خاطرات سفیر

بسم الله النور

خاطرات سفیر را از بتول هدیه گرفتم.  کتاب را که داد خیلی تعریف کرد و گفت: « مثل باقلواست!». خاطرات سفیر، خاطرات یک دانشجوی خانم ایرانی در فرانسه است و اتفاقات و مباحثی که برایش پیش می آید را تعریف می کند.

دیروز شروع به خواندن کردم و چند ساعته تمام شد. چرا؟ چون دقیقا میفهمیدم چه میگفت و دقیقا بیشترِ همان حرفها و بحث ها و موقعیتها برای من هم بوجود آمده بود و همیشه دوست داشتم همه ی این اتفاقاتی که برای دوران دانشجویی و خوابگاهی در دانشگاه شارجه برایم رخ داده بود بنویسم. مخصوصا اینکه من مثل نویسنده کتاب، آنچنان اهل بحث کردن نبودم و اطلاعاتم در سطح بالایی نبود و چون همیشه از این موضوع میترسیدم که نکند کم بیاورم و مغلوب حرفهایشان بشوم، و از ترس اینکه یک وجهه غیرمنطقی از مذهبم در نگاه دیگران بوجود بیاورم، آنچنان خودم را درگیر نمیکردم اما این فشار همیشه وجود داشت.

همیشه با خودم میگفتم و میگویم که یک روز که دانش و اطلاعاتم درباره مسائل اعتقادی ام آنچنان زیاد و محکم شد و اصول ادبیات فارسی و عربی و انگلیسی را به خوبی یادگرفتم، پاسخ همه سوالات و کنایه هایی که در آن لحظه نتوانستم بدهم را میدهم و سکوتم را جبران میکنم. هرچند که درباره چیزهایی که صددرصد مطمئن بودم قاطعانه دفاع کردم؛ مثلا یک روز استاد درس forensic science ادعا کرد که ایران مرکز تولید و پخش مواد مخدر است و من بی توجه به نگاههای سنگین دانشجوها، از سربازهایی حرف زدم که در مرز افغانستان و پاکستان بخاطر مبارزه با مواد مخدر شهید شدند و مواردی از این دست.

اما وقتی کتاب خاطرات سفیر را خواندم، گویی باری از دوشم برداشته شد و به قول بتول، واقعا باقلوا بود. هر کدام از مخاطب های راوی را یکی از دانشجوهای همخوابگاهی یا همدانشگاهی ام تصور میکردم و ذوق میکردم. اما در موقعیتِ من فقط همین نبود. مشکل اعظم من با ایرانیهای خودمان بود.

ایرانیهایی که برای تحصیل به امارات آمده بودند و از معتقد بودنِ من تعجب میکردند. من فردِ آنچنان مذهبی نیستم. هنوز خیلی فاصله دارم با آن مسلمان واقعی به دور از افراط و تفریطی که خدا و پیغمبرش میخواهد. در این زمینه هم هیچ ادعایی ندارم. من فعلا یک جستجوگر هستم. خانواده ام هم نه متعصب مذهبیِ سخت بودند و نه بی تفاوت نسبت به اصول دین و اعتقادات مذهبی-سیاسی. در بین اعضای خانواده ام هم ممکن است تفکراتمان و دیدگاهمان در جهت مخالف هم قرار داشته باشد اما آنچه که به آن معتقدم و در پی تقویت و افزایش اطلاعاتم در آن زمینه هستم، با خواست و مطالعه خودم بدست آورده ام و به اصطلاح جَو زده‌ی هیچ کس و هیچ موقعیتی نیستم. چون خیلیها فکر میکنند من بخاطر همسرم و یا اینکه این اواخر در مشهد زندگی میکنم، تحت تاثیر افکار مذهبی قرار گرفته ام و این کاملا اشتباه است. به هر جهت، من از دیدگاه آن ایرانیهایی که برای تحصیل آمده بودند، خیلی مذهبی و متحجر بودم و مثلا برای روزه داری و نماز خواندن مورد تمسخر واقع میشدم. از طرفی هم عده ای از ایرانیان بودند که تحت تاثیر افکار وهابیها بودند و به طرز دیگری من را تحت فشار قرار میدادند. حتی الان که در ایران زندگی میکنم هم علاوه بر این دو دسته، از سوی متعصبهای مذهبی‌نما هم مورد قضاوت قرار میگیرم و این داستان همچنان ادامه دارد!

در آن زمان، تا  جاییکه که مطمئن بودم و از عهده ام بر می آمد پاسخ میدادم اما خیلی وقتها سکوت میکردم که اوضاع را بدتر نکنم و اطلاعات غلطی ندهم؛ و همین سکوت دغدغه ی همه زندگی ام و باعث تصمیمهای بزرگ برای ادامه ی زندگی ام شد. و این کتاب، خاطرات همه آن روزها را برایم زنده کرد و مصمم‌ترم ساخت برای رسیدن به اهدافی که برای خودم در نظر گرفته ام.

من خواندن این کتاب را به همه کسانی که دوست دارند روشنفکر و امروزی (از دیدگاه غربیها) باشند و تلاش دارند که سبک زندگیشان از خوراک و پوشاک گرفته تا طرز فکر و حرف زدنشان را هرچه بیشتر به اروپاییها نزدیک کنند و با فرهنگ آنها آشناتر شوند و از اصالت و فرهنگ ملی خود فاصله بگیرند، شدیدا توصیه میکنم. همه کسانی که اروپاییها را نماد پیشرفت و ترقی میدانند و آنها را مرجع معتبر و قانونی میدادنند و همه آمال و آرزوهای خود را در آنجا جستجو میکنند، این کتاب را بخوانند. این کتاب خیلی حرفها برای گفتن دارد.

اما نقاط ضعف این کتاب، شاید این باشد که به همان صورت نوشتار و در قالب وبلاگی، آن را به چاپ رسانده و بهتر بود حالا که قرار است یک کتاب داستان شود، کمی در نگارش آن بیشتر دقت میشد و اینکه فعلهایی که حرف ه اضافه دارند واقعا آزاردهنده هستند؛ مثلا کرده‌م، کرده‌ی.

از طرف دیگر اینکه راوی همیشه پیروز میدان است، گرچه خیلی شجاعانه و باعث افتخار است، اما شاید از نظر کسی که زیاد همعقیده با راوی داستان نیست، این کتاب یک جانبه به نظر بیاید. به نظر میرسد که راوی تلاشش را کرده بدون اتلاف وقت و بیان جزییات ماجرا، فقط به نتیجه آخر بحث و جدلها برسد. شاید جاهایی که راوی کم می آورده هم اگر بیان میشد مخاطب بیشتری جذب میکرد. هرچند آن قسمت که از وی میخواهند آن ترانه آرش را ترجمه کند، به خوبی این مطلب را به تصویر کشیده است. اگرچه کسی که به خدا اطمینان دارد و فقط رضای او برایش مهم است، خداوند راهها و بحث ها را برایش هموار میکند. همانطور که خودش میگوید که مثلا فلان حرف را خدا در دهانم گذاشت و به ذهن خودم نرسیده بود.

از طرفی تصویر خوبی از اعراب به نمایش گذاشته نشده است. هرچند نویسنده به عنوان راوی داستان با یک عرب منطقی و میانه رو برخوردی نداشته و طبق شواهدش داستان را نوشته است. اگرچه از اینکه موضع آن فلسطینی را نسبت به ایران بیان کرد بسیار خشنود شدم چراکه با این دست فلسطینی ها بسیار زیاد برخورد داشته ام و چقدر حرص خوردم.

با قاطعیت تمام میگویم این کتاب خیلی ارزش خواندن دارد! حتی آن دوستِ عزیزی که هیچ علاقه ای به دین و مذهب ندارد و  دین را فقط  انسانیت و عشق میداند، این کتاب را بخواند تا شاید به این نتیجه برسد که انسانیت همان اسلام واقعی است. حالا اگر چندتا مسلمان رفتار غیراسلامی داشتند، دلیل ندارد که اسلام واقعی را زیر سوال ببرد! هرچند که با همین یک کتاب امیدی نیست به این نتیجه بزرگ رسید. مشکل باید ریشه ای تر حل شود!

 

پی نوشت: روز جمعه بتول عزیز به همراه کوچولوهای نازنینش و همسر گرامی، مهمان خانه ام بودند. علاوه بر این کتاب، کتاب هیجان انگیز دیگری به همراه هدایای دیگری هم زحمت کشیده بود که معرفی و نظرم درباره کتاب دیگر را بعدا خواهم گفت. اما اینستاییهای عزیز که با دیدن عکس ناهار روز جمعه از من خواستید همه آنها را آموزش دهم، به زودی در وبلاگم قرار خواهم داد. اما چون اینطور میپسندم که عکس مرحله به مرحله پخت و پز را هم بگیرم، کمی زمان خواهد برد. ممنونم از صبوری تان:)

راستی بتول، اولین دوست اینترنتی و وبلاگیِ من هست :)