عادت میکنیم

  ELHAMFB we'll get used to it
هر داستانی یک سری خوبی دارد و یک سری بدی. این نظرات برای هر کسی فرق میکند و به نظرم هر کسی که کتابی خواند، میتواند نظرات خودش را درباره داستان بیان کند. یک وقتی بدی های داستان به چشم نمی آید و آن را صد در صد مطابق با علاقه و سلیقه ی خودمان می دانیم و کتاب رمان می شود کتاب محبوب مان که هر چقدر بخوانیم و بخوانیم برایمان تازگی دارد. در اینجا دوست دارم جنبه های مثبت و منفی کتاب را از نظر خودم بنویسم.

«عادت میکنیم» همانطور که در پشت جلد کتاب آمده برشی از زندگی سه زن ایرانی است. دختر و مادر و مادربزرگ. شخصیت اول داستان یک زن ایرانی – مادر- که تسلیمِ سختی های روزگار نشده و برای زندگی و خوشیِ دختر و مادرش میجنگد و حتی آسایش و خوشی های دیگرانی که رابطه ی خویشاوندی با آنها ندارد هم برایش مهم است و از ناراحتی شان غصه دار می شود. این ویژگی اش قابل ستایش است. شخصیت زنِ داستان اما از خوشی های خودش باز مانده و در طول داستان میبینیم که چطور برای بدست آوردن آرامش دوباره در زندگی اش تلاش میکند. گوشزد خوبی بود برای همه ی زنان ایرانی. اینکه فدا شدن برای دیگران به شرطی به جا و قابل قبول است که خودت هم در زندگی نشاط و شادابی داشته باشی. البته این شادابی و نشاط میتواند در گرو هر چیزی باشد و نه تنها ازدواج. هر چیزی که باعث شود زندگی را دلپذیر کرد و اسیر روزمرگی ها نشد.
یکی دیگر از نکات مثبت کتاب شوخی ها و یواشکی مسخره کردنِ بدعت ها و رسم های جدیدی بود که در جامعه ی ایرانی دارد جا می افتد. به عنوان مثال آنجایی که آیه از شیوه برگزاری مراسم عقدِ دوستش میگوید و شخصیت اصلی داستان میزند زیر خنده. به نظرِ من اگر در یک جامعه بنا به فرهنگ سازی باشد و بخواهیم بدعت ها کنار گذاشته شوند، بهترین شیوه اش همین است که اینگونه زیرکانه در این رمان آورده شده است.
رابطه ی خوبِ مادربزرگ و نوه ها به خوبی در داستان به آن پرداخته شده بود که چطور در اثر این رابطه و حمایت های بی دریغ مادربزرگ از نوه-از سرِ محبت- باعث می شود مادر آنطور که میخواهد فرزندش را نتواند تربیت کند و از طرف دیگر روزمرگی و مشغولیت های زندگی که باعث شده بود مادر فرصت کافی برای صمیمی شدن با فرزندش را از دست بدهد. همه ی اینها تلنگر بود برای خوانندگان کتاب.

از طرف دیگر، تصوری که قبل از خواندن، از این کتاب برایم ایجاد شده بود، باعث شد موقع خواندنش کمی دلسرد شوم. آنطور که دیگران از آن میگفتند و من انتظار داشتم نبود. شاید اگر تصورات قبلی ام وجود نداشت و درباره اش چیزی نشنیده و نخوانده بودم، الان بهتر میتوانستم با کتاب ارتباط برقرار کنم و جزء رمان های محبوبم میشد.
من به عنوان یک دخترِ ایرانی که یک رمانِ ایرانی را داشت میخواند، با سبک زندگی موجود در داستان نتوانستم ارتباط برقرار کنم. هر چه بیشتر میخواندم، پیش خودم میگفتم یک جای کار دارد میلنگد. کارها و تفکرات موجود در رمان درباره یک خانواده و جامعه ایرانی که خیلی عادی به آن پرداخته شده بود، برایم کمی آزاردهنده بود. مثلا سیگاری بودنِ شخصیتِ زنِ داستان یا آنجا که شخصیت زن میخواهد به این دلیل با مردِ داستان ازدواج کند که ایران سوییس نیست که بشود دوست پسر و دوست دختر ماند. عادی بودنِ اینگونه روابط در یک رمان ایرانی و خرده نگرفتن به آن، برایم جالب نبود. هرچند که در رمانهای سطح پایین ایرانی، اینگونه مسائل خیلی عادی است ولی خب آن رمانها چون ارزش خواندن ندارند، نمیشود اشکال هم گرفت.
نکته ی دیگر اینکه در داستان در دوجا دو شخصیت تصادفی ِزن وجود داشت که از سطح پایین جامعه بودند و زیاد مبادی آداب نبودند. صفت بارز این دو زن چادری بودنشان بود و اینکه بلند و بی ملاحظه حرف میزنند. از خواندن این داستان برداشت می شود که زنهای چادری همه دارای تحصیلات کم و رنجدیده با سطح فرهنگِ پایین هستند. این نوع نگاه را دوست ندارم. ترجیح من برای رمانهای ایرانی این است که کمی رنگ و بوی مذهبیِ جامعه ایرانی هم داشته باشد. حتی اگر شده به یک اشاره کوچک.

در مجموع میتوانم بگویم رمان خوبی بود که خب مانند بیشتر رمان های دیگر، نقاط ضعف هم داشت. از بین امتیاز بندی که خودم برای کتاب هایی که خوانده ام، قائل شده ام، به این کتاب امتیاز ۷ از ۱۰ می دهم.