فائزه

faezeh ElhamFB

ایران که رسیدم، به اولین دوستی که سر زدم فائزه بود. اصلا دیدن دوستانم را گذاشته بودم برای بعد از برگشتنم از مشهد؛ اما فائزه خواست زودتر ببینمش و یک روز قبل از سفرِ مشهد، من خانه ی فائزه دعوت شدم.
این بار سوم بود که ایران می آمدم و فائزه را می دیدم. حواسم را جمع کردم که آن شال حریر صورتی را که همیشه وقتِ دیدن فائزه به سر داشتم، را با خود نبرم که اشتباها باز هم به سر نکنم. آنوقت فائزه چه فکری میکند؟ فقط همین یک شال را دارم؟ :))آخرین بار هم باهوش بود و خودش متوجه شد.

خانه ی فائزه، یک خانه ی دوست داشتنی و دلباز بود که من از بودن در آنجا احساس شادی و راحتی میکردم. فائزه حتی سفره هفت سینش هم جمع نکرده بود تا من ببینم. یک سفره ی قشنگ و با نمک که من عاشقِ آن شمع های قلبی ِ کوچک شده بودم که روی سفره خودنمایی میکردند.

خب پیداست که از اول تا آخر دیدارمان به صحبت و خنده گذشت و اهم صحبت ها درباره امرِ مقدس! ازدواج بود .:دی .. فائزه به شدت من را تشویق میکرد و از خوبیها و مزایای ازدواج برایم میگفت. آنقدر که من با خودم فکر کردم اگر در «ستاد امور جوانان» استخدام شود، در پیشبرد اهداف ستاد نقش به سزایی خواهد داشت. خلاصه اینکه اگر من هیچ دلیل و انگیزه ای برای ازدواج هم نداشته باشم، بخاطر حرفهای فائزه هم که شده، من این کار را خواهم کرد :)) اگر یک وقتی در همین نزدیکی ها از همین وبلاگ خبر ازدواجم را خواندید، تعجب نکنید.

faezeh sweet ElhamFB

عصرانه ی دو ساعت و نیمه ی خیلی خوبی باهم گذراندیم و کلی از این شیرینی های نارگیلی ترد و خوشمزه خوردم و بقیه اش را با خودم بردم خانه و تا شب نشده، هیچی از آن باقی نماند :)). از همه مهمتر شربت نذری مجلس حضرت فاطمه (س) هم سهم من بود که فائزه برایم نگه داشته بود.

faezeh Gift ElhamFB

در آخر هم با این بسته ی رنگی پنگی مواجه شدم و این شمع های خوشگل. همین شمع هایی که وقتی فائزه عکس سفره ی هفت سینش را نشانم داد، عاشقش شدم و با خودم گفتم رفتم ایران حتما حتما از این شمع ها بخرم.

یک عصر به یادماندنی همرا با حرف های جدی و نصیحت های مهم از طرف فائزه بود که به جا ماند .

صبحانه همزادانه

BreakFast FSN ElhamFB

معمولا دوستهای خوب عادت دارند زود به زود همدیگر را ملاقات کنند. مخصوصا وقتی که سلیقه و علائقشون شبیه هم باشه و کلی اشتراکات شگفت انگیز باهم داشته باشند. قبلتر درباره همزادم نوشته بودم. بله منظورم فاطمه سادات است.
خب فرصتی پیش نمی آید که من به مسقط بروم یا فاطمه سادات به ابوظبی بیاید. کلی حسرت خوردن دو فنجان چای باهم در کافه شکسپیر را در دل داریم. خب چه می شود کرد دیگر.
اما این جغرافیا نباید مانع باهم بودنِ دو دوست خوب شود. دیروز ما صبحانه را باهم خوردیم. از قبلش هماهنگ کردیم که چه چیزی برای صبحانه دوست داریم. از آنجاییکه ظرفهایی شبیه به هم داریم و سلیقه های شبیه بهم، ترتیب یک صبحانه شبیه بهم را دادیم.
باز هم از واتساپ متشکرم که باعث برقراری این ارتباط شد. با هم شروع کردیم به خوردن و کلی حرف زدیم. شاید باورتان نشود ولی حتی بهم تعارف کردیم. بله از همین راه دور حتی وسط حرف همدیگر پریدیم که قهوه سرد نشود و گفتیم و درددل کردیم :)) درست شبیه وقتی که با دوستت بخواهی بروی در یک کافه ی خلوت بشینی و چند لحظه ای باهم خوش باشید و از هر دری حرف بزنید و لیوان داغ قهوه را در دست بگیری و در خوردنش تعلل کنی، چون حرفهایت مهمتر است در آن لحظه.

سفره صبحانه همزاد جان

سفره صبحانه همزاد جان

نزار قبانی میفرماد:

شعر را با تو قسمت می کنم
همان سان که روزنامه ی بامدادی را
و فنجان قهوه را
و قطعه ی کروسان را
کلام را با تو دو نیم می کنم