحالت که خانه ات رو به آفتاب و روشنایی است. با یکی از آنها بیشتر صحبت کردم و درباره خانه هایمان بیشتر حرف زدیم. در آخر به این نتیجه رسید که خانه اش مزایای بزرگ دیگری دارد که خانه ی من ندارد. بعد با خودم فکر کردم چرا من وقتی عکسی زیباتر از خانه خودم یا خانه ای بهتر از خانه خودم یا وسیله ای مربوط به خانه کسی که بهتر از وسایل من است، میبینم، در دلم نمیگویم کاش برای من هم آنطور بود؟جواب سوال راحت بود چون من یاد گرفته ام که برای داشته های خودم خوشحال باشم و برای سلیقه و وقتی که برای تهیه لوازم منزلم گذاشته ام ارزش قائل باشم.

من تک تک لوازم منزلم را دوست دارم حتی آنهایی که بعد از مدتی عیب و ایرادی پیدا کرده اند هم دوست دارم و بخاطر داشتنشان و اینکه چرا دیگری وسیله ای بهتر از من دارد افسوس و حسرت نمیخورم. حتی آنهایی که به جای آن مدل از لوازمی که واقعا دوستشان داشتم اما به دلیل قیمت بالا مجبور به تهیه مشابه اش اما با زیبایی کمتر شده ام هم دوست دارم. ممکن است کسی که وارد خانه ام میشود، آن را پر از عیب و ایراد ببیند. اما مهم این است که من آن ایرادات را برای خودم بزرگ نکرده ام و جنبه های مثبت خانه ام که موجب آسایش و آرامشِ من است، در دیدگانم باشد. هر کس نسبت به خانه اش همچه تفکری داشته باشد، دیگر در حسرتِ دارایی دیگران نخواهد بود.

وارد منزلم که میشوم، چشمم میخورد به فرش های سفیدم که پر از گلهای رنگارنگ است. عاشق طرح تک تک گلهای فرشهای سفید هال خانه هستم. روزها که آفتاب به پهنای فرش میتابد، مینشینم برای تک تک شان داستان میسازم. عاشق طرح گل در حوض وسط فرشم هستم. به نظرم یکی از بینظیرترین انتخاب ها را برای خرید خانه ام کرده ام. اما همین فرشی که در نظر من بسیار زیباست ممکن است در نظر خیلیها اصلا زیبا نباشد و بخاطر طرح خلوتی که دارد و رنگ روشنش، آن را نپسندند. اما وقتی من آن را پسندیده ام، نظر دیگران چه اهمیتی دارد؟ حالا هزاری هم دیگران بیایند و بگویند فرشهای سفید خانه فلانی قشنگتر و بهتر است، یا فرش خانه بیسانی، رنگ و طرح اصیلتر دارد،  برای من مهم نیست. زیرا سلیقه و خواست من این است که این فرش با همین طرح و رنگ و نقش و نگار روی زمین خانه ام پهن باشد. با این حرفها و ایراد های الکی، من از انتخابم دلزده نمیشوم. چون سلیقه من اینگونه بوده و برای انتخاب آن هدفی داشته ام که فقط در خانه من با وسایل دیگرم، اینطور زیبا میشود. مهم این است که در چشم من و همسرم زیبا باشد که هست. حتی اگر فرشی زیباتر از فرش خانه ام ببینم، باز هم انتخابم همین فرشهای موجود در خانه ام خواهد بود. چون من با همینها خاطره ساخته ام. از زمان خرید تا تک تک روزهایی که در خانه ام پهن بوده است.

عاشق رنگ صورتی هستم که برای مبلمان پذیرایی و ناهارخوری انتخاب کرده ام. فروشنده با تعجب میگفت:« رنگ سفیـــــد و صورتـــــــی؟؟؟!!!!!!!! اصلا بهم نمیان. خیلی بی روح و زشت میشه. ترکیب قشنگی در نمیاد» ولی من نظر و سلیقه فروشنده را برای خانه ام نمیخواستم. قرار بود من  بیشتر اوقاتم را در این خانه بگذرانم. پس باید سلیقه، نظر و انتخاب من ملاک باشد. از انتخابم هم اصلا اصلا پشیمان نیستم. صبح که از خواب بیدار میشوم و وارد هال میشوم و چشمم به رنگ شاد و روشن مبلمان خانه میخورد، روزم رنگی میشود و دلم شاد. حالا هزاری هم بیایند بگویند مبلمان خانه فلانی رنگ زیباتر و مجلل تری دارد و خانه شان زیباتر است، اصلا برایم اهمیت ندارد. چون سلیقه من ایجاب میکرد که رنگ سفید و صورتی غالب بر همه رنگها باشد. به سلیقه دیگران کاری ندارم و برای انتخابشان احترام قائلم و هرگز از چیدمان خانه شان ایراد نخواهم گرفت. چون آنها در آن خانه با آن رنگها آرامش میگیرند و من در خانه خودم با فرش سفید و مبلمان صورتی و سفیدم. هر وقت احساس کنم که نیاز به تحول و تغییری داشته باشم، باز هم طبق سلیقه و خواستِ خودم آنها را تغییر خواهم نداد و هرگز بخاطر اینکه دیگری فلان رنگ را انتخاب کرده، برای تعویض لوازمم وسوسه نخواهم شد.

وقتی قرار به جابجایی و اثاث کشی شد، یکی از ملاکهای من برای انتخاب خانه، این بود که کابینت آشپرخانه و سرامیک خانه سفید باشد. سلیقه و خواستِ من این بود. خدا را شکر خانه ای  با این خصوصیات پیدا کردیم و از بودن در آشپرخانه ام واقعا لذت میبرم و  خوشحالم. حالا هر چه دیگران بیایند و ایراد بگیرند که رنگ سفید چرک میشود، کدر میشود، زود لک میگیرد و از ریخت می افتد، برای من اهمیتی ندارد. نمیدانم چرا عده ای دوست دارند  به من اثبات کنند که بخاطر انتخابم در دردسری بزرگ افتاده ام  و باید حتما انتخابی شبیه دیگران داشته باشم تا زندگی به خوبی پیش برود در حالیکه من از وضع موجود خیلی راضی هستم. حالا هر چقدر هم مستقیم و غیرمستقیم بگویند آشپزخانه تان خیلی باز است و همه چیز آن را مهمان میبیند، برایم اهمیتی ندارد. من که عاشق آشپزخانه ام هستم و با کابینتهای فراوانش میتوانم به راحتی وسایلم را در آنها بچینم بطوریکه که روی هم انباشته نشود. آن را مقایسه میکنم با خانه ی قبلی که در آن بودم و خدا را هزار مرتبه شکر میکنم که وضع آشپرخانه ام نسبت به خانه ی قبلی که خودم ساکن آن بودم، بهتر است. یا خداراشکر که نسبت به خانه پدری ام در ابوظبی، روشنتر و پر نورتر است و بر خلاف آنجا که پنجره اش رو به سیاهی باز میشد، در خانه خودم پنجره اش رو به آفتاب و کوه و منظره ای دلچسب باز میشود.

قسمتی از خانه را تصمیم گرفتیم کابینت شیشه دار برای لوازم پذیرایی و تزیینی بزنیم. کابینت ساز آنطور که مورد نظر و سلیقه من بود درست نکرد و بیشتر سلیقه خودش را اعمال کرد. کار تمام شد و دیگر نمیتوانست تغییراتی در آن بوجود آورد. من دو راه  داشتم. یکی اینکه حرص و افسوس بخورم بخاطر اینکه آنطور که میخواستم از آب در نیامد و دیگر اینکه بنشینم فکر کنم چطور آن را با توانایی های خودم تغییر دهم تا آنطور که مورد پسند من است، شود. من مورد دوم را انتخاب کردم. با اینکه هنوز فرصت نکردم  طرحی که در ذهن دارم عملی کنم، اما از الان آن را آنطور که قرار است تغییر دهم میبینم. اتفاقا فکر میکنم که چه خوب شد که طبق خواست من آن را نساخت. وگرنه من الان به فکر این ایده های جذابی که در ذهنم برای زیباسازی آن دارم، نمی افتادم.

یکی از اتاق هایمان با دیوار خانه همسایه مان یکی است و وقتی توی آن اتاق هستیم صدای همسایه را میشنویم. اما همه خانه می ارزد به همان یک اتاق. منظره کوه و روشنایی صبح تا غروب و آفتابی که پهن میشود تا منتی الیه خانه به همه ی کم و کاستی هایش می ارزد. محله آرام و خوبی که داریم و  آبی که برخلاف دیگر مناطق که از تصفیه فاضلاب میباشد، مستقیما از قنات در لوله های منطقه جاری میشود می ارزد به اینکه یکی از دیوارهای اتاق خانه مان با خانه همسایه مان یکی باشد. فوقش وقتی همسایه در اتاقِ دیوار به دیوارِ اتاقِ خانه ما حضور دارد، در آن اتاق رفت و آمدی نمیکنم. نمیتوانم که دیوار خانه را خراب کنم و چیزی از نو بسازم. پس فکرم را مشغول آن نخواهم کرد و برای سقفی که بالای سرمان است و از آنِ خودمان است، خدا را هزار مرتبه شکر میکنم.

ظروف و بسیاری از لوازم آشپزخانه  و تزیینی ها را حتی قبل از اینکه با همسرم آشنا شوم، کم کم برای جهیزیه ام، خریداری میکردم. همه آنها را با یک عالمه علاقه تهیه میکردم و هر چند وقت یکبار نگاهشان میکردم و بخاطر سلیقه ی خودم کیف میکردم.  این را خوب میدانستم که برای آنکه در محافظت و نگهداری وسایلم بیشتر بکوشم، باید چیزی تهیه کنم که مورد علاقه و سلیقه خودم باشد. اکثر پدر و مادرهای جنوب، همینکه فرزند دخترشان به دنیا می آید به فکر جهیزیه هستند. برای من هم مادرم ظرفهای آرکوپال از همان زمان کودکی ام تهیه کرد بود و کنار گذاشته بود. اما چون آن طرح ها را برای خانه ام نمیپسندیدم، به جای آنها ظرفهای طرح گلگلی (چیزی که مورد علاقه ام بود) تهیه کردم. حالا ممکن است برای عده ای این طرح ها زیبا نباشد، یا نپسندند؛ و یا از اینکه همه وسایل خانه ام طرح گلدار است، برایشان جالب نباشد و به نحوی آن را مسخره کنند؛ اما این مساله برای من اهمیتی ندارد. اتفاقا همان کسانی که زبان به مسخره و ایراد باز میکنند، در انتها خودشان همان انتخاب را برای وسایلشان خواهند داشت.

حتی ممکن است طرح های جدیدتری از ظرفهای گلدار من وارد بازار شود. یا ممکن است وارد خانه تازه عروسی بشوم که ظرفهای گلدار جذابتری از ظرفهای من داشته باشد. مطمئنا از دیدنشان کیف خواهم کرد و به عروس خانم تبریک خواهم گفت برای سلیقه بی نظیرش. اما هیچوقت دلم از آن ظرفها را نخواهد خواست چون من فقط همین ظرفهای خودم را با همین مشخصه خاص خودش میپسندم و برای انتخابم ارزش قائلم و برای داشته ام خوشحالم. چون هر چیزی را برای منظوری تهیه کرده ام و به نظر من این نعمت بزرگی است که کسی بخاطر «چشم و هم چشمی» نخواهد خودش را به خرج و زحمت بیاندازد. اینکه کسی برای داشته هایش قانع باشد و برای سلیقه و انتخابش احترام قائل باشد، بزرگترین رمز شادی است.

این را هم خوب میدانم که سلیقه ها با هم فرق میکند. مثلا دوست تازه عروسم برای خانه اش، یک سرویس ۲۴ نفره آرکوپال دقیقا همان چیزی که من داشتم و نخواستم تهیه کرده و برای داشتنشان ذوق میکرد. من هم برای ذوق دوستم ذوق میکردم و خوشحال بودم. چون ظرفهایش با طراحی و چیدمان بقیه لوازم آشپرخانه اش تطابق داشت و برای انتخاب آنها دلایل خاص خودش داشت که به نظر من بهترین انتخاب را کرده بود.

راستش را بخواهید هیچکدام از این عیب وایرادها را من متوجه آنها نبودم. دیگران که می آمدند خانه مان به چشمشان می آمد و مطرحش میکردند. خوب که فکر کنیم، هیچ خانه ای بدون عیب و ایراد نیست. در کاخ هم زندگی کنیم، اگر نگاه منفی و عیبجویانه داشته باشیم، باز هم میتوان از آنجا عیب و ایرادهایی به مراتب بیشتر پیدا کرد. ممکن است ایرادات خانه ی ما بیشتر از اینهایی باشد که به گوشم خورده و من در این پست نوشتم. اما از آنجایی که من یاد گرفته ام برای داشته هایم شکرگزار باشم و بخاطر کم و کاستی ها، نسبت به نکات مثبت خانه و زندگی ام، قدرنشناس و ناسپاس نباشم، ایرادات خانه ام هم آنقدرها برایم مهم نیست مگر آنکه آن ایراد آسایش و آرامش زندگی را تحت شعاع قرار دهد و آنوقت حتما در پی رفع آن خواهم آمد. اما برای ایراداتی که رفع شدنی نیستند، خودم را به زحمت نمی اندازم و بخاطرش غم به دلم راه نمیدهم.

من هم وارد خانه دیگران میشوم، ممکن چیزهایی باشد که به نظرم جالب نیاید و یا از سلیقه صاحبخانه خوشم نیاید ولی به داشته هایشان و انتخابشان احترام میگذارم و هرگز هرگز زبان به عیبجویی باز نمیکنم. حتی اگر آن انتخاب و چیدمان و یا آن امکانات موجود در خانه شان موجب راحت نبودن یا اذیت من باشد، تحمل میکنم و ایراد نمیگیرم. چون میدانم آدم با آدم فرق میکند و به تعداد آدم های روی کره زمین، سلیقه ها و علاقه های گوناگونی وجود دارد که هر کس سلیقه خودش برای خودش محترم است و باید بیاموزد که قدردان لحظات و داشته هایش باشد و با همان هایی که در اختیار دارد، شادی را بیافریند.

امیدوارم همه ی همه ی مردم و علی الخصوص خانمهای سرزمینم، قدر داشته هایشان – هرچقدر هم کم باشد- بدانند و هنرِ شاد بودن با داشته های خودشان را فرا بگیرند و همیشه نیمه پُرِ لیوان را ببینند  و در حسرت داشته های دیگران نباشند.

رموز شادی ۳

بسم الله النور

عیبجویی ممنوع!.

.

به دنبال عیب و ایراد همدیگر نباشیم. چون با عیبجویی و پیدا کردن ایراد از دیگران و به رو آوردن آن به طرف مقابلمان، سعی میکنیم آن فرد را از داشته ها و دارایی و حتی احساس خوبی که نسبت به خودش و داشته هایش دارد، مأیوس و دلزده کنیم. وقتی شخصی را مایوس میکنیم و شادی را از او میگیریم، در واقع شادی را از خودمان سلب کردیم. ممکن است با عیبجویی یک احساس کاذب رضایت در وجودمان پیدا شود اما در نهایت آن ناراحتی که بین ما و طرف مقابلمان بوجود می آید، حس برعکسی را به ما خواهد داد و در واقع چون با عیبجویی شخصیت خودمان را زیر سوال میبریم و با این کار از ارزش خودمان کم میکنیم، شادی را هم از خودمان سلب میکنیم.
فریضه ی امر به معروف و نهی از منکر خیلی فرق دارد با عیبجوبی و عیب و ایراد پیدا کردن. مبادا به بهانه ادای واجب، به گناه عیبجویی مبتلا شویم. اگر از مطرح کردن و به رو آوردن آن عیب و ایراد، قصد خیر و آگاهی دادن به طرف مقابلمان داریم، حرفی نیست. ولی آن هم آداب و شرایط خاص خودش را دارد. مبادا در جمعی یا حتی رو در رو شروع کنیم به مطرح کردن نقص و ایرادات کسی یا داشته هایش و موجب خجالتزدگی او شویم. وقتی میدانیم آن نقص برطرف شدنی نیست، چه احتیاج به مطرح کردن آن است؟

ایرادات چه مربوط به ظاهر و اندام و لباس و پوشش باشد و چه خانه و لوازم خانه و زندگی و خانواده. ممکن است آن فرد آنقدر جنبه های مثبت از آن مساله در ذهنش برجسته باشد که اصلا به آن ایرادی که شما پیدا کردید توجهی نداشته و حالا با مطرح کردن آن عیب و ایراد، در تفکراتش دیدگاه بدی از چیزی که با آن احساس آرامش داشته، پیدا کند و از آن دلزده شود.
گاهی هم ممکن است آن فرد شخصا متوجه آن نقص یا عیب درزندگیش باشد اما سعی میکند آن را برطرف کند و اگر رفع شدنی نیست سعی میکند با پررنگ کردن جنبه های دیگری از زندگی اش، توجه اش را از آن مساله دور کنه تا همین یک عیب باعث نشود که کل دارایی اش را زیر سوال ببرد و فقط بخاطر یک عیب کوچک، برای همه زندگی اش ناشکر نباشد. در چنین موقعیتی وقتی ما شروع میکنیم به عیب و ایراد گرفتن مخصوصا در جمع، یعنی میخواهیم به او ثابت کنیم که دارایی تو خوب نیست و باید احساس بد و دیدگاه منفی نسبت به موقعیت و داراییت داشته باشی و این یک فاجعه در رفتار انسانی است.
اگر آن فرد بخاطر عیبجویی های ما، به سمت ناشکری و یأس پیش برود، متهم ردیف اول ما هستیم که با رفتار زشت عیبجویی آن فرد رو از خودش و خانه و زندگی اش، ناامید و دلزده کرده ایم. حق الناس فقط مال مردم خوردن نیست؛ بلکه سلب احساس خوب از یک نفر بوسیله حرفها و عیب و ایراد گرفتنن ، نوعی حق الناس محسوب میشود و مطمئنا حق الناس باعث میشود که ما هم در زندگی مان شادی واقعی را پیدا نکنیم و همیشه به دنبال پیدا کردن نقص های زندگی دیگران باشیم تا با اثبات برتریِ خودمان، یک شادیِ کاذب را تجربه کنیم.
وقتی میخواهیم عیبجویی کنیم و شروع به ایراد گرفتن از لباس و اندام و خانه و زندگی و وسایل و … دیگران کنیم؛ چند نکته یادمان باشد:
۱-عیبجویی یک گناه بزرگ است و رفتاری است  که مورد پسند خداوند نیست. زبانمان را از این گناه حفظ کنیم.
۲- به همان میزانی که عیبجویی میکنیم و از دیگران ایراد میگیریم، به همان میزان هم ثابت میکنیم که ما فرد حسودی هستیم که بخاطر حسدی که در وجودمان است، نمیتوانیم زیباییها و خوبیهای دیگران و موقعیتشان را ببینیم، پس به دنبال عیب و ایراد میگردیم تا با کم جلوه دادن آن، احساس برتری خودمان را ارضا کنیم. از آنجایی که عیبجویی نتیجه حسادت و عداوت است، پس بهتر است برای درمان حسادتمان، هر چه زودتر به دنبال راه حلی باشیم. چرا که حسادت مادرِ همه ی گناهان است.
۳- یادمان باشد زندگی، ظاهر، موقعیت، خانه و وسایلهای خودمان هم ممکن است پر از عیب و ایراد باشد، اینکه کسی به روی ما نیاورده دلیل نمیشود که خودمان بدون عیب و ایراد باشیم و این اجازه را به خودمان بدهیم که از دیگران عیبجویی کنیم تا ثابت کنیم داراییهای ما بهترین و بی نقص ترین است. بلکه دیگران ادب و حرمت نگه داشته اند و نخواسته اند که ما نسبت به چیزی که احساس خوب و رضایت داریم، دلزده شویم. پس ما هم مانند آنها رفتار کنیم.
۴- هیچوقت برای فخرفروشی و اثبات اینکه خانه و دارایی و ظاهرمان، بهتر و با کیفیت تر از دیگریست، به دنبال پیدا کردن عیب و ایراد کسی نباشیم. اگر دارایی ما واقعا خوب و با کیفیت است، پس عیان است و نیازی به اثبات آن نیست. آن هم اثبات از طریق عیبجویی و تحقیر دیگری که چه بسا با دل شکستن کسی باعث شویم دارایی بی عیب و نقص و با کیفیتمان، پر از عیب و نقص شود.
۵- هیچوقت هیچوقت هیچوقت به دنبال ایراد گرفتن از چیزی نباشیم که شخصی به شخص دیگری هدیه داده. این بزرگترین بی انصافی در حق هدیه دهنده است. وضعیت میشد به نحوی باشد که آن هدیه اصلا وجود نداشته باشد اما این لطف دیگری بوده که پای هدیه ای به میان آمده است. مخصوصا اگر هدیه از نوعی باشد که رفاه دیگری را تامین میکند. هیچوقت از هدیه و لطف دیگری، عیب و ایرادی نگیریم.
خدا نکند از آن دسته آدمهایی باشیم که برای توجیه کردن کم کاریهای خودمان، لطف و مهربانی دیگری را زیر سوال ببریم و کم ارزش جلوه دهیم. خدا نکند جزء آن دسته مردمانی باشیم که اندک کارمان را بارها بارها یادآوری کنیم که چقدر به زحمت افتاده ایم و تا آخر عمر منتش را بر سر دیگری بگذاریم اما به دنبال ایراد گرفتن از محبت و لطف دیگران باشیم. خدا نکند…

اگر نمیتوانیم از عهده وظیفه مان بربیاییم و برایمان مقدور نیست، حداقل کاری که میتوان برای جبرانش بکنیم این است که مراقب زبانمان باشیم و دلی را نشکنیم. محبت و لطف دیگران را کم ارزش نکنیم. به دنبال عیب و ایراد دیگران نباشیم. روز کسی را خراب نکنیم و با حرفهایمان آرامش را از زندگی کسی ندزدیم. چرا که همین حرفهای به ظاهر ساده و همین ایرادهایی که برای خنک شدن دلمان بر زبان جاری میسازیم، میتواند باعث بوجود آمدن اختلاف جدی در زندگی طرف مقابلمان شود و آن را از هم بپاشد.

و در مقابل، اگر کسی از شما عیبجویی میکند و مدام به دنبال پیدا کردن ایرادات شما و زندگیتان است، سعی کنید نسبت به گفته های آن فرد بی تفاوت باشید و تمرین کنید که با حرفهایشان شادی را از خودتان نگیرید. همه ی انسانها از جمله من، وقتی کسی از خودم و داشته هایم که برایم عزیز هستند و دوستشان دارم، ایرادی میگیرد، ناراحت میشوم و دلم را غم فرا میگیرد و این امری طبیعی است. اما دارم سعی میکنم در مقابل این رفتار کمتر دچار این حالت شوم. چرا که هدفِ اکثر افراد عیبجو، ناراحت کردن طرف مقابل است. من اینگونه  رفتارها را میگذارم به حساب حسادتِ آن شخص و برای رهایی اش از حسد، دعا میکنم. از طرفی وقتی میبینم در کاری یا چیزی افراد عیبجو مدام به دنبال وارد کردن عیب و ایراد هستند، مطمئن میشوم که آن داراییِ من و یا آن کارِ من کاملا بی عیب و نقص است اما چون دیگری چشمِ دیدنِ آن را ندارد، مجبور میشود به نحوی خود را برتر نشان دهد و اولین راه حل برای این افراد عیبجویی است. مَثَلِ همان گربه و دیگ گوشت است.

و همیشه آن احساسِ ناخوشایندی که در پس عیبجویی دیگری از ما بوجود می آید را بخاطر بسپاریم و هر وقت میخواهیم لب به عیبجویی باز کنیم، آن احساس را به یاد آوریم و نگذاریم شخص دیگری به خاطر عیبجوییِ ما دچارِ آن احساس شود. همین امر باعث میشود که شادیِ خود را بیشتر کنیم چراکه مانع از سلب شادی دیگری شدیم.

به جای عیبجویی از دیگران، به دنبال عیب و ایرادات خودمان باشیم و سعی در برطرف کردن آن کنیم. اگر  لباس و پوشش کسی را نپسندیدیم و خواستیم زبان به عیبجویی باز کنیم، اول نگاهی به لباس و پوشش خود بیاندازیم و سعی کنیم عیب های خود را برطرف کنیم. اگر از اندام و ظاهر و صورت کسی خواستیم ایرادی بگیریم، اول خود را در آینه ورانداز کنیم و بعد فکر کنیم آیا این اجازه را داریم که از اندام دیگری ایراد بگیریم یا خیر؟ اگر وارد خانه ی کسی شدیم و و مورد پسندمان نبود وخواستیم ایرادات خانه را مطرح کنیم، اول به خانه ی خودمان فکر کنیم که آیا خانه ی بی عیب و نقصی داریم یا نه؟ امام علی علیه السلام میفرمایند :«هر کس عیب خود را ببیند از پرداختن به عیب دیگران باز ایستد» و همچنین میفرمایند :« بدترین مردم کسی است که دنبال عیبهای مردم باشد و کور عیبهای خود» و « دشمن ترین مردم، عیبجویان هستند.» با این اوصاف آیا جایز است که ما به دنبال عیبهای دیگران باشیم؟ پس بهتر است برای احترام به خود و رضایت خدا و شادی زندگیمان، قول و قراری بگذاریم که دیگر این کار را انجام ندهیم.

رمز سوم شاد زیستن را فراموش نکنیم. عیب جویی ممنوع !

و چه زیبا سروده ابوسعید ابوالخیر:

آنرا که حلال زادگی عادت و خوست

عیب همه مردمان به چشمش نیکوست

معیوب همه عیب کسان می‌نگرد

از کوزه همان برون تراود که دروست

قد افلح من زکاها

بسم الله النور

خورشید آهسته آهسته پشت کوه ها پنهان میشه…

.

.

میام کنار پنجره به تماشای خورشید. خورشید آهسته آهسته پشت کوه ها پنهان میشه و صدای مؤذن توی محله میپیچه. دستهام رو بلند میکنم و همینجور که خیره شدم به خورشیدی که ذره ذره داره پشت کوه ذوب میشه، توی دلم دعا میکنم.

چشمم دنبال ماه میچرخه.پیداش نمیکنم. هوا تاریک وتاریکتر میشه و سیاهی آسمون غالب میشه و کم کم ستاره ها چشمک زنان توی مخمل آسمون برق میزنن. چقدر قشنگه این صحنه. مثل یک قرآن مصور:

بسم الله الرحمن الرحیم

والشمس و ضحاها

والقمر اذا تلاها

و النهار اذا جلاها

والیل اذا یغشاها

والسماء و ما بناها

والارض و ماطحاها

و نفس و ما سواها

فالهمها فجورها و تقواها

قد افلح من زکاها

و قد خاب من دساها

 

قسم به خورشید و گسترش نورش، قسم به ماه و آنگاه که از پی خورشید درآید، قسم به روز که زمین را روشن سازد، قسم به شب آنگاه که زمین را بپوشاند، قسم به آسمان و آنکه آن را بنا کرد، قسم به زمین و آنکه آن را گسترانید، قسم به جان آدمی و آنکه آن را سامان داد،سپس پلیدیها و پاکیها را به او الهام کرد؛که هرکس نفس خود را پاک و تزکیه کرده، رستگار شده و آن کس که نفس خویش را با معصیت و گناه آلوده ساخته، نومید و محروم گشته است!

….

به یاد اون شعر شیرین سعدی میوفتم که توی دوران ابتدایی از بر میکردیم:

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار

شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

شاید اون موقع معنیشو به شفافی و واضحی که الان دارم این صحنه رو میبینم، درک نکردم. شاید تو عالم بچگی اصلا به هیچ کلمه ای از این شعر دقت نداشتم. فقط باید حفظ میکردیم. اما الان دارم میبینم.

….

پیش خودم فکر میکنم چرا اینهمه قسم و سوگند. خدا بهتر از هر کس دیگه ای بنده هاشو میشناسه. اینهمه سوگند پشت سرهم که باورمون بشه سعادت و عاقبت به خیر شدنمون در اینه که نفسمون رو پاک و تزکیه کنیم؟ لابد باور نداریم و برای همینه که خدای حکیم لازم دونسته به همه اینها قسم بخوره. لابد ما خودمون هم با خودمون رو راست نیستیم. سر خودمون هم داریم کلاه میزاریم. خدا مثل یک مادر مهربون که موفقیت بچه ش رو میخاد، راه رستگاریمون رو بهمون گوشزد میکنه. من احساس دلسوزی و محبت خدا رو توی تک تک این قسم ها حس میکنم. چه خدای مهربونی داریم.

دارم با خودم کلنجار میرم. امان از این تناقضات ذهنی. دارن توی سرم میچرخند مثل دو تا مباحثه گر:

  • آیا حق این خدای مهربون، منی هستی که الان در این موقعیتم؟
  • نه … این حق خدا نیست. کم کاری کردی الهام بانو. باید حرکت کنی. خدا اینهمه قسم پشت سر هم میاره که بهت بفهمونه همه این مقدمات رو برات فراهم کرده، از خورشید و ماه گرفته تا شب و روز و زمین و آسمون و جانی که بهت داده، خیر و شر رو هم بهت الهام کرده، که بیای و اطاعت کنی، نه بخاطرِ خدا که خدا احتیاجی به تو نداره بلکه بخاطرِ خودت که سعادت و رستگاری تو در اینه.
  • انقدر توی خوشی و بدی و مشکلات و رفاه زندگی غرق شدم که یادم رفت هدف اصلیم چی بود. کاش با قرآن دوست بشم. هی بهم تلنگر بزنه، هی بیدارم کنه. هی تذکر بده. کاش قرآن توی قلبم بیاد.
  • یادته دوست داشتی بیای ایران که با قرآن دوست تر بشی؟ که حافظ قرآن بشی. که عاشق خدا بشی. که قلبت موج بزنه از محبت رسول و اهلبیتش؟ که جواب دشمنا رو با آیه های قرآن بدی. که…
  • آره یادمه. غرق شدم توی زندگی. خودت که بهتر میدونی. فکرم درگیر این مشکل و اون کار و اونیکی برنامه س. خودت که میدونی چه خبره. کاش همین غروب آفتاب و همین ماه و ستاره ها که خدا بهشون قسم یاد کرده، برام دعا کنند.
  • تو بیا با قرآن دوست شو، همه اون مشکلات هم حل میشه. تو خودت قرآن رو دعوت کن به قلبت. خدا که عاشق بنده هاشه. تو بیا رسم عاشقی رو یاد بگیر. رسول خدا که اینهمه اشتیاق به هدایت مردم داشت و از گمراهی اونها رنج میبرد، تو بیا راه رو درست برو که حداقل بخاطر تو رنجی براشون نباشه. تو بیا امام زمانی شو، همه چی حل میشه. یه امام زمانی فهمیده. کاربلد.
  • باید یکی شم که وقتی ندا اومد، مطمئن شم الان کاری از دستم برمیاد.
  • آره باید یه کاری بلد باشی.
  • یه کار درست و حسابی که بتونه کمک حال باشه که راه گشا باشه. ولی میدونی همیشه اینو خواستم اما توی مسیر کسایی هستند که نمیزارن. دل نازکم. قلبم زود میشکنه. غصه میخورم و عقب می مونم. درجا میزنم.
  • تو با قرآن دوست شو، اونای دیگه برات بی اهمیت میشن. حتی به یه حدی میرسی مثل لقمان حکیم از بدیهای دیگران درس زندگی میگیری. منظورم اینه که وقتی میبینی طرف مقابلت رفتاری باهات داشت که ناراحتت کرد و احساس دلشکستگی کردی، یاد میگیری که تو اون رفتار رو برای دیگری انجام ندی. از بدیهای دیگران برای خودت درس اخلاق بساز و نفست رو پاک کن و از اون رفتارهای بد دوری کن.
  • چقدر قشنگ حرف میزنی الهام.
  • تو هم خیلی قشنگ گوش میدی الهام. ولی گوش دادن و فکر کردن کافی نیست. باید شروع کنیم.
  • از کی شروع کنیم؟
  • از همین الان. بسم الله
  • بسم الله.