توت

golbanoo Elham FB

دامن چیندار گل سرخی، دور تا دور گلبانو را گرفته بود و کاسه ی توت راتعارفش میکرد. همه میدانستند گلبانو عاشق توت است. اما گلبانو خیره شده بود به توت ها و لب نمیزد به آنها. با خودش فکر می‌کرد که دختر هسایه بغلی هم خیلی توت دوست دارد. با چشم های درشتش، توتها را تقسیم کرد. سه تا سهم خودش میشد و سه تا سهم دختر همسایه بغلی.

Golbanoo Elham FB

صبح ها

every morning Elham FB
صبح ها کنار پنجره می نشینم و به گلدان های زیبایم نگاه میکنم و صبحانه ام را می خورم. فنجان قهوه ام را در دست میگیرم و به برگهای سبزشان خیره می شوم و جرعه جرعه قهوه ام را می نوشم.
قهوه ام تمام می شود و من به بقیه ی کارهای روزم میرسم.
morning coffee Elham FB

همین لحظه ی صبحِ لذت بخش را قدر می دانم. چراکه می شد آن لحظه جور دیگری باشد. جوری که مرا به وجد نیاورد.

چقدر خوب است که خدا این موجودات زیبا را برای لطافت روحِ آدم ها آفریده. همین برگهای سبز و گلهای ناز.

تلنگر

Cafe Shakespeare Elham FB
حقوق این دو ماه آخر را گفتند باهم حساب میکنند و یک جا در قالب یک چک تحویلم می دهند. کلی هم کشاندنم اینور و آنور برای گرفتن چند تا امضا. بالاخره چک را دادند و در کمال تعجب دیدم که مبلغ چک، تقریبا نصف حقوق یک ماهم است. اولش خیلی ناراحت شدم. در راه برگشتن بیشتر به این موضوع فکر کردم. خب درست است که به این پول احتیاج آنچنانی نداشتم، ولی زحمت کشیده بودم و آدم ها دوست دارند نتیجه ی کارشان را ببینند. بعد خودم را دلداری دادم. گفتم به قول بعضیا:« گور ِ بابای ِ پول» :دی
اصلا تصمیم گرفتم حالا که پولم را کامل ندادند، بروم و خوش بگذرانم. روز بعدش روزه بودم. پول را که از بانک برداشتم، برای افطار با همان پول، خودم را دعوت کردم به کافه-رستوران ِ شکسپیر. یک لازانیای خوشمزه و نوشیدنی مخصوص خودم را سفارش دادم. نیم ساعتی طول کشید تا غذا آماده شد و آوردند. توی این نیم ساعت با خودم فکر کردم که اگر شرایط زندگی ام به گونه ای بود که بستگی به حقوقم داشت، چقدر سخت بود. بعد فکر کردم که این هم لابد یکی از نشانه ها و حکمت های زیبای خداست که همچه شرایطی را برایم فراهم کرد تا قدر بدانم. واقعا از خدا ممنونم که حقایق زندگی را اینجور حکیمانه میفهماندم. بله، خداراشکر که محتاج این پول نبودم که اگر اینطور بود، الان زندگی ام درگیر طوفانهای ناملایم اقتصادی بود و صد البته باید بیشتر محتاط باشم. این قضیه یک جور تلنگر بود.

love potion ElhamFB
از این نوشنیدنی خوشمزه هم غافل نشید. اگر دسترسی به کافه شکسپیر ندارید، خودتون توی خونه درست کنید. Love potion یا معجون عشق، که ترکیبِ پرتقال و هلو و توت فرنگی و موز است. یک مقدار یخ ریز شده هم مخلوطش کنید و نوش جان کنید.

دامداران، متشکرم!

chocolate milk elham FB

یکی از انگیزه های قویِ من برای رفتن به ایران، این شیرکاکائو خوشمزه ی دامداران است.
تا حالا هیچ شیرکاکائو- چه ایرانی و چه غیر ایرانی- به خوشمزگی دامداران نبوده…
از همین تریبون از دامداران تشکر میکنم.

افسردگی اجباری

Be happy Elham FB
به نظرِ من اکثر دخترها وقتی از سن نوجوانی وارد جوانی می شوند، یک دوره افسردگی کوتاه مدت به سراغ‌شان می آید. یک جور افسردگی بی دلیل که آدم دوست دارد گوشه ای تنها باشد و حتی بزند زیر گریه. وقتی پست های چند سال پیشم در وبلاگ «ققنوس»م مرور میکردم، دیدم من هم از این روزها داشتم. الان که سعی میکنم آن روزها را به یاد بیاورم، میبینم دقیقا بدونِ داشتن هیچی دلیلِ ناراحت کننده یا داشتن عامل افسردگی، احساس میکردم که ناراحت هستم و از زمین و زمان شاکی هستم. این دوره مخصوصا برمیگردد به وقتی که خواهرِ سومم ازدواج کرد و من در خانه تنها شدم. از آنجاییکه که رابطه خیلی خیلی صمیمی و نزدیکی با این خواهرم داشتم، یک مقدار برایم سخت بود.
حتی به یاد می آورم که تمایلِ شدیدی به شنیدن آهنگ های غمگین داشتم. مخصوصا سیاوش قمیشی. یک روز که یکی از همین آهنگ های غمگین را گوش میدادم و ناخودآگاه اشکم جاری شد، بعد از چند دقیقه ای به خودم آمدم و از خودم پرسیدم:«الان دقیقا برای چی من دارم گریه میکنم؟» بعد هیچ دلیلی پیدا نکردم. خنده ام گرفت. خیلی خندیدم. فردایش این خاطره را برای دوستانم تعریف کردم و خندیدم. همه خندیدیم.
خداروشکر این دوره ی مسخره خیلی زود تمام شد و من خودم را پیدا کردم و با مفاهیم درستِ زندگی، خانواده، شادی، سلامتی و خوشبختی آشنا شدم . طوری که الان از لحظه به لحظه ی زندگی ام لذت میبرم. البته به این معنی نیست که در زندگی ام ناراحتی و غم و غصه نداشته باشم. دارم و شاید هم خیلی زود زود برایم اتفاق بیافتد. اما یادگرفته ام که عاقلانه برخورد کنم. من وقتی از چیزی یا کسی ناراحت می شوم، این ناراحتی را نمیگذارم کنجِ دلم که با خودم به این طرف و آن طرف ببرم. همان ابتدای راه، حل و فصلش میکنم.
نوشتن خیلی آرامم میکند. مخصوصا نوشتن با قلم توی دفتر یادداشتهای دوست داشتنی ام. از چیزی ناراحت باشم ، در اولین فرصت درباره اش مینوسم. در حین نوشتن، جنبه های گوناگون قضیه را بررسی میکنم و نتیجه گیری میکنم. دقیقا مثل انشاهای دوران راهنمایی مان. گاهی آن شخصی که اذیتم کرده را میبخشم و گاهی مواخذه اش می کنم. بعد از اینکه نوشتم و قلم را گذاشتم زمین و دفتر را بستم، یک حس شادی و نشاط دارم و فراموش میکنم که چه شده بود. حتی آن شخصی که ناراحتم کرده هم متوجه نمی شود که ناراحتم کرده و من درباره اش نوشته ام و تا پای دادگاهِ دفترهای یادداشتم هم کشانده ام و او را بخشیده ام. البته که من هم مثل همه ی آدم ها تا اندازه ای صبر و تحمل دارم. اگر تکرار شود، باز هم تلاش میکنم تا ناراحتی و غم را از خودم و زندگی ام دور کنم. پیش خودش شکایت میبرم یا با عزیزانم دردودل میکنم. حتی اگر فکر و خیالی به سراغم بیاید وباعث غصه دار شدنم شود، نگاهم را میدوزم به گلدان کنار پنجره اتاقم، یا به چهره ی پر محبت عزیزانم ، یا مشغول خواندن کتاب می شوم. تا وقتی که این گزینه های دوست داشتنی و عزیز هستند برای سپری شدن اوقاتم، چرا خودم را درگیر حس های غمگین و ناراحت کنم؟ البته که گاهی هم دوست دارم غر بزنم. شاید یک روز کامل را غر بزنم و ناراحت باشم و حالِ اطرافیانم را هم خراب کنم. ولی دیگر بیشتر از این بی انصافی است.
و به این ترتیب، ناراحتی ها و غم ها را زود زود از خودم دور میکنم تا همیشه یک الهامِ شاد ِ گلگلی باقی بمانم.

خب، همه ی اینها را گفتم که مقدمه ای باشد برای موضوعی که الان میخواهم درباره اش بنویسم. متاسفانه بعضی ها هستند که در آن دوره ی افسردگیِ کوتاه مدت گیر میکنند و برای همیشه در آن حال و هوا باقی می مانند. چون عادت میکنند با آن حال و هوا، بیرون آمدن از آن حس، برایشان سخت است. شاید دوست دارند خودشان را اذیت کنند و با فراهم کردن ناراحتی و غم برای خودشان، لحظه های خوشِ زندگیشان را محو کنند. دقیقا نمیدانم هدفشان برای طولانی کردن این دوره ی کوتاه و مسخره چیست. اثرِ آن فقط برای خودشان نیست. بلکه به دیگران هم انتقال می دهند. متاسفانه اگر در شبکه های مجازی یک نگاهی بیندازیم، اکثر دخترها نالان و گریان هستند و همیشه ی همیشه شاکی و افسرده اند. یا بیشتر وبلاگ های دخترانه، همه از یک موضوعی رنج میبرند و همین موضوع را در همه ی پست هایشان تکرار میکنند. خیلی ها هم به اینترنت پناه می آورند برای اینکه فقط از غصه هایشان بنویسند. برایم خیلی جالب است. شاید آنها واقعا در زندگیشان مشکلی دارند و من درک آن برایم سخت باشد. ولی با خودم میگویم هر چقدر هم آدم ناراحتی داشته باشد، بالاخره یک سری چیزهایی باید در زندگی اش باشد که دوست داشته باشد. من نمیتوانم بپذیرم کسی در زندگی اش، «دوست داشتنی»هایی نداشته باشد که باسرگرم شدن با آنها، بی خیال غم و غصه اش شود. از طرفی یکی از راه برسد و با حرفهای غمگینانه روبرو شود و تحت تاثیر قرار بگیرد و دلش می گیرد و به این ترتیب بر تعداد افسرده های فضای مجازی افزوده می شود. آن وقت یکی بیاید و حرفهای شاد و شنگولانه بزند، برچسپِ «فیدهای صورتی» یا سرخوشانه میزنند و شاید پیش خودشان فکر میکنند این بشر هیچ چیزی از دنیا و زندگی نمیداند.
البته ناگفته نماند که بعضی ها هم شاید فکر میکنند اگر در یک حال و هوای شکایت یا بغض ِ همیشگی باشند، نظرهای بیشتری را میتوانند به خود جلب کنند و یا باکلاس تر جلوه میکنند :))
حرف آخرم اینکه دوست دارم همه ی دخترهای سرزمینم لبخند به لب و شاد باشند. قشنگی های دنیای اطرافشان را شناسایی کنند و از وجودشان لذت ببرند. و صد البته که هرکسی حق ناراحت شدن، غصه خوردن و غر زدن دارد ولی به شرطی که طولانی مدت نباشد و به دنبال علت و راه حل برای آن باشند.

پی نوشت: این نوشته برای کسی که غم از دست دادنِ عزیزش بر دلش نشسته، صدق نمیکند.

بهشت

behesht ElhamFB

درست است که چند هفته ای می شود که از بهشت بازگشته ام، اما صحبت از آن در هر زمانی تازگی دارد. اصلا از حرم که برمیگشتیم به هتل، دلم تنگ میشد و دوست داشتم هر چه زودتر به حرم بروم. حالا تصور کنید حالِ یک از مشهد برگشته ای که کیلومترها از حرم دور است.

Behesht ElhamFB

صحن و سرایش آنقدر زیبا و دلنشین است که با بی کیفیت ترین دوربین ها هم می شود عکس های فوق العاده ای به یادگار گذاشت. آسمان حرمش که دلها را به پرواز در می آورد و چقدر تماشایی است دیدنِ طلوع آفتاب به همراه آوای خاطره انگیزِ نقاره خانه.
asmane behesht ElhamFB

پی نوشت: دعاگوی همه ی دوستانم بودم. سند و مدرک هم موجود است :)

آرامش

Aramesh ElhamFB

آرامش بخش ترین لحظه در طولِ روزم وقتی است که خسته به خانه آمده ام و بعد از کمی استراحت و گاهی یک چرت، وارد آشپزخانه می شوم و یک عصرانه ی دلچسپ برای خودم آماده میکنم. از اینکه برای خودم وقت بگذارم و چند دقیقه ای به همه ی ماگ های گلگلی و خالخالی ام خیره شوم که امروز کدام را برای خوردن یک قهوه انتخاب کنم، لذت میبرم. از اینکه قبل از خوردن عصرانه ام وقت بگذارم و آنها را طوری دوست داشتنی کنار هم بچینم و هی نگاهشان کنم و هی خستگی در کنم و هی بیشتر دلم ضعف برود برای خوردنشان، کِیف میکنم. اصلا اگر همین چیزهای کوچک نباشد در زندگی و بی توجه به همه ی این جزییات، زندگی را بگذرانیم که گذرانده باشیم، چه بیخود زندگی را تلف کرده ایم. من حاضرم آنقدر وقت صرف کنم که حتی از ساده ترین و پیش پا افتاده ترین چیزها، لذت ببرم.

امروز صبح خیلی روز خسته کننده ای بود. تا نزدیکی ها بعد از ظهر دنبال گرفتن چند تا امضا بودم. همه ی وقتم در باص سپری شد. اما اشکالی ندارد. عصر از خودم پذیرایی کردم. کمی کتاب خواندم وموسیقی گوش دادم و با خواهرم تلفنی حرف زدم و همه خستگی های صبح تا ظهر را پر پر کردم.

Aramesh Elham FB

من عاشقِ همین لحظه های آرامش بخشِ زندگی ام هستم.