یه حبه قند توی حوض نقاشی

اولین چیزی که جذب شدم تا فیلم یه حبه قند را ببینم، بازیگری نگار جواهریان بود. قبلا فیلم کتاب قانون و طلاو مس را دیده بودم و از همان جا جذب بازیگری اش شدم. با همه ی احساسِ مخصوص به خودش، نقش‌ش را اجرا میکند.
یه حبه قند یک زندگی اصیل ایرانی در خانه ای با سبک قدیمی نشان میدهد. دو مراسم مهم در زندگی آدم ها را به تصویر میکشد. یکی ازدواج و دیگری مرگ. عروسِ این جشن عروسی شاید منتظر یک معجزه بود تا خواسته ی دلش برآورده شود. هرچند که دلش را نادیده گرفته بود تا دلِ مادرش را شاد کند. جشنی که با مرگِ بزرگ خانواده- دایی-  پیوند می‌خورد و مسیر داستانی که داشت پیش میرفت را عوض میکند. مرگ کسی که هم زنده بودنش برکت داشت هم نبودنش؛ که باعث شد این جشن سر نگیرد و شاید عروسِ قصه به خواسته‌ی دلش برسد. همه‌ی شور و شعفی که جمع شده بود برای یک جشن عروسی، حالا باید برای یک عزاء بکار برده میشد. اذانی که پشت بام سر داده شد، شاید اوج فیلم بود که اشک ببیننده را جاری می‌کرد و بغضی که در گلوی مادر حبس شده بود و روضه ای که اشک را جاری ساخت. 

با دیدن این فیلم، دلم خواست ایران می بودم و همه ی آن شادی ها را حس میکردم. دلم شرکت در مراسم شادی و جشن عروسی خواست. اینکه از چند روز قبل همه ی نزدیکان عروس دور هم جمع میشوند برای اجرای هر چه بهتر مراسم. همه خوشحال و شادند. به یاد دوران کودکی ام افتادم. تابستان هایی که به ایران می آمدم و برای مراسم عروسی فامیل و نزدیکان به شهر خودمان میرفتیم. هفت روز و هفت شب. هر شب یک مراسم مخصوص به خودش بود. همه جا شادی و خنده بود و برای من که بچه بودم شادی اش دوچندان بود. همانطور که فیلم را تماشا میکردم، همه آن خاطرات را در ذهنم مرور میکردم.

آنچه که در بالا خواندید، متنی بود که بعد از تماشای فیلم «یه حبه قند» نوشته بودم  و فرصت نشده بود که متن را کامل و منتشر کنم. امروز که «حوض نقاشی» را دیدم، به یاد این نوشته افتادم.حوض نقاشی را هم دوست داشتم. مثل همه‌ی آن فیلم‌هایی که نگار جواهریان بازی کرده است. بدون شک اگر از من بپرسند بازیگر مورد علاقه‌ات چه کسی است، نام نگار جواهریان را خواهم آورد. اینکه بازی نگار جواهریان، این فیلم را جذاب‌تر و خواستنی‌تر کرده است، اغراق نیست.

حوض نقاشی داستان دو انسانِ عاشقی بود که با بقیه افراد جامعه فرق داشتند؛ اما همه‌ی تلاش خود را کردند تا با سختی های زندگی کنار بیایند. با اینکه از نظر ذهنی مشکل داشتند اما شاید در بعضی موارد طرز فکرشان از انسانهای عاقل هم بیشتر بود؛ به عنوان مثال می‌توان به نحوه‌ی نگاهِ رضا به کار و نقش مرد در زندگی اشاره کرد. رضا برای راحتی و رفاه خانواده اش به همان یک کار ثابتش اکتفا نکرده و همه سعی و تلاشش را برای رفاه و راحتی خانواده اش بکار میبرد. در مقابل این شخصیت مردی تحصیلکرده داریم که به دنبال کار است و معتقد است چون تحصیلات بالایی دارد، حاضر به انجام ّ کارهای کوچک و پیش پا افتاده نیست. جدای از این مسائل، روابط دوستانه و پر محبتی که در بین رضا و همسرش-مریم- و پسرشان وجود دارد، دیدنی و جذاب است. شاید اگر ما با این افراد آشنا نبودیم و آنها را روزی در خیابان می‎دیدیم، برایشان دل میسوزاندیم و در ذهنمان بدترین شکلِ زندگی برایشان متصور می‌شدیم. اما این فیلم نشان داد، چه زندگی گرم و پر از عشقی می‌توانند داشته باشند؛ زندگی که خیلی از آدم‌های عاقل  شاید حسرت داشت‌نش را دارند. همانطور که سهیل -پسر رضا و مریم – بعد از چند روز زندگی در خانه ی دوستش به این نتیجه رسید که خانه و خانواده‌ی خودش خواستنی‌تر است. و در آخر خدایی که بالای سرمان است و روزی رسانِ همه ی بنده هایش. خدایی که برایش فرق نمیکند مدرک دکتری داشته باشی یا ذهنی کند.

20130706162637_10